روایتی از یک زندگی (بخش هیجدهم)-سرکوب شیعیان،سوختن کابل، غارت مردم

توطئه‌ی سرکوب شیعیان

حضور نیرومند نیروهای شیعه اعم از مجاهدین حزب وحدت و حرکت اسلامی در شهر کابل و تسلط آنها بر بخشی از مناطق شهر و ادارات دولتی برای رهبران و فرماندهان اتحاد هفتگانه سابق و حامیان پاکستانی و عربی شان غیر منتظره و تحمل ناپذیر بود. آنها در طول دوران جهاد کوشیده بودند که مجاهدین شیعه از امکانات بین المللی محروم مانده و ضعیف نگهداشته شوند تا نتوانند به عنوان گروه‌های جهادی مستقل در صحنه سیاسی افغانستان تبارز پیدا کنند. ادامه...

سوختن کابل، غارت مردم و مهاجرت دوباره

در شرایطی که رهبران و فرماندهان گروهای جهادی به جان هم افتاده و آتش جنگ زبانه می‌کشید گروه‌های تبه کار، غارتگران و فرصت طلبان از هر گروه، قوم و مذهبی در هرگوشه و کنار شهر کابل سر برآورده و زیر پوشش یکی از احزاب جهادی به غارتگری و جنایت می‌پرداختند.صدها پوسته و دسته‌ای در سر هر چهار راه و هر محلی ایجاد شده جان و مال مردم را غارت می‌کردند، یکی بنام پشتون، یکی بنام هزاره، یکی بنام تاجیک و قس علیهذا. ادامه...

ادامه نوشته

روایتی از یک زندگی (بخش هفدهم) -سقوط دولت کمونیست‌ها

سقوط دولت کمونیست‌ها و جنگ‌های خونین کابل

بعد از خروج نیروهای شوروی سابق از افغانستان در تاریخ 26 دلو 1367، انتظار می رفت که حکومت کمونیستها به ریاست دکتر نجیب به سرعت زیر ضربات نیروهای جهادی فرو خواهد پاشید، اما چنین انتظاری برآورده نشد و جنگ خونین جلال آباد که با حمایت همه جانبه پاکستان توسط حزب اسلامی حکمتیار، اتحاد اسلامی استاد سیاف و محاذ ملی اسلامی گیلانی در تاریخ17 حوت سال 1368 راه اندازی شد به شدت توسط نیروهای مسلح دولت دکتر نجیب سرکوب شد و گروه‌های جهادی خسارات و تلفات سنگینی را متحمل شدند.

در سال 1369 بحران افغانستان به نفع رژیم دکتر نجیب به بن بست سیاسی و نظامی مواجه شد تا حدی که کمونیستهای حاکم به اصلاحات و سیع در حزب و دولت اقدام نموده و با کسب اعتماد به نفس بیشتر از نظر سیاسی و اجتماعی در داخل و خارج به برتری مشهودی دست یابند. مجاهدین و حامیان پاکستانی شان که قبل از آن حاضر نبودند واقعیت کمونیست‌ها و حزب دموکراتیک خلق(حزب وطن) را به عنوان یک نیروی سیاسی دارای حاکمیت و طرف اصلی بحران بپذیرند، پنهانی به مذاکره با نمایندگان حزب دموکراتیک خلق و دولت دکتر نجیب در لیبیا، عراق و سویس به مذاکره پرداختند.نمایندگان حزب اسلامی حکمتیار در بغداد و طرابلس و نمایندگان محاذ ملی اسلامی سیداحمد گیلانی به نمایندگی از گروه‌های به اصطلاح میانه رو - مستقر در پاکستان - در اروپا.

ادامه نوشته

روایتی از یک زندگی(بخش شانزدهم)- کنگره‌ی حزب وحدت اسلامی

شرکت در کنگره‌ی حزب وحدت و عضویت در شورای مرکزی این حزب

در اوایل زمستان سال1370همان طوری که در بخش‌های پیشین ذکر شد به سنگلاخ رفتم. مسافرت من هم زمان با برگزاری نخستین کنگره حزب وحدت در بامیان بود. در تاریخ 1/6/1370 به کنگره دعوت شدم و با جمعی از دوستان با جیپ پایگاه از سنگلاخ راهی قول غلام حسین شدیم و از آنجا با شهید سیدحسین علوی، آقای یعقوبی، شهید حاجی عبدالحسین محمدی و دیگر مجاهدین بهسود بسوی بامیان حرکت کردیم. شام به راه افتادیم، تاریکی شب و روشنایی مهتاب و نور چراغ ماشین‎ها، در میان دره‌های سیاه‎سنگ و کالو و کوتل حاجیگک و سرانجام سراشیبی دره‌ی آهنگران در میان کوهای به هم نزدیک و آبهای سرخ رنگ و کمی گرم جاری از برخی نقاط اطراف جاده‌ خاکی، خاطره‌ی شیرینی برای من می‌آفریدند.

ادامه نوشته

روایتی از یک زندگی(بخش پانزدهم)

o   طرح حزب اسلامی
o   تشکیل مجمع شیعیان افغانستان
o   ملاقات با حکمتیار

· بعد از اجلاس تهران من در اواخر عقرب(آبانماه) عازم افغانستان شدم و به مطالعه‌ی اوضاع پرداختم. در آن زمان حزب اسلامی قصد داشت که طرح قبلی خود در مورد وصل در‌ه میدان به غوربند را از طریق دره‌ی سرخ اجرایی کند.

· در مورخه20/12/ 1368هیأت حزب وحدت به ریاست آقای عبدالعلی مزاری وارد ایران شد، تا این حزب را جانشین شورای ائتلاف اسلامی نماید. از این هیأت، مقام های ایرانی صمیمانه استقبال نموده و زمینه‌ی مطرح شدن و رسمیت یافتن حزب وحدت را فراهم کردند.

 

ادامه نوشته

روایتی از یک زندگی(بخش دوازدهم) - مهاجرت

o  مهاجرت، دلایل و پیامدها

o  استعفای راسخ و بغاوت زکی

عمده‌ترین دلیل مهاجرت من آن بود که حضور من بهانه‌ی شده بود برای مردم آزاری، تنش و جنگ افروزی. سه گروه در برابر من قرار داشتند: دولت کابل که از طریق نهادها و عوامل استخباراتی و امنیتی خود علیه من توطئه می‎کرد. این توطئه از طرح ترور تا دامن زدن به اختلاف میان مردم به نام قوم، پایگاه و گروه را شامل می‌شد. شهید قوماندان محمدحسن که در ورودی منطقه‌ی آهنگران، در سال 1362 برای ترور من کمین کرده بود و نیروهایش نتوانستند عمل کنند، چند ماه بعد ناخودآگاه در یک مجلس عام در مسجد کِرمِنج، اعتراف کرد که دولت به او پول داده بود تا مرا ترور کند و ادعا می‌کرد که این کار را نکرده است. در آن زمان گفته می‌شد که رابط او برای این کار وکیل عبدالرزاق ترکمنی بوده است.

ادامه نوشته

روایتی از یک زندگی(بخش یازدهم)جلوگیری از جنگ داخلی در سنگلاخ

تلاش مظلومانه برای جلوگیری از جنگ داخلی در سنگلاخ

سنگلاخ دره‌ی کوهستانی تنگ و مردم آن فقیر و کم جمعیت‌اند.شاید یکی از صفات خوب مردم سنگلاخ این بود که گدایی نمی‎کردند و حتی به وجوه شرعی که در مذهب تشیّع به سادات اختصاص دارد توجه نداشتند. شاید کمتر کسی سراغ داشته باشد که سیّد فقیری سنگلاخی از سایر مؤمنین طلب خمس یا کمک کرده باشد.

ادامه نوشته

روایتی از یک زندگی(بخش دهم) پیامدهای دستگیری حاجی‌نادر و ناسازگاری میرعباس

پیامدهای دستگیری حاجی نادر و ناسازگار‌ی میرعباس

در روز دوم دستگیری حاجی نادر، کسانی مَلِک‌ها و ریش‎سفیدان مربوط به پایگاه شهید قوماندان محمدحسن- بیشتر قوم نوازخانی- و پایگاه حرکت اسلامی به ریاست مرحوم حجت‎الاسلام سیدمیرآقا موحدی را تحریک کردند که تمام مردم سنگلاخ را علیه ما بشورانند. در حالی که آیت‎الله‎تقدسی برای شاگردش آقای موحدی در تاریخ 18/6/61 نامه نوشته بود که با ما همکاری نموده و نگذارد کسی به تعبیر ایشان از جنایتکار حمایت کند.

ادامه نوشته

روایتی از یک زندگی(بخش نهم)-دستگیری حاجی نادر الله‎داد

قضیه‌ی دستگیری حاج نادر الله‌داد در سنگلاخ
سال1361، با تشدید تشنج و جنگ در بهسود و دره‌ی ترکمن آغاز شد. در ماه سرطان سال1361، میرخادم حسین، یکی از قوماندان‌های بهسود و همسو با ارباب غریبداد، آقای عبدالعلی قاسمی، یکی از مسؤولان مهم سازمان نصر در بهسود را با همراهانش آقایان حاجی اصغرحسینی، معلم‎محرم و محمدباقر در منطقه«دهن آب‎در
ه» ترور کرد. افراد میرخادم اجساد کشته شدگان را مثله نموده از جمله زبان آقای قاسمی را بریده و چشم یکی از همراهانش را کشیده بودند.

ادامه نوشته

روایتی از یک زندگی (بخش هشتم)- جنگهای داخلی در ترکمن و بهسود

آغاز جنگ‌های  داخلی در ترکمن و بهسود

در سال 1359، که من در پاکستان بودم خبر شدم که حاجی نادر الله‎داد، رئیس انجمن اسلامی ترکمن و قوماندان شورای اتفاق اسلامی در آن منطقه، آقای شیخ میرحسین صادقی- خواجه خضر انقلاب اسلامی! به تعبیر نصری‎ها- را دستگیر و زندانی کرده و پایگاه سازمان نصر بنام گروپ توحید را خلع سلاح کرده است. در اثر وساطت بزرگان ترکمن آقای صادقی آزاد شده و تعهد نامه‌ای میان او و حاجی نادر به امضارسید. متن این توافقنامه به این شرح است:

 

ادامه نوشته

روایتی از یک زندگی(بخش هفتم)-حضور در جبهه پغمان

  حضور در جبهه مقدم پغمان

ما که در حال آموزش دادن مجاهدین بودیم، در پاییز 1360، شهیدعلوی قوماندان(فرمانده) پایگاه قول غلام‌حسین(امام مهدی)، با نیروهایش که حاجی‌شریف نیز در میان آنها بود، پغمان رفته و در قلعه یعقوب‌علی‎خان، در دو کیلومتری کمپنی، مستقر شده بود. ماهم بعد از اتمام آموزش به «دره‎ی پشه‌ای» در پغمان رفتیم.

ادامه نوشته

روایتی از یک زندگی(بخش ششم) - جبهه اسلامی سنگلاخ(2)

تأسیس جبهه‌ی اسلامی سنگلاخ (۲)

به پیشاور که رسیدیم بعد از استقرار در هتل پنجاب، من به دیدن حاجی سلیمان یاری که با پدر و پدربزرگم دوست بود و او را می‌شناختم رفتم. ایشان عضو جبهه ملی نجات افغانستان به رهبری صبغت الله مجددی بود. حاجی سلیمان آدم مردم دار و اجتماعی است، اغلب در خانه‌اش مراجعین و مهمان دیده می‌شود. آن روز صبح که من به خانه‌اش رفته بودم، حاجی با مراجعین‌اش در حال صرف چای و صبحانه بود. او بعد از صرف چای از احزاب شیعه مستقر در ایران بخصوص از سازمان‌نصر شکایت داشت و می‌گفت که این گروه به مردم خیانت می‌کند و با پیروی از سیاست ایران، خشم امریکا و متحدانش را بر می‌انگیزد (نقل به مضمون). او افزود که سازمان نصر در حالی که در پاکستان با تفنگ‌های کلاشینکوف ساخت مصر مسلح شده، اما در افغانستان علیه دولت مصر شعار می‌دهد. حاجی سلیمان، ضمن تعریف از آیت‎الله محسنی که در آن زمان مخالف ایران شناخته می‌شد و با پاکستان رابطه برقرار کرده بود گفت، نه شعار «کارگر» لنین(رهبر و متفکر کمونیست‌ها و بنیانگذار انقلاب سوسیالیستی اکتبر شوروی سابق) به جایی می‌رسد، نه شعار «مستضعفین» خمینی!

ادامه نوشته

روایتی از یک زندگی (بخش پنجم)- جبهه اسلامی سنگلاخ

تأسیس جبهه‎ی اسلامی سنگلاخ (۱)

در تابستان سال 1359 که به سنگلاخ رفتم، در آنجا دو پایگاه جهادی وجود داشت یکی به ریاست حجت‌الاسلام موحدی و دیگری به ریاست حاجی سیدصادق، که باهم اختلاف داشتند. وضعیت اجتماعی، اقتصادی و ژئوپولتیک سنگلاخ توان تحمل اختلاف و چند دستگی را نشان نمی‌داد، آن هم در شرایطی که حاکم اصلی ارباب غریبداد بود که محل استقرار ریاست او در قول خدایداد در منطقه سیاه‎خاک قرار داشت. مشکلات اساسی بخصوص دعواهای حقوقی مردم را پایگاه‌های موجود حل نمی‌توانستند و آنان را به سیاه‎خاک نزد ارباب غریبداد می‌فرستادند و یا این که قوماندان‌های غریبداد بویژه سیدفروتن با خدم و حشم به سنگلاخ می‌آمدند و سلیقه و فیصله خود را با هزینه‎ی سنگین بر مردم فقیر سنگلاخ تحمیل می‌کردند.

ادامه نوشته

روایتی از یک زندگی (بخش چهارم)

    مسافرت اجباری

   در بهار سال 1359 در مورخه‌ی (9/2/59) دانش آموزان دختر مکاتب (دبیرستان‌ها) در اعتراض به اشغال افغانستان توسط ارتش سرخ شوروی اقدام به تظاهرات کردند. در یکی از روزهای تظاهرات که تظاهرکنندگان از خیابان محل کار ما بسوی پل باغ عمومی در حرکت بودند من و همکارانم که اتاق ما بر خیابان مشرف بود، همه کنار پنجره جمع شده و تظاهرات را تماشا می‌کردیم. حتی از اتاق‌های دیگر برخی افراد به اتاق ما آمده بودند. تظاهرات دختران احساسات برانگیز بود، آنها از خیابان بسوی ما دست تکان می‌دادند، ما هم از پشت شیشه بسوی آنها دست تکان می‌دادیم. یک مرتبه دیدم چند نفر جوان که مرد بودند از کنار تظاهرکنندگان دویدند بسوی ساختمان محل کارما. چند لحظه بعد صدایی شنیدم که گفت آغا صاحب فرار کن! برگشتم به عقب دیدم هیچ کس در اتاق نمانده همه فرار کرده‌اند، دم دروازه همان مستخدم بود که به سرعت از طبقه پائین بالا آمده بود. من از اتاق که بیرون شدم راه فرار ندیدم و رفتم داخل تشناب(دست شویی)، یک نفر دیگر هم بود. بعد از دو سه دقیقه بیرون شدم، وضع عادی بود، کم‌کم همه همکاران آمدند و پشت میزهای‌شان قرار گرفتند.

ادامه نوشته

روایتی از یک زندگی (بخش سوم)

کودتای بدفرجام کمونیست‌ها

سال آخر تحصیلم در دانشگاه بود، سال پنجم فاکولته انجینیری (دانشکده مهندسی). روز هفتم ثور که مصادف با پنجشنبه بود درس دیزاین داشتیم و استاد ما آقای فرهادی بود. وارد اتاق درس که شدیم حدود ساعت ده بود که کسی گفت در مرکز شهر درگیری است و احتمالاً کودتا شده است. درس تعطیل شد و من که بایسِکل(دوچرخه) داشتم راهی خانه شدم، اما خواستم از مرکز شهر بروم تا ببینم چه اتفاق افتاده است. از راه دهمزنگ آمدم به سینما پامیر و از آنجا به پل باغ عمومی. نزدیک هتل کابل که رسیدم دیدم چند نفر پلیس زخمی را با پای پیاده به سوی پل باغ عمومی می‌برند. از سه راه هتل گذشتم که به سوی چارراه ملک اصغر بروم. آن طرف سه راه، کنار پیاده‎رو، متصل به دیوار ارگ، دو جوان ایستاده بودند. نزدیک‌شان رفتم و پرسیدم که چه خبر است؟ یکی از آنها با خوشحالی گفت، نیروهای مترقی قیام کرده‌اند و به زودی پیروز می‌شوند.

  فهمیدم که کمونیستها کودتا کرده‌اند، چون قبل از آن اعلامیه وحدت دو جناح حزب دموکراتیک خلق برای مبارزه با داوودخان را خوانده بودم. من از لحظه‌ای که «نیروهای مترقی» را از آن جوان شنیدم غم و اندوه تمام وجودم را فراگرفت. من در اثر تماس نزدیک با کمونیستها و خواندن شب‌ نامه‌ها، کتاب‌ها و نشریات کمونیستی داخلی و خارجی و عملکرد احزاب شبیه حزب دموکراتیک خلق، در کشورهای دیگر می‌دانستم که قتل و کشتار و اختناق در کشور آغاز می‌شود و همان وضع نیمه مطلوب اقتصادی، اجتماعی و آموزشی که امیدوار کننده بود از دست می‌رود.

سرانجام، کمونیست‌ها به قتل عام حدود دو هزار نفر از سربازان مدافع کاخ ریاست جمهوری و نیز قتل عام بیرحمانه‌ی داوودخان با هفده تن از اعضای خانواده‌اش اعم از زن و مرد و پیر و جوان، قدرت را به دست آوردند.

 

ادامه نوشته

روایتی از یک زندگی (بخش دوم)

  دوره‎ی ابتدایی تحصیلی و سنی را پشت سر گذاشته بودم و تازه وارد دوره‎ی متوسطه‎ی تحصیلی و آغاز دوره‎ی نوجوانی شده بودم که در محیط بحرانی دیده‌ی بصیرت گشودم و خودم را در برابر انبوهی از کنش‌ها و واکنشهای اجتماعی و اخلاقی دریافتم.

  البته دوره‌ی نوجوانی برای هر انسانی با تشنج‎های درونی و تنش‎های بیرونی گوناگون همراه است، چرا که انسان در این دوره مانند جوجه پرنده‎ای است که می‎خواهد لاک خود را شکسته و با شور و هیجان زیادی به پرواز درآید. اما این شور و هیجان با توجه به وضع روحی و روانی ناشی از وضع زندگی فردی و اجتماعی هر شخص متفاوت می‌باشد. من در زمره‌ی پرشکستگانی قرار داشتم که سنگ بیداد زمانه بال و پرم را پیش از دوران پرواز شکسته بود، و بدیهی بود که قدرت پرواز چندانی نداشتم، با آن هم از دل آتش افروخته و روحیه‎ای جستجوگری برخوردار بودم.

ادامه نوشته