روایتی از یک زندگی(بخش نهم)-دستگیری حاجی نادر اللهداد
قضیهی دستگیری حاج نادر اللهداد در سنگلاخ
سال1361، با تشدید تشنج و جنگ در بهسود و درهی ترکمن آغاز شد. در ماه سرطان سال1361، میرخادم حسین، یکی از قوماندانهای بهسود و همسو با ارباب غریبداد، آقای عبدالعلی قاسمی، یکی از مسؤولان مهم سازمان نصر در بهسود را با همراهانش آقایان حاجی اصغرحسینی، معلممحرم و محمدباقر در منطقه«دهن آبدره» ترور کرد. افراد میرخادم اجساد کشته شدگان را مثله نموده از جمله زبان آقای قاسمی را بریده و چشم یکی از همراهانش را کشیده بودند.
من در آن زمان سرودهای داشتم که بخشی از آن به این موضوع رابطه داشت، به این شرح:
افروخته است آتش ظلم و ستم و کین- میرخادم بیدین
کشته است کسانی که بودند عالم و حقبین- مردم شده غمگین
ببریده زبان یکی جانباز رهی دین- نفرین به او نفرین
چشم دیگری را بکشیدست ز بیداد- ای وای غریبداد!
مشهور بود که میرخادم با مائوئیستها نزدیک است، معاون او را در پایگاهشان در سرچشمه که دیدم احساس کردم که گرایش چپی دارد،اما بعداً با خواندن برخی نشریات مائوئیستها ارتباط معاون میرخادم با آنها بیشتر برایم روشن شد. متأسفانه در حال حاضر بخاطر ندارم که آن نشریات را نام ببرم و در اختیارم هم نیستند که به عنوان مدرک ارائه کنم.
در تاریخ10/5/61، در بازار سیاهخاک بین یک گروه از افراد حاجی نادر به فرماندهی صادق و یک گروه از «گروپتوحید» سازمان نصر در گیری صورت گرفت که در نتیجهی آن یک نفر از سازمان نصر خلع سلاح شد. آقای نوید مسؤول سازمان نصر در بهسود، با ارسال نامهای بتاریخ 16/5/61 از حاج نادر خواست که اسلحه را مسترد کند، اما این کار احتمالا صورت نگرفت.(سند شماره 6)
در آن زمان پایگاههای جهادی مردمی که مشخصهی آنها علاقمندی به انقلاب اسلامی و رهبری امام خمینی شمرده میشد در حال گسترش بود. این پایگاههای همسو هنوز نام و نشانی حزبی و سیاسی نداشتند، مردم و گروههای دیگر آنها را در ابتدا چریک و بعداً سپاه میگفتند. آیتالله تقدسی که والی شورای اتفاق در بهسود بود و افرادشان توسط مجاهدین قول غلامحسین مسلح شده بودند و نیز آقای اکبری، حمایت شان را از مجاهدین این پایگاهها اعلام کردند و عملاً با آنها همکار شدند. من و آقای محمدابراهیمقاسمی با آیتالله تقدسی، استاد اکبری و حجتالاسلام شیخ ضامنعلی محقق دایمیرداد، برای اولین بار در ماه حمل1361 در «دهن سیاهسنگ» تشکیل جلسه دادیم که تفصیل آن بعداً خواهد آمد. در آن جلسه ما بصورت نانوشته هم پیمان شدیم و آقای تقدسی که شخصیت علمی و مذهبی شناخته شده بود را به اصطلاح تاجیکها به سروری پذیرفتیم.
به بهانهی انقلابی و پیرو خط امام بودن، آقای اکبری و برادران قل غلامحسین – بخصوص آقای قاسمی و علوی- عملاً در کنار سازمان نصر قرار داشتند و خواسته یا ناخواسته در خدمت اهداف این سازمان قرار گرفتند. به همین دلیل شهید حاجی عبدالحسین محمدی، فرمانده مشهور سازمان نصر در بهسود به شوخی میگفت سپاه نصر، و مخالفان نصر میگفتند سه پای نرسگ. این وضعیت سبب تقویت سازمان نصر در بهسود و ترکمن شد، تا حدی که حاج نادر اللهداد به هراس افتاد و تصمیم گرفت که درهی ترکمن را از وجود نیروهای مشهور به سپاه و حتی سازمان نصر و حرکت اسلامی پاکسازی کند.
نیروهای حاجی نادر، در یک عملیات سریع اکثر پایگاههای سپاه را خلع سلاح نمودند و در تاریخ 8/6/61 به مدرسهی شهید نوری در دهن خاکریز که مقر آیتالله تقدسی بود حمله کردند. این حمله اول صبح و غافلگیرانه صورت گرفت و در نتیجهی آن ده تن از طلبههای مجاهد کشته و 20 تن دیگر زخمی شدند. مجاهدین محافظ آقای تقدسی مقاومت کردند و حاجی سیدعزیز عادلزاده از مجاهدین قول غلامحسین نیز به یاری آیتالله تقدسی شتافت.
آقای شیخ ضامنعلی محقق، طی نامهای در تاریخ 13/6/1361، اوضاع جنگ در ترکمن را برای من چنین گزارش داد:
«باسمه تعالی- برادر محترم و استاد گرامی جناب آقای مصباحزاده السلام علیکم؛
بعد از عرض احترام، از تشریف آوری شما اطلاع یافتم و از فعالیتهای شما تقدیر میکنم، ولی آرزوی دیدن شما را هم دارم. راجع به اوضاع شمال[دره ترکمن] قرار خط استاد[تقدسی] از این طرف شهید تقدیم شده و خبر قتل و هلاکت دو مفسد هم تأیید شده و اوضاع برادرها بعد از محاصره خوب شده و منافقین حتماً مواجه به فرارند، و یک اندازه هم مبنی بر آتش بس و هم بر دستگیری مفسد بزرگ[حاجی نادر] هم است که از سوی منابع موثق تا هنوز تأیید نشده و اوضاع اینجا[بهسود] آرام است تاکنون. به امید پیروزی اسلام بر کفر و نفاق. خداحافظ. امضا محقق»
مقاومت در مدرسهی شهید نوری سبب شد که حاجی نادر اللهداد یکباره تصمیم به فرار از منطقه گرفت و راهی سنگلاخ شد. حاجی نادر در حالی فرار کرد که تمام درهی ترکمن تحت کنترل او بود و تنها در خاکریز پانزده تا بیست نفر در برابر بیش از یکصد تن افراد مسلح او از خود دفاع میکردند. اگر این فرار برای جلوگیری از خونریزی بود از اول باید حمله نمیکرد، چرا که خونریزی در جنگ امر مسلم است.
آقای تقدسی از فرار حاجی نادر اطلاع یافته بود و از آن میترسید که او در سنگلاخ مورد حمایت ارباب غریبداد و سیدحسن جگرن مسؤول نظامی شورای اتفاق قرار گرفته و از کابل هم تقویت شود و دوباره به ترکمن حمله نماید. این دغدغهی آیتاللهتقدسی تا حدی زیادی بجا بود، واکنشهای بعد از دستگیری نادر این مطلب را ثابت میکند. از اینرو قبل از رسیدن نادر به سنگلاخ، آقای تقدسی در تاریخ 14/6/61، نامهای برای من فرستاد و تقاضا کرد که از فرار او جلو گیری نمایم. متن نامه آقای تقدسی به این شرح است:
«باسمه تعالی- دانشمند توانا، مجاهد خستگی ناپذیر جناب آقای مصباح زاده السلام علیکم؛
ضمن تقدیم سلام، مزید توفیق شما را از پیشگاه ایزد متعال خواستارم، تلواً معروض: البته از تهاجم ارباب نادر و همکارانش بالای مدرسه شهید نوری و تمام پایگاههای دیگری مربوط به سپاه مسبوق میباشید و این عمل وحشیانه در ساعت 8 یوم 8/6/61 صورت گرفت. اکنون که نامبردگان ده نفر شهید و بیش از بیست نفر زخمی بجا گذاشته اند، قرار مسموع رو به فرار نهاده از طریق سنگلاخ میخواهند به ارباب غریبداد و سایر اربابان خود ملحق شوند. بنابراین، از شما جداً تقاضا میشود که مذکورین را از فرار جلوگیری و دستیاب نموده در محل حادثه به چنگال محکمهی اسلامی بسپارید. لازلتم مسویدین. المخلص تقدسی (محل امضا و مهر ولایت)» (سند شماره 7)
برای من تصمیمگیری در مورد دستگیری حاجی نادر دشوار بود، چرا که او آدم مشهور و مورد احترام مردم سنگلاخ بود. حتی پدرم به حاجی نادر احترام داشت و برای آزادی او از زندان در دوران محمد داوودخان از طریق غلامحیدر رسولی وزیر دفاع تلاش کرد که موفق نشد. برخورد من با او تبرِ مخالفین منطقهای مرا تیز میکرد و باعث ایجاد دردسرهایی زیادی میشد که چنین هم شد. اما من با توجه به گرایش اعتقادی و درک خود از شرایط آن روز تصمیم گرفتم.
فضای سیاسی و اجتماعی آن روز جهادی و انقلابی بود. انقلاب اسلامی ایران بر فضای منطقه و حتی جهان سایه افگنده بود. ضدیت با امپریالیسم غرب و سوسیالیسم شرق و گروههای طرفدار آنها، و مخالفت با اربابها و خوانین و دنیا طلبی و اشرافیگری و .... شعارها و خواستههایی بود که هر مدعی اسلام و مبارزهاسلامی(جهاد) بخصوص مدعی پیروی از امام خمینی، خود را به آن متعهد میدانست و یا حد اقل تظاهر میکرد. در آن زمان در منطقهی ما یعنی هزارستان و اطراف آن گروهها بطور کلی به دو دسته تقسیم میشدند: گروههای انقلابی و پیرو خط امام، و گروههای متهم به مخالفت با خط امام و انقلاب اسلامی. گروه اول که متشکل از سازمان نصر، پاسداران، سازمان نیرو، نهضت اسلامی و دیگر گروههای کوچک میشدند پیرو خط امام، و گروهی دومی که متشکل از شورای انقلابی اتفاق اسلامی و حرکت اسلامی و اربابها و خوانین بودند، مخالف خط امام قلمداد میشدند. مخالفان اربابها در دایکندی شعار میدادند که: «تا خان کفن نشود، وطن وطن نشود». در واقع دو گرایش سیاسی وجود داشت که من با گرایش اولی همسو بودم. درستی و نادرستی این همسویی مسألهی دیگری است که ضرورت به بحث جداگانه دارد.
جنگ میان این دو جریان فکری و سیاسی بطور طبیعی خواسته یا ناخواسته طرفدارانشان را در صفوف آنها قرار میداد تا منافع شان حفظ شود. منافع فکری و سیاسی من و هم رزمانم در سنگلاخ با جریان مدعی پیرو خط امام، گره خورده بود و ما مجبور بودیم در آن شرایط در صف هم فکرمانمان در مناطق دیگر قرار بگیریم تا از منافع خود دفاع بتوانیم. از اینرو، من به ندای آیتالله تقدسی لبیک گفتم.
دلیل دیگر، شخص آقای تقدسی بود. او والی شورای اتفاق، قاضی انجمن اسلامی ترکمن و حاکم شرع بود که از قبل هم او را میشناختم. تقدسی کسی بود که قبل از کودتای هفتم ثور در صف مروجان مکتب فقهی امام قرار داشت و با پدرم همسو و دوست بود. علاوه بر آن با اندیشهی فاشیستی مغولیسم مبارزه کرد و طلبههای مغولیست را از مدرسهاش اخراج نمود، همانهاییکه بعداً در کادر سازمان نصر قرار گرفتند. بنا براین، من خود را ملزم به همکاری با او میدانستم و به ندایش لبیک گفتم.
در ابتدا یک گروه پنج نفری مجاهدین را جهت بررسی اوضاع در درهی هلمند در منطقهی«چشمه هلمند»که نزدیک ترکمن بود فرستادیم. این افراد عبارت بودند از علیجان حبیبی، سیدرضا منگل،سید آقا حیدری، سیدعباس الف و عبدالحمید که وظیفه آنها جنگ نبود، بلکه مراقبت از راه بود که گشت و گذار را تحت نظر داشته و به ما اطلاع دهند. آنها در حال انجام وظیفه بودند که گروه ضربتی حاجی نادر متشکل از بیست نفر به فرماندهی منگری - که در شقاوت مشهور بود- با آنها برخورد. به محضی که مجاهدین ما از آنها سؤال کردند که شما کی هستید و کجا میروید، مَنگرَی بسوی شان آتش گشود و آنها هم مجبور شدند از خود دفاع نمایند. سر دستهی این گروه پنج نفری آقای علیجان حبیبی بود که منگری را با بیست نفر از افراد ش دستگیر نموده و به سنگلاخ آورد. منگری به محضی که تیر به شاجورهایش اصابت کرد و دستش اندکی زخم سطحی برداشت تسلیم شد و افرادش هم دست از مقاومت کشیدند. به راستی خلع سلاح بیست نفر مهاجم توسط پنج نفر و انتقال آنها از وسط درهی هلمند از فراز کوهی به ارتفاع 3500 متر تا سرخ قلعه، که حدود هفت ساعت را در بر میگیرد امری عجیبی است که اتفاق افتاد.
در تحقیقاتی که از افراد دستگیر شده به عمل آمد معلوم شد که حاجی نادر با اعضای انجمن و هفتاد نفر مسلح از طریق درهی فرعی «تَر کِرمِنج» وارد سنگلاخ میشود. به تعداد بیست نفر از مجاهدین پایگاه امام حسین(ع) سنگلاخ را از طریق«تَر کِرمنج» بسوی هلمند فرستادیم. نیروهای ما در سراشیبی هلمند بسوی کرمنج موضع گرفتند و به محض رسیدن حاجی نادر و نیروهایش آنها را محاصره نموده و ایست دادند، اما آنان اعتنایی نکردند که از چهار طرف با شلیک هوایی مواجه شدند. آنها که مقاومت را بیهوده یافتند بناچار تسلیم شدند و مجاهدین با احترام و عزت آنها را به سنگلاخ در پایگاه امام حسین(ع) منتقل کردند. ما فوراً برای حاجی نادر و افرادش چای و غذا درست کردیم و آنها را در خانههای خوب و تمیز اهالی منطقه جابجا کردیم و تا حد ممکن چنان رفتار کردیم که احساس حقارت و سرشکستگی نکنند. ما سنگلاخ را خانهی حاجی نادر و خود را برادران او میدانستیم که بوظیفهی خود عمل مینماییم. حاجی نادر خودش این مطلب را درک کرده بود و به همین دلیل از ما شکایتی نداشت. قابل ذکر است که حادثهی خلع سلاح و دستگیری حاج نادر و نیروهایش در تاریخ ۱۵/۶/۱۳۶۱ اتفاق افتاد.
گروپ ضربتی یا به اصطلاح امروزی واکنش سریع حاجی نادر را به قول غلامحسین فرستادیم و به آیتالله تقدسی خبر دادیم تا تکلیف افراد دستگیر شده را معین نماید. خبر دستگیری حاجی نادر باعث خوشحالی تمام مجاهدین ترکمن از هر حزب و گروهی بخصوص سازمان نصر شد. آنها دیگر از ترس باز گشت نادر و ادامهی جنگ و خونریزی رهایی یافتند. سازمان نصر و آقایان تقدسی و اکبری با حضور قدرتمند حاجی نادر هرگز نمیتوانستند سر بلند کنند. به همین دلیل نامههای تقدیر و تشکر برایم ارسال کردند. در نامهی آیت الله تقدسی چنین آمده است:
«باسمه تعالی-برادر مجاهد، جوان آگاه و پرتلاش آقای مصباح زاده و سایر سپاهیان اسلام السلام علیکم؛
نامه مبارک شما واصل و از مضمونش مطلع و از رشادت فوقالعاده و حرکت اسلامی برق آسای شما تشکر و امتنان حاصل شد. و از خداوند موفقیت و اجر جزیل شما را در قبال این عمل اثر بخش و پر ثمر تمنا دارم و امیدوارم که مجرمین به دست توانای شما به ترکمن انتقال داده شده به جزای قانونی خود برسند. و من الله التوفیق. محل امضای تقدسی 18/6/61 » (سند شماره 8)
یک روز بعد از نامهی آقای تقدسی نامههای سازمان نصر و استاد اکبری نیز رسید. نامهی سازمان نصر به این شرح است:
«باسمه تعالی
سازمان اسلامی نصر افغانستان
دفتر مرکزی ترکمن و شیخ علی
برادر مجاهد و رزمندهی خستگی ناپذیر آغای مصباح زاده مسؤول سپاه پاسداران سنگلاخ را سلام تقدیم میداریم و امیدواریم برادران عزیز با اتکال به خدا و اطمینان خواطر در راه قلع و قمع ستون پنجم و سردمداران کفر و نفاق موفق و پیروز باشید.
بعداً این که: اولاً این پیروزی بزرگ را به همه انقلابیون مسلمان و ملت قهرمان پرور افغانستان اخصاً برادران پاسدار مقیم سنگلاخ تبریک میگوییم و امیدواری روزی هستیم که تمام سرزمین اسلامی مان افغانستان عزیز را از لوث وجود ناپاکان پاک نماییم. و دیگر، از این که برادران عزیز بنا بفرمودهی پیامبر اسلام که همه را مسؤول میداند عمل نموده و بزرگترین افتخار در تاریخ نصیب شان شده و بزرگترین دشمن خدا و خلق مسلمان افغانستان را به سزای عملش رسانده تشکر مینماییم و دست توانمند شان را از دور میبوسیم. والسلام. ان تنصرالله ینصر کم و یثبت اقدامکم. مسؤول سازمان نصر افغانستان بخش ترکمن و شیخ علی. امضا و مهر سازمان نصر 19/6/1361» (سند شماره 9) .
قابل ذکر است که در آن زمان پهلوان میرعلم حر، حجتالاسلام هادی و انجینیر عبدالکریم... از مسؤولان سازمان نصر در ترکمن بودند.
متن نامهی استاد اکبری چنین است:
«بسم الله الرحمان الرحیم
برادر فداکار مصباح زاده و دیگر هم رزمان جان بر کف شان، السلام علیکم و رحمت الله و برکاته.
با تشکر و تمجید از رشادت و خدمت بزرگ که به اسلام و مسلمین در این چند شبانه روز انجام دادهاید اکنون تمام مجرمین فراری را به دست برادران ترکمن تسلیم کرده برای رفع مسؤولیت رسید اخذ بدارید تا آنها به درهی ترکمن انتقال داده شوند، و بعد از رسیدگی به شکایات علیه آنها محکمهی عادلانه و علنی گردند. والسلام. برادر کوچک شما: محمد اکبری. محل امضا و مهر اکبری» (سند شماره 10)
من در نامهای که برای آقای تقدسی فرستاده بودم گفته بودم که به شرط محاکمهی شرعی و عادلانه حاجی نادر را به آنها تسلیم میکنم و او هم به این امر متعهد شده بود، چنان که آقای اکبری در نامهاش هم این مطلب را ذکر کرده است. برای انتقال حاجی نادر و افرادش استاد اکبری و آیتالله تقدسی قوماندان محرم حسین مختار و پهلوان میرعلم حر را با افراد مسلح شان فرستاده بودند. من با حاجی نادر در رابطه با برگرداندن او به ترکمن صحبت کردم او به اشتباه خود اعتراف کرد و قانع شد که برگردد و تن به محاکمه دهد، اما به افراد اعزامی و بخصوص پهلوان میرعلم اعتماد نداشت. من برای اطمینان حاجی نادر و خاطر جمعی او حاضر شدم که شخصاً با او به ترکمن بروم و او را به آقای تقدسی برسانم.
افراد حاجی نادر را به محرم حسین و میرعلم تحویل دادم که ببرند و خودم او را با شش تن از همراهانش بنامهای رئیس عبدالعلی، رئیس عبدالحسین، حاجی عوضعلی، ارباب حبیبالله، حاجی آقاحسین و حاجی عوض که مسؤولین انجمن اسلامی ترکمن بودند نگهداشتم. صبح بیست ودوم ماه سنبله(شهریور) که میرعلم و محرم حسین از مسیر راقول بسوی ترکمن حرکت کردند، من با ده تن از مجاهدین سنگلاخ رفتیم نزد حاجی نادر که در خانهی مرحوم سیدحبیبشاه، در «بغل لِس» در منطقه سرخ قلعه بود تا او را باخود ببریم. حاجی نادر غسل کرده بود و هراس داشت. او میگفت به ترکمنیها اعتماد ندارد، اما ما به او دلداری دادیم و گفتیم نمیگذاریم کسی قبل از محاکمه به شما آسیبی برساند. فردای آن روز برایم معلوم شد که حاجی نادر حق داشته است، اما کار از کار گذشته بود و نزدیک بود که خودم هم قربانی اعتمادم به آیتالله تقدسی و آقای اکبری شوم.
بعد از صرف چای صبح یک اسب برای حاجی نادر پیدا کردیم و یک ترموز(فلاکس) شیر گرم و آب جوش با چند پیاله و نان خشک گرفتیم که در راه به نادر و همراهانش بدهیم. برای خودمان نان خالی برداشته بودیم و احتمال میدادیم که تا عصر به سرِ درهی پرانداز در ترکمن میرسیم. از سنگلاخ حدود ساعت هشت حرکت کردیم در حالی که میرعلم و محرم حسین بعد از نماز صبح حرکت کرده بودند. پس از عبور از کوه راقول به سراشیبی درهی هلمند که رسیدیم همراهان حاجی نادر از پای ماندند و مجبور شدیم که آهسته آهسته و هر چند قدمی دم راست کرده راه برویم. تا به دو راهی که از هلمند بسوی پرانداز میرفت رسیدیم شام شد و در نزدیکی «غار پرانداز» هم سیاهی شب فراگیر شد و هم همراهان نادر توان راه رفتن را نداشتند، مجبور شدیم در همانجا آتش روشن کنیم و شب بخوابیم. آن شب در آغلهای سنگی کوچیها خوابیدیم و بعد از نماز صبح بسوی ترکمن حرکت کردیم.
ازسر کوه «پرانداز» که گذشتیم در کمر آن سوی کوه، آفتاب سر زد و افراد مسلح سازمان نصر به فرماندهی پهلوان میرعلم از آبادی سرِ پرانداز ما را دیدند. ما حدود ساعت هشت صبح به آبادی رسیدیم و دیدیم که دو طرف راه و سر بامها افراد مسلح و غیر مسلح صف کشیده و ما را تماشا میکنند. یک لحظه به یاد اسرای کربلا در کوفه افتادم و به شدت متأثر شدم، با خود میگفتم که حاجی نادر چه حال دارد؟
حاجی نادر به اطراف خود نگاه نمیکرد، تا این که وارد مسجد شدیم. در مسجد هم افراد مسلح دور ما را گرفته بودند تا رعب و وحشت ایجاد کنند، به مشامم بوی مرگ میآمد و از این که به حاجی نادر آسیب برسانند بیتاب شده بودم. پهلوان میرعلم با همهی ما احوال پرسی کرد و به من گفت آغا صاحب شما کجا بودید، من تا شام سر کوه پرانداز انتظار شما را کشیدم و فکر کردم که نمیآیید، بناچار آمدم به آبادی. گفتم ما شب آن طرف کوه نزدیک غار پرانداز بودیم. گفت ای کاش تحمل میکردم. به نظرم رسید که افسوس میخورد، اما نفهمیدم که او چه نیتی شومی داشته است. پهلوان میرعلم با افرادش تا شام سرکوه پرانداز کمین کرده بودند که به محض رسیدن ما حمله کنند و حاجی نادر را با من از بین ببرند.
در اینجا لازم میدانم به داستان «غار پرانداز» اشارهای داشته باشم. این یک داستان فولکلور مردم سنگلاخ است. میگویند حضرت سیّد شاهقباد ولی جد سادات سنگلاخ از نزدیکی همین غار پرانداز که در اصل شاید«پری انداز» باشد سوار بر اسب میگذشته است که متوجه میشود پریان در غار جشن راه انداخته اند. یکی از پریان با دیدن شاهقباد عاشق او میشود و پریان دیگر که چنین میبینند راضی میشوند که آن پری با سید شاه قباد ازدواج نماید. سیّد شاهقباد، پری را به عقد خود در آورده و با خود به سنگلاخ میآورد و از او صاحب یک دختر میشود.
این زن پری از سیّد شاهقباد تعهد گرفته بود که دو کار را نکند: یکی این که در موقع سر شستن او نیاید و به او نگاه نکند و دیگر این که در موقع بدن شستن نیز نزدیک او نیامده و بر بدن او نگاه نکند. شاهقباد نتوانست به تعهد خود عمل کند. در موقع سر شستن پری، پنهانی به او نگاه کرد، و به نظرش رسید که آن زن کاسهی سرش را در آورده و آن را شستوشو میدهد. پری گفت، ای سیّد بزرگوار عهد خود را شکستی. شاه قباد معذرت خواهی کرد و گفت که تکرار نمیشود. اما سیّد شاه قباد باز هم خود داری نتوانست و اینبار مخفیانه بدن شستن پری را تماشا کرد و به نظرش رسید که شکمش را درآورده و شستوشو میدهد. پری گفت، ای آدمی شیر خام خورده! به عهد خود وفا نکردی؛ دیگر مرا نخواهی دید. این بگفت و شاه قباد را ترک کرد و دیگر اثری از او دیده نشد. دختر آن پری که دختر شاه قباد نیز بود در آب ناپدید شد. به همین دلیل سادات سنگلاخ در هرجاییکه هستند سال یکبار نذر لب آب میدهند و در حق دختر سیّد شاهقباد دعا میکنند. به گفتهی قدیمیها، اگر مردی از اولادهی سیّد شاه قباد بمیرد، روح دختر سیّد شاهقباد در کنار آب با صدای حزین «ریشدارم» گفته گریه میکند و اگر زنی از اولادهی سیّد شاه قباد بمیرد «پیچهدارم» گفته گریه میکند.
به هرحال، برگردیم به قضیهی حاجی نادر الله داد، در حالی که من فکر میکردم حاجی نادر روحیهی خود را از دست داده و من هم هیچ کاری از دستم بر نمیآید، یکبار حاجی نادر با هیبت و صلابت صدا زد او بچه میر علم بیا اینجا! میرعلم بیمحابا از جا برخاست و رفت پیش نادر. حاجی نادر گفت بنشین، میرعلم جلو نادر نشست. نادر گفت در این چند روزی که من نبودم چه اتفاقاتی افتاد؟ میرعلم مانند یک سرباز گوش به فرمان توضیح داد که چه شده است. تعجب کردم از این روحیهی حاجی نادر. او که چند شبانه روز با ما بود و بسیار نرم و محترمانه رفتار میکرد - البته نه از روی ترس که ترسی درکار نبود- با دشمانش که در چنگال شان هم قرار دارد، این گونه آمرانه و شجاعانه برخورد مینماید.
تا شام در پرانداز بودیم، شب قرار شد ما را ببرند در دهن خاکریز جای آقای تقدسی. از سر پرانداز تا دهن پرانداز که پایگاه گروپ توحید سازمان نصر قرار داشت پیاده آمدیم. نرسیده به رودخانه و سرک، در میان جنگلها، حاجی نادر و همراهانش را از ما جدا کردند و گفتند شما بروید پایگاه که برادران انتظار شما هستند، حاجی و همراهانش را مستقیم میبریم نزد آقای تقدسی.
در پایگاه سازمان نصر علاوه بر مسؤولین سازمان، مرحوم حاجی صمدعلی حکمت از پاسداران نیز حضور داشت. همه ناراحت بودند، یکی گفت آغا صاحب حاجی نادر را باید زنده نمیآوردی، حالا کشتنش سخت شده است. پهلوان میرعلم را هم ملامت میکردند که وظیفهاش را انجام داده نتوانسته است. من گیج شده بودم که اینها چه میگویند و همان لحظه فکر کردم که حاجی نادر را از ما جدا کرده حتماً او را میکشند. گفتم حاجی نادر را به شرط محاکمه اینجا آوردهام، آقای تقدسی و اکبری قول داده اند، باید اول سند تحویلگیری صحیح و سالم او و همراهانش را برای من بدهید و دوم باید محکمه برگزار شود. مرحوم حاجی صمدعلی تبسم کرد و گفت آغا صاحب خاطرجمع باش، حاجی نادر را در اختیار محرمحسین قرار داده ایم که از او حفاظت کند و بقیه را نزد آقای تقدسی فرستاده ایم، ما و شما هم آنجا میرویم و سند تحویلگیری را آقای تقدسی امضا میکند. حاجی صمد گفت اگر دیشب در کوه نمیماندید حالا وضع طوری دیگری بود. او گفت قرار بر آن شده بود که محرمحسین و پهلوان میرعلم، حاجی نادر را در هلمند از بین ببرند، وقتی شنیدیم که شما هم با ایشان هستید، من به آقای تقدسی گفتم که مصباح زاده چه میشود، ایشان گفتند که اگر او هم کشته شد چارهای نیست، نادر باید زنده به ترکمن برنگردد. پناه برخدا! مو بربدنم راست شد، اجل من و حاجی نادر در هلمند نیامده بود. او باید زنده میماند تا پسر نوجوان بیگناهش در کنارش کشته شود و من باید زنده میماندم تا این داستان ناراستان را روزی بنویسم.
شب را در پایگاه سازمان نصر ماندیم و فردا ما را با یک جیپ روسی به دهن خاکریز بردند. به محضی که وارد اتاق آقای تقدسی در مدرسه شهید نوری شدیم ایشان از جا برخاسته و با ما روبوسی و دست بوسی کردند. در اتاقش که بزرگ بود افراد زیادی از طلبهها و مجاهدین حضور داشتند، آیتالله تقدسی گفت آغا صاحب بعد از سالها دود غیرت از خانهی علی(ع) بلند شد و ثابت کردید که فرزند علی هستید! دستگیری حاجی نادر کار آسانی نبود، شما فداکاری کردید. این حرفها برای من جذابیتی نداشت. من مطمئن شدم که حالا حاجی نادر را نمیتوانند بکشند، چون مردم خبر شدند که او سالم به ترکمن منتقل شده است. من با خود اندیشه میکردم که حالا چطور حاجی نادر را نجات دهم. ما در سنگلاخ پولهای همراهان حاجی نادر را جمع آوری کرده بودیم که مجموعا حدود دویست هزار افغانی میشد و هشتاد هزار آن تنها به حاجی نادر تعلق داشت. من تصمیم گرفتم که به بهانهی برگرداندن پول حاجی نادر هم از نردیک او را ببینم که زنده هست یانه، و در صورت زنده بودن خصوصی برای نجات او رأی زنی کنم. بقیهی پولها را با گرفتن رسید به آقای تقدسی دادم که به صاحبانش مسترد نماید(سند شماره 11) و پول حاجی نادر را نگهداشته به منطقه علیخانی، جایی که حاجی نادر را برده بودند رفتم.
قوماندان محرم حسین مختار مرا در قلعهای که حاجی نادر را زندانی کرده بود برد. قلعه کهنه و فرو ریخته بود و کسی در آن زندگی نمیکرد. مرا از پشت بام یک خانه به اتاقی کلانی برد که کاهدان بود و حاجی نادر را در یک گوشهی کاهدان با یک گلیم کهنه و یک رو انداز و یک بالشت و تشک فرسوده قرار داده بودند. این کاهدان دروازه هم نداشت و فقط جای آن باز بود. بسیار متأثر شدم، و از آب و غذای حاجی پرسیدم که آن هم نا امید کننده بود. پول حاجی را با عرض معذرت برایش برگرداندم که خوشحال شد و هرچه این طرف و آن طرف کردم که محرمحسین ما را تنها بگذارد تا من با او در رابطه با طرح نجاتش صحبت کنم موفق نشدم، بناچار با او خدا حافظی کردم و در بیرون با ناراحتی به محرمحسین گفتم شما چطور مجاهد و مسلمانید و ادعای پیروی از علی(ع) را دارید و در محافل مذهبی این شعر شهریار را زمزمه میکنید که: بجز از علی کی گوید به پسر که قاتل من - چو اسیر توست امروز به اسیر کن مدارا. علی(ع) با فرق شکافته میگفت اول به ابن ملجم غذا دهید بعد برای من، شما چه کار میکنید؟ به محرمحسین گفتم، مرد محترمی که روزی افراد مثل من و تو را مزدور هم نمیگرفت نباید اینگونه تحقیر شود.
از علیخانی با جیپی که مرا آورده بود به مدرسه شهید نوری برگشتم و جویای احوال پنج تن از همراهان حاجینادر که بزرگان ترکمن بودند، شدم. آنها را در همان مدرسه شهید نوری در اتاقی زندانی کرده بودند. وارد اتاق شان که شدم دیدم سخت ناراحت هستند و نان خشک دیر مانده و سختی را نشان دادند و گفتند از موقعی که زندانی شده اند تا آن زمان برای شان با قدری چای داده اند، این در حالی بود که دیگران و زندان بانان غذای گرم شوربا(آبگوشت) یا برنج با نان گرم و نرم میخوردند. تعجب کردم که این چه مسلمانی است که با زندانیان، آن هم افراد پیر و ریش سفید مسلمان و قوم شان این گونه رفتار میکنند. به آیتالله تقدسی شکایت کردم، او چیزی گفت که صلاح نمی دانم ذکر کنم.
از آقای تقدسی رسید گرفتم و خواستم که کتباً تعهد کند حاجی نادرعلی را علنی و شرعی محاکمه نماید. متن رسید سلامتی حاجی نادرعلی و همراهانش و تعهد تقدسی مبنی بر محاکمه علنی شان چنین است:
«باسمه تعالی
در تاریخ 22/23/6/1361، هفت نفر که عبارتند از حاج نادر الله داد، و رئیس عبدالعلی و رئیس عبدالحسین و حاج عوضعلی و ارباب حبیبالله و حاج آقاحسین و حاج عوض، بتوسط مجاهد نستوه آقای مصباح، به درهی ترکمن منتقل شدند و حاج نادر به موافقهی این جانب تسلیم محرمحسین مختار و بقیه تسلیم خودم گردید. و هم اینجانب تعهد کردم که در محکمه علنی مجرمین طبق قانون کیفری و جزایی اسلام مجازات شوند. امضای تقدسی و مهر ولایت بهسود ترکمن.» (سندشماره 12)
ما با دریافت رسید، شب در منطقهی علیخانی، خانه حاجی صمد ماندیم و فردا صبح قبل از نماز از آنجا حرکت کردیم و با گذشتن از دره هلمند و کوه راقول به سنگلاخ برگشتیم.
ترور حاجی نادر اللهداد و فرزند نوجوانش
سال 1361 با همه گرفتاریهایش به پایان رسید و ما از بابت دستگیری حاجی نادر مشکلات اجتماعی و سیاسی زیادی را تحمل کردیم. بهار سال 1362 آقای اکبری به ایران رفته بود و مورد استقبال ایرانیها بخصوص ارگانهای انقلابی واقع شده بود. به ایرانیها توسط نصریها چنین تلقین شده بود که شورای اتفاق به رهبری آیتالله بهشتی، حرکت اسلامی به رهبری آیتالله محسنی و خوانین و اربابها، مخالفان انقلاب اسلامی و امام خمینی هستند. شکست شورای اتفاق و اربابها در بهسود و ترکمن به حساب آقای اکبری نوشته شده بود و از او به عنوان قهرمان مبارزه با مخالفان جمهوری اسلامی تجلیل میشد. آقای اکبری هم به این قهرمانی چنان دلبسته بود که حتی آیتاللهمحسنی را هم تکفیر نمود. او در ایران دیداری با آیتالله محسنی داشت، بعد از دیدار در جلسهای دوستانش از او پرسیدند که آقای محسنی را چطور یافتی؟ ایشان فرمودند برای من ثابت شد که محسنی دین ندارد!. العهدة علی الراوی.
آقای اکبری از ایران نامهای توسط سیدعلی هاشمی، یکی از مجاهدین سنگلاخ برای من فرستاد و خواستار از بین بردن هرچه سریعتر حاجینادر شد. هم من و هم سیدعلی ناراحت شدیم و با این عمل مخالف بودیم، به همین دلیل سیدعلی نامه را پیش خود نگهداشت. من هیج کس را در جریان این نامه و خواستهی آقای اکبری قرار ندادم. چند هفته بعد نامهای از قول غلامحسین رسید که جلسهی مهمی با شرکت برخی مسؤولان برگزار میشود شما هم تشریف بیاورید که ضروری است. در قول غلامحسین که رفتم، جلسه دایر شد و در آن کسی بنام شیخ اخلاقی از ورس یا پنجاب، حاجی صمدعلی و قوماندان ذوالفقار از ترکمن و علوی شرکت داشتند. شیخ اخلاقی گفت که از سوی استاد اکبری مسؤولیت دارد که طرح ترور حاجی نادر را اجرا کند. او گفت آقای تقدسی هم موافقت کرده و حاجی صمدعلی و ذوالفقار هم اینجا هستند و موافقند، شما هم موافقت کنید. من اول به شدت ناراحت شدم و میخواستم که جلسه را ترک کنم،اما دیدم که آنها تصمیم خود را گرفته اند، مخالفت من بجایی نمیرسد و شاید در بارهی من هم تصمیم بگیرند، گفتم آیتالله تقدسی و آقای اکبری مسائل شرعی را میدانند و خودشان هم قاضی اند و هم مجری،نیازی به نظر من نیست. علوی میدانست که من مخالفم، بنا براین، جلسه را یک طوری ختم کرد که فرصت بیشتر نداشته باشم تا مخالفتم را جدی اعلام کنم. علوی گفت هدف تبادل نظر بود، تصمیمگیری نهایی با آقای اخلاقی است.
بعد از ختم جلسه، من فوری به سنگلاخ برگشتم و با خود میاندیشیدم که چه خواهد شد و من چه میتوانم. هنوز باورم نمیشد که حاجی نادر را به این آسانی از بین ببرند، اما چند هفته بعد خبر رسید که حاجی نادر با پسر نوجوانش ترور شده است. بینهایت غمگین شدم، اما بروی خود نیاوردم. چند ماه بعد اطلاع یافتم که قوماندان ذوالفقار که مسؤولیت حفاظت از حاجی نادر را به عهده داشت، چند نفر ناشناس را از قول غلامحسین با خود برده که حاجی نادر را در منطقهی آبپوش ترکمن در خانهاش ترور کنند. شخصی بنام فدایی که آشپز قول غلام حسین بود- و بعداً در جنگهای داخلی کشته شد- به بهانهی این که نامهی خصوصی برای حاج نادر دارد، او را کناری کشیده و مورد اصابت گلوله قرار داد. پسر هیجده سالهاش بنام عبدالواحد که خود را به روی پدرش انداخته بود نیز تیر خورده و در دم جان سپرد. من در آن زمان نمیدانستم قاتل حاجی نادر کیست و نام او چیست. نام او را برای اولین بار از زبان آقای رضایی جاغوری در تهران در سال1364 شنیدم و تعجب کردم که او چگونه این آدم را شناخته در حالی که من نمیدانستم.
از حمایت برخی مائوئیستها در کویته از حاجی نادر، و مخالفت برخی مائوئیستهای نفوذی در سازمان نصر با او و ترسی که حاجی نادر از نصریهای ترکمن داشت و نیز اطلاعات محرمانهی آقای رضایی که او هم با روشنفکران چپی آشنا بود، این نظریه در فکرم خطور کرد که نکند حاجی نادر قربانی رقابتهای درونی کمونیستهای مائوئیست، شده باشد که از احساسات و اغراض شخصی برخی افراد و از جمله آقای تقدسی و اکبری بدون این که خود آنها متوجه شده باشند استفاده کرده اند. این برداشت هنوز برای من موضوعیت دارد، گرچه اثبات آن مشکل است.
من به باورها و گرایشهای سیاسی حاجی نادرعلی کاری ندارم، نفس عقیده و باور متفاوت داشتن، مادامیکه جرمی صورت نگیرد، جرم نیست. انسانها بدون تبعیض رنگ، قوم، و عقیده محترم بوده و حقوق انسانی و همنوعی دارند. پیشوای راستقامتان در عهدنامهی مالک اشتر ضمن توصیهی او به خود داری از ستمگری و درندگی و غارت انسانها و داشتن رحمت، عطوفت و محبت به آنها میفرماید: فَاِنَّهٌم صِنفانِ: اِمّا اَخٌّ لَّکَ فی ِالدّینِ او نَظیرٌ لَّکَ فی الخَلقِ؛ مردم دو گروهند: یا برادر تو اند در دین، یا همنوع تو اند در خلقت. این گفته آنقدر زرین است که باید با آب طلا بر سر درِ سازمان ملل متحد و شورای امنیت آن سازمان نوشته شود.
میگفتند حاجی نادر با مائوئیستها ارتباط داشت و نیز متهم به رابطه داشتن با برخی کمونیستهای حزب دموکراتیک خلق در زمان ببرک کارمل بود. چنین استدلال میشد که اگر حاجینادر با کمونیستهای حاکم رابطه نمیداشت مانند میوندوال، مجید کلکانی، جنرال سید میراحمدشاه، اعضای جنبش اخوانالمسلمین و افراد بسیار معمولیتر از آنها کشته میشد، درحالی که او بعد از روی کار آمدن ببرک کارمل از زندان رها شده و با دو هزار تن گندم به ترکمن رفته و انجمن اسلامی تشکیل داد. این اتهامها را بعداً واکنش شعلهایها در کویته و نیز واکنش برخی اعضای دولت کارمل در کابل در رابطه با دستگیری حاج نادر تقویت میکرد، اما دلیلی محکمی بر شعلهای و کمونیست بودن او نمیتوانست باشد. او با لیبرالها و اخوانیها هم ارتباط داشت.
من حاجی نادر را شخصیت با وقار، شجاع، مردم دوست، خیّر، مؤدب و مسلمان شیعه یافتم که نماز میخواند و به مناسک مذهبی پابندی نشان میداد. در موقع دستگیری، عکس شهید آیتالله دکتر بهشتی با قرآن در جیب برخی افراد همراه او بود و زمانی که احساس کرد ممکن است کشته شود، غسل شهادت کرد. یک آدم بیدین و کمونیست ضرورتی ندارد که در موقع مرگ برای ریاکاری غسل شهادت کند. حاجی نادر انسان زحمتکش و زجر کشیدهای بود که در اوج قدرت، شهرت و ثروت خود را میشناخت و میگفت، من ریسمان و تَرَنگل جوالیگریام را نگهداشتهام تا فراموش نکنم که چه کسی بودم. خدا او را بیامرزد که ناجوانمردانه به قتل رسید.