پیامدهای دستگیری حاجی نادر و ناسازگار‌ی میرعباس

در روز دوم دستگیری حاجی نادر، کسانی مَلِک‌ها و ریش‎سفیدان مربوط به پایگاه شهید قوماندان محمدحسن- بیشتر قوم نوازخانی- و پایگاه حرکت اسلامی به ریاست مرحوم حجت‎الاسلام سیدمیرآقا موحدی را تحریک کردند که تمام مردم سنگلاخ را علیه ما بشورانند. در حالی که آیت‎الله‎تقدسی برای شاگردش آقای موحدی در تاریخ 18/6/61 نامه نوشته بود که با ما همکاری نموده و نگذارد کسی به تعبیر ایشان از جنایتکار حمایت کند. شاید نامه به دست آقای موحدی نرسیده باشد که اگر می‌رسید هم، او به دستور آقای تقدسی عمل نمی‎کرد.

تحریک شدگان، ما را تهدید کردند که ارباب غریبداد و سیّدجگرن(جنرال سیدحسن) آرام نمی‎نشینند و قوای دولت هم برای رهایی حاجی نادر، سنگلاخ را بمباران نموده و کماندو پیاده می‌کند. مرحوم سیّد داده‌شاه، به نمایندگی از بزرگان و ریش‎سفیدان مربوط به پایگاه امام حسین(ع) این غایله را خواباند و به آنها گفت شما بجایی این که با ما همدردی کنید، فقط ما را تهدید می‌کنید. حتی اگر اشتباه هم کرده باشیم وظیفه‌ی شما رأی زنی با ما و حمایت از ماست، نه دشمنی باما. او فرموده بود، حالا که چنین است به شما ربطی ندارد، ما را از کسی نترسانید، به دست زده‌ایم به گردن جواب می‎دهیم.

  هم‌زمان بستگان زندانیان از کابل می‌آمدند تا از حال و سلامت زندانی‌شان اطمینان پیدا کنند، اما در مسیر راه آقای موحدی و همکاران‎شان و نیز قوماندان محمدحسن و اطرافیانش آنها را تهدید می‌کردند که فلانی آدم‌کش است، اگر به منطقه‎اش بروید شما را هم می‌کشد. زنان و مردان بیچاره با آه و ناله بر می‎گشتند. پدر یکی از افراد مسلح حاجی نادر که مرد میان سالی بود، تن به تقدیر الهی سپرده و گفته بود من می‎روم اگر پسرم را کشته مرا هم بکشد. او که به منطقه‌ی ما آمد دوستان ما برایش اطمینان داده بود که هیج کس کشته نشده و فرزند شما سالم است و ما آدم کش نیستیم. او خواسته بود که مرا ببیند و فکر می‎کرد که چه کبکبه و دبدبه‎ای دارم. به من که خبر دادند خودم تنهایی نزد او که در باغچه کربلایی معلم نشسته بود رفتم، کنارش نشستم و احوال پرسی کردم. گفت آمدم که فلانی را ببینم تا از حال پسرم خبر شوم. گفتم فلانی منم پسرت چه نام دارد، او ترس خورد از جایش بلند شد و زبانش بند آمد و گفت آمدی که مرا هم بکشی. از دستش گرفتم دوباره برزمین نشاندم و تفنگم را به دستش دادم و گفتم اگر فکر می‎کنی که من خدا نخواسته پسر تو را کشته ام مرا بکش. مرد میان سال اندکی راحت شد، صورتش را بوسیدم و تمام اتفاقاتی که افتاده بود برایش قصه کردم. می‎گویند سخنی که از دل می‎خیزد بر دل می‎نشیند. مرد از جایش بلند شد، دست‎های مرا بوسید و گفت آغاجان ببخشید من شما را نشناختم، ما را بی‌انصاف‎ها بناحق ترسانده بودند.

  مرد ترکمنی که متأسفانه نامش را بخاطر ندارم در حضور کربلایی معلم، میرعباس و یک نفر سرباز گفت که بعد از دستگیری حاجی نادر، سلطان‎علی کشتمند ریش‎سفیدان و حاجی‎های ترکمن را در مسجد کارته سخی جمع کرد و به آنها گفت که بروید خود شما از طریق مسالمت آمیز حاجی نادر را رها کنید و در غیر آن دولت وارد عمل خواهد شد. من به او گفتم که حاجی نادر در جایی نیست که دولت با فرستادن قوا او را پیدا کند و اگر دولت عملیاتی انجام دهد جان حاجی را به خطر می‎اندازد. من دوست داشتم محاکمه حاجی نادر در سنگلاخ انجام شود و این کار زمان لازم داشت که من از ترس توطئه‌ها و خطری که جان او را تهدید می‎کرد نتوانستم این کار را انجام دهم. پسر آن مرد ترکمنی در گروه ضربت بود و به قول غلام حسین فرستاده شده بود. نامه‌ای برایش دادم تا به سیاه خاک برود و پسرش را از نزدیک ملاقات کند.

  بعد از دستگیری نادر تحرکات خصمانه‌ برادران حرکت اسلامی سنگلاخ و قوماندان محمدحسن که خود را وابسته به شورای اتفاق و همسو با ارباب‌ها، سیدجکرن و حاجی نادر می‌دانست علیه ما در داخل سنگلاخ آغاز شد. حاجی ملک میرحسین، آقای سخنور، آقای موحدی، حاجی صادق، ملک نصرالله، مشهور به ملک نصرو، قوماندان محمدحسن و اعوان و انصارشان با ما به‌خصومت برخاستند، و تبلیغات وسیعی مبنی بر کمونیست بودن من به راه افتاد و در مسائل اجتماعی و مشترک، بهانه‌جویی‌ها و زورگویی‌ها افزایش یافت. سید ابراهیم‎شاه قوماندان حرکت اسلامی در ترکمن دو نفر از افراد ما را که برای کار شخصی رفته بودند، در مسجد منطقه‌ی خود بی‌گناه خلع سلاح کرد و دو قبضه اسلحه کلاشینکوف که یکی بی‌قنداق بود را غارت کرد. من شخصاً با تعدادی از مجاهدین به دره‌ی ترکمن رفتم و در جایی می‌خواستم کمین کنیم و سید ابراهیم شاه را خلع سلاح نماییم که مرحوم حاجی صمدعلی حکمت خبر شد و نگذاشت. این در حالی بود که اواسط تابستان سال 1361 در حالی که حاجی نادر تصمیم به جمع کردن بساط گروه‎ها گرفته بود و هر روز پایگاهی را خلع سلاح می‌کرد، سید ابراهیم شاه به استاد اکبری که در سنگلاخ بود و می‌خواست برای مقابله با نادر از طریق سنگلاخ به ترکمن برود، نامه فرستاد و او را دعوت نمود که به منطقه‌ی او آمده و جنگ با حاجی نادر را سرپرستی کند. 

  یک گروه از افراد حاجی نادر که در موقع فرار به ناهور رفته بودند، در آنجا اقدام به راهگیری و آزار و اذیت مسافرین ترکمنی، سنگلاخی و بهسودی می‎نمودند و ارباب‏های بهسود هم که از قبل با نصری‎ها درگیری داشتند تلاش می‎کردند که با پاکسازی بهسود از وجود گروه‌های مخالف به ترکمن حمله کنند و حاجی نادر را نجات دهند. آنها حتی از غزنی هم نیرو فرستاده بودند تا کار را یکسره نمایند. از سوی دیگر نصری‌ها هم که در ترکمن قدرت یافته بودند، می‌خواستند با استفاده از موقع و در گیر شدن پاسداران با شورای اتفاق و ارباب‌ها حضور خود در بهسود را گسترش دهند و مناطق بیشتری را تحت کنترل خود در آورند. آقای اکبری و تقدسی از ترکمن برای جنگ در بهسود نیرو می‎فرستادند که در یکی از این جنگها محرم‌حسین مختار در منطقه‌ی سرچشمه کشته شد. جنگ در بادآسیاب و وزیر و بسیاری نقاط بهسود به نفع سازمان نصر تمام شد.

ما با وجود بدرفتاری دوستان حرکتی و شورایی خود در سنگلاخ، تلاش کردیم که جنگ به این دره کشیده نشود و مردم سنگلاخ در مناطق دیگر نیز به بهانه‌ی وابسته بودن به یکی از گروه‌های در گیر آزار و اذیت نشوند. بنا براین تلاش نمودم که مسؤولان پایگاه‌ها را قانع نمایم که تعهد‌نامه‌ای در این زمینه امضا کنند. متن این تعهدنامه از اینقرار است:

« باعث تحریر این که به تاریخ 9/9/1361 سه کمیته اسلامی سنگلاخ که عبارت از کمیته پاسداران (پایگاه امام حسین(ع)) و کمیته حرکت(پایگاه 16) و کمیته حزب‎الله گرد هم آمده و در مورد مسائل اجتماعی طور نمونه مسأله‌ی رحمت گل منسوب به حزب اسلامی، چنین ابراز تعهد می‌نمایند که از این به بعد سه کمیته فوق‎الذکر در مسائل درگیری با سایر منطقه که پیش می‌آید تا جایی متحد باشند که در مورد شریعت مقدس اسلام حکم نافذ نموده و چهره‎ی مجرم و جنایتکار را آشکار نماید. بدین وسیله معاهده امضا و قرار گذاشته می‌شود که هیچ کدام از کمیته های مذکور حق پاکشی را ندارد. در صورت بروز چنان مسأله در یک صف واحد دست وحدت داده تا آخرین قطره‌ی خون از منافع اسلامی و اجتماعی خویش دفاع می‌نماییم، بدون تضّاد و درگیری گروهی. و من‎الله توفیق. امضای موحدی و مهر حرکت اسلامی، مهر پایگاه امام حسین و امضای مصباح زاده و  مهر و امضای قوماندان محمدحسن.» (سند شماره 13 )

متأسفانه نه تنها به تعهدنامه‌ی فوق کسی عمل نکرد بلکه تلاش کردند که ما را از درون منفجر کنند. زمینه‏ی ‌تخریب ما از درون را مرحوم میرعباس‌الماس و برادرش مرحوم آقای سیدجان‌عباس فراهم می‌کردند. میرعباس که خودش مرا وادار به تشکیل پایگاه و قبول ریاست آن نموده بود، قصد داشت که به شیوه‎ی او و طبق دستور او عمل کنم و خواستار امتیازهای خاصی بود. از مسائل سیاسی و اجتماعی کلان چیزی نمی‌فهمید، اما فکر می‌کرد همه فن حریف است، به همین دلیل ادعا داشت که نامش در درواز‌ه لندن ثبت شده است. آن مرحوم مانند اکثر فعالین اجتماعی به فکر انتفاع شخصی از فعالیت‌های جهادی و اجتماعی بود، کاری که ما به دلیل نداشتن امکانات و فقر اقتصادی و بخاطر اعتقادات و آرمان‌های دینی و اجتماعی از عهده‌ی آن بر نمی‌آمدیم. او به دنبال بهانه می‌گشت تا مرا تحت فشار قرار داده و به خواسته‌های خود برسد. یک روز افراد مؤثر و ریش‌سفید را جمع می‌کرد تا مرا مورد مؤاخذه قرار دهد که چرا وقتی در داخل منطقه گشت و گذار می‌کنم با خود چند نفر بادی‌گارد و خدم و حشم نمی‌گیرم. روزی دیگری بزرگان را جمع نموده و از من شکایت می‏کرد که چرا از کمک‌های مردمی به پایگاه که آرد و روغن از کابل می‏فرستادند یک بوجی آرد برای خود و برای او که کلان قوم است بر نمی‏دارم و همه را به پایگاه برای مجاهدین می‏فرستم. این کار میرعباس از روی حسن نیت نبود، بلکه به این بهانه مرا تحت فشار قرار می‌داد.

این بهانه‌ها که کودکانه و مغرضانه بودن آن را همه درک می‏کردند، نمی‏توانست دست و زبان او را به اعتراض جدی وا دارد، تا این که برخی مسائل اجتماعی و جنگ‌داخلی میان گروه‏ها بهانه‌های جدی برای او فراهم کردند تا بتواند علیه من دست به کارهای نادرست و خصمانه بزند. بدترین کاری که او کرد سوء استفاده از قضیه‌ی ساختگی ذاکرحسین، پسر غلام‏حسین علیه خانواد‌ه‌ی شهید حاجی‌ملک بود. حاجی‏ملک شوهر عمه و پسرعموی جدم بود که در مین گذاری روسها در ماشین حاجی میرآقا به شدت مجروح شده و بعداً به شهادت رسید. غلام‌حسین هم پسرعموی جدم می‏شد و هم پسر عموی حاجی ملک.

  خبر رسید که قرار است دختر حاجی‏ملک با سید غضنفر پسر عمه‌ی دیگرم ازدواج کند. غلام سخی نجار برادر ذاکرحسین، غلام‌حسن مشهور به صغیرک و پسرانش از من خواستند که جلو این ازدواج را بگیرم، و ادعا کردند که دختر از قبل با موافقت خانواده‌اش حاضر به ازدواج با ذاکرحسین شده بود. گفتم این موضوع به من ربطی ندارد شما خودتان بروید صحبت کنید. گفتند ما کابل رفته نمی‌توانیم تو مادرت را بفرست تا معلوم شود که دختر با ذاکر حسین ازدواج می‌کند یا با غضنفر. ضمناً به من گفتند اگر این کار را نکنی و عروسی سر بگیرد به پای تو حساب می‌کنیم، زیرا اگر حمایت تو نباشد این کار را نمی توانند.

  من ناچار شدم مادرم را کابل فرستادم خانه‌ حاجی‏ملک، تا حقیقت ادعای پسران غلام‏حسین را معلوم کند. آنها این ادعا را رد کرده بودند و کربلایی جواد پسر عمه‏ام که برادر بزرگتر غضنفر است از این که من مادرم را برای این کار فرستاده بودم به شدت قهر شده و به مادرم گفته بود که پسرت با ما دشمنی می‌کند، مگر نمی‏داند که دختر را خود حاجی‏ملک به ما داده بود.

  متأسفانه کربلایی ناظر و پسرانش برای نشان دادن زور و غیرت خود به پسران غلام‏حسین و صغیرک بدون تأمل فوراً عروسی را برگزار کردند و بدون ضرورت عروس و داماد را به سنگلاخ فرستادند. اما بعد از این‌که اوضاع خراب شد و پسران غلام‌حسین و صغیر با میرعباس و عده‎ای دیگری علیه من اقدام کردند، غضنفر نامردانه از سنگلاخ فرار کرد و به کابل رفت. مادر من هم که بخاطر درمان دندانش چند روز در کابل مانده بود با ماشین عروسی به سنگلاخ برگشت. من که وضعیت را چنین دیدم مادرم را به خانه فرستادم و خودم نیز در عروسی شرکت نکردم.

  پسران غلام‏حسین احمقانه مرا دشمن گرفتند که این عروسی را من بر ضد آنها راه انداخته‏ام و مادرم را برای این کار فرستاده‏ام. آنها نزد میرعباس که در عروسی هم شرکت کرده بود رفتند و از او مشورت خواستند. فرصت برای میرعباس فراهم شد. او بجای این که به عنوان یک فعال اجتماعی و مدعی کلانی قوم آنها را نصیحت کند، تحریک کرد که قوم را در مسجد جمع کند و ادعاهای خود را مطرح نماید، ادعایی که اگر راست هم می‏بود بعد از عروسی معنایی نداشت. میرعباس کسی را دنبال من فرستاد که به مسجد بروم که پسران غلام حسین از من شکایت کرده اند. به مسجد که وارد شدم دیدم همه را از صغیر و کبیر جمع کرده اند و غلام سخی به شکل نامردانه و غیر اخلاقی با نشان دادن مدارک زنانه و ساختگی دختر حاجی‌ملک را متهم کرد و به من گفت که تو دختر حاجی‌ملک را به پسر کربلایی ناظر داده‌ای، ما تو را نمی‌گذاریم. میرعباس، انگار گنجشک زیر باران گیر آورده با خوشحالی و غرور خطاب به من گفت شما چه می‎گویید؟ من گفتم دست از این کار بردارید، کار زشت و غیر اخلاقی است به من هیچ ربطی ندارد، تهمت می‏زنند. برای جلوگیری از رسوایی بیشتر خداحافظی کرده و تا خواستم که از مسجد بیرون شوم ظابط غلام‏عباس پسر صغیرک و خواهر زاده‌ی غلام‌سخی که تفنگ پایگاه در دستش بود مرا تهدید کرد که تو را می‌کشم. سایر مخالفان من مانند مأمور امیرحسین هم فرصت یافتند و مرا متهم به جانبداری از کربلایی ناظر و مخالفت با پسران غلام حسین کردند.

  با وجود تهدید و اهانتی که پسران غلام‏حسین و غلام‏عباس به من کرده بودند، فردای آن روز رفتم خانه‌ی غلام‏حسن صغیرک که پسران غلام‌حسین هم آنجا بودند. عاجزانه گفتم که سوء تفاهم شده من هیچ نقشی در ماجرای عروسی ندارم اگر باور ندارید سوگند شرعی می‌خورم. غلام سخی گفت تو دشمن ما هستی، دروغ می‌گویی، قسم تورا قبول نداریم. ظابط غلام عباس هم که در دوره‌ی خدمت عسکری چرسی شده و آثار آن هنوز در وجودش باقی‌مانده بود، مرا تهدید کرد و خواست تفنگ را گرفته به من شلیک کند که پدرش مانع شد. مجبور شدم از خانه‌ی صغیرک بیرون شوم. از آن پس شنیدم که جلسات مخفی دایر می‌شود و هرکس که به هر دلیلی از من بدش می‌آید، برگرد میرعباس و جان‏عباس می‌چرخند. شیخ‏کبیر، سیدکبیر، میراحمدشاه نظری و .. باهم نشست‏های مخفیانه بر گزار می‌کردند و رابطه‌ی شان را با پایگاه قطع کردند.

    قابل ذکر است که غضنفر، پسر مرحوم کربلایی ناظر، که با پدر و برادرش کربلایی جواد، عامل اصلی این دشمنی‌ها و گرفتاری‌ها برای من شده بودند، موقعی که اوضاع را وخیم دید به کابل فرار کرد. کربلایی ناظر، با پسرانش از این که چه بلایی برسر من و خانواده‌ام به خاطر آنها خواهد آمد، هیچ رحمی به دل راه ندادند.

    به هرحال، با توجه به اطلاعاتی که از قبل داشتم مبنی بر این‌که میرعباس، جان‌عباس، شیخ کبیر، صغیرک و پسرانش و غلام سخی و برادرش و برخی افراد دیگر با آقای موحدی خصوصی پیمان بسته کرده اند که علیه من اقدام کنند و حرکت اسلامی از آنها حمایت نماید، تصمیم گرفتم که قبل از اقدام آنها و احتمال خونریزی چاره اندیشی کنم. شبی در خانه مرحوم سیدحسن نایب همه‌ی افراد پایگاه و مؤثر را که عبارت بودند از: کربلایی سیدحسین، سیدآقا حیدری، سیداصغر و عبدالحمید پسران مرحوم کربلایی علی‌حیدر، سید ناظرحسین و عبدالحسن پسران مرحوم محمد کرمنج، سیدحسن، سیداکرم و غضنفر پسران مرحوم نایب، برادر زاده‌های حاجی‌عادل، سید رضامنگل و شهید سیدباقر پسران سیدطیب، سیدعیسی نظری پسر مرحوم نظرشاه، سیداسحاق مشهور به فرمانده، شهید سیدمحسن، سیدعباس فرزند مرحوم سیدالف، سیدهاشم و چند نفر دیگر که نام شان یادم نیست جمع کرده و در رابطه با توطئه‌های میرعباس صحبت کردم و گفتم که من مردم را جمع می‎کنم و استعفا می‌دهم، شما میرعباس یا هرکسی دیگری را که صلاح می‌دانید به ریاست پایگاه انتخاب کنید تا غائله بخوابد. همه مخالفت کردند و گفتند ما بجز تو هیچ کسی دیگری را نمی‌خواهیم و نباید کنار بروی. من گفتم اگر کنار نروم مجبورم جلو توطئه‌های میرعباس را بگیرم و این کار ممکن است سبب خونریزی شود. همه گفتند ما حاضریم هر فرمانی که می‎دهی اجرا کنیم و توطئه‌گران را سر جای‌شان بنشانیم. اقوام نزدیک میرعباس و به اصطلاح اَودور زاده‌ها(عموزادگان)یش، یعنی اولاد بابه محمود، همان‎ها که بعد از سرکوبی میرعباس به جانبداری او برخاستند، بیشتر از دیگران از من حمایت می‎کردند و برای سرکوبی میرعباس آمادگی نشان می‎دادند.

  در آن جلسه به اتفاق آراء تصمیم گرفته شد که فردا از توطئه گران و همه کسانی که در منطقه‌ی قلعه‌شاه و ملک خیل از مربوطین ما هستند دعوت شود که با اسلحه‌های شان به پایگاه بیایند تا اسلحه‌ها پاک‏کاری و ارزیابی شوند. هدف خلع سلاح توطئه‎گران بود که اگر قصد جدایی و پیوستن به گروه رقیب را دارند باید اسلحه‌های ما را بدهند خودشان هرجا که می‌روند و هرکاری که می‌کنند مخیّرند. و اگر قصد توطئه نداشتند بعد از مدتی سلاح‎های شان بخودشان برگردانده می‌شود.

   سرانجام روز بعد همه آمدند در مسجد زیر پایگاه(مسجد اولاد محمود) که مسجد تاریکی بود جمع شدند بجز غلام سخی، غلام عباس و ذاکر حسین که نیامدند، و میرعباس، جان‎عباس و شیخ کبیر هم، سلاح‎های‏شان را نیاوردند. بعد از این که همه آمدند من رفتم خدمت شان و بعد از احوال پرسی بسیار دوستانه و مؤدبانه گفتم که برادران در اینجا تصمیم گرفته اند که سلاح‌ها را برای پاک‏کاری و ارزیابی بطور موقت جمع آوری کنند. مرحوم سید داده‏شاه که ریش سفید و کلان قوم بود اسلحه‌ی خود را تسلیم نموده و با اظهار ناراحتی از مسجد خارج شد و گفت من کار دارم. او بازرنگی هم به ندای ما لبیک گفت و هم با ناراحت نشان دادن خود میرعباس را از خود راضی نگهداشت. چون آن دو باهم روابط فامیلی و رفیقانه داشتند. سیدکبیر و دیگران هم که اسلحه‌های‌شان را آورده بودند تحویل دادند. با رفتن سید داده‌شاه، مرحوم سیدجان‌عباس شروع کرد به تحقیر و توهین من و گفت که تو چه حق داری اسلحه‎ی ما را بگیری، سیدکبیر و شیخ‎کبیر هم با او همنوا شدند و او بیشتر به داد و فریاد پرداخت. مجبور شدم دستور دادم او را از مسجد خارج کردند و بردند پایگاه. بعد از او صغیرک داد و بیداد راه انداخت، او را هم از مسجد خارج کردیم. لحظه‌ای سکوت همه‎جا را فرا گرفت، اما یکبار میرعباس بر سر دو زانو شد و شروع کرد به توهین به من و اجدادم و فرمود که من خان و خان‎زاده‌ ام و نامم به دروازه‌ی لندن نوشته شده است. هرچه بد و بیراه گفت من تحمل کردم و چیزی برایش نگفتم. او اتهام‌های دروغی به مجاهدین پایگاه بست که یادم نیست و برای ادعای خود میراحمدشاه نظری را شاهد آورد و خواست که او را به مسجد دعوت کنید. میراحمدشاه که به مسجد دعوت شد برخلاف انتظار، با میرعباس همنوا شد و شروع کرد به شکایت و انتقاد. معلوم شد که میراحمدشاه هم خواسته یا ناخواسته در توطئه شریک است و شاید می‎خواهد سهم خود را ادا نماید، اما من نگذاشتم که او درگیر این ماجرا شود و محترمانه گفتم، خیلی خوب، شما شهادت دادید، دیگر زحمت نکشید بروید بخانه‌ی تان. من به او نیکی کردم ولی به نظر می‎رسد که او این نیکی را درک نکرده است.

  میرعباس به داد و فریاد و سخنرانی‎اش ادامه داد، من بناچار بیرون رفتم و نخواستم که او را تحقیر کنم و از مسجد خارج نمایم. به کسانی که اسلحه‌های شان را آورده بودند هم ضمن تشکر گفتم که بروند به خانه‌های‌شان. همه رفتند جز سیدکبیر، کسی را نزد او فرستادم که برایش بگوید، برود خانه، اما او خودش امتناع کرد و گفت من با رفقایم می‌مانم، هرچه بر سر آنها آمد بر سر من هم بیاید. 

  بیرون که رفتم کسی آمد و گفت چند نفر مسلح در زردسنگ،کوه پشت پایگاه که آن زمان در کرمنج بود، در میان برفها دیده می‌شدند که رو بسوی پایگاه داشتند و بعد از مدتی رفتند. چند نفر از جمله مرحوم سیداسحاق را فرستادیم که بروند نگاه کنند که چه خبر است؟ آنها برگشتند گفتند که جای پای سه نفر در سر کوه و پشت یک سنگ دیده می‌شود که بسوی ترکرمنج رفته اند. در پی آن شدیم که بدانیم آنان کی بودند و از کجا آمده بودند. پیش از ظهر فردای آن روز خبر آوردند که آن سه نفر ظابط غلام عباس، ذاکرحسین و غلام سخی بوده‎اند که از طریق قول دره حصار به کوه پشت پایگاه رفته بودند.   آنها قصد داشتند که مرا در حالی که از مسجد سوی پایگاه در «برج اسد» می‌روم هدف قرار داده و از بین ببرند، اما من در موقعیتی قرار نگرفته بودم که آنها بتوانند هدف قرار دهند و نا امید شده برگشته بودند.

 تصمیم گرفته شد که غلام عباس دستیگیر شود تا آلت دست مخالفان و توطئه‌گران قرار نگیرد. شنیده بودیم که توطئه‌گران قصد داشتند پایگاه دیگری با استفاده از سلاح‎هایی‎که در اختیار شان بود تشکیل دهند و به حرکتی‌ها بپیوندند. آنها ضابط غلام عباس را در نظر داشتند که به عنوان قوماندان در برابر من علم کنند تا در صورتی که درگیری شود از هر دو طرف من ضرر کنم و همین کار هم متأسفانه شد.

  حدود ده، دوازده نفر را فرستادم به منطقه ملک خیل که در مسجد سیدمیر بنشینند و هر وقت که غلام عباس غیر مسلح به آنجا آمد او را دستگیر نموده و به پایگاه بیاورند و به شدت تأکید کردم که اگر غلام عباس مسلح بود به او نزدیک نشوند و کاری به کارش نداشته باشند. این افراد که شامل شهید اکرم، علی‌جان حبیبی، سید آقا حیدری،سید نعیم مقصودی،شهید سیداکرم،سیدهاشم،کربلایی راسخ، سنگری، امیرحسین،عبدالرازق و ... می‌شدند تحت فرماندهی مرحوم کربلایی علی‎جان راسخ حرکت کردند. افراد مسلح را بخاطری فرستادم که اگر برادران حرکت و آقای موحدی دخالت کردند مانع شوند.

متأسفانه افراد اعزامی به مسجد که می‎روند منتظر می‎مانند غلام عباس نمی‎آید، بنا براین تصمیم می‎گیرند برگردند و در مسیر برگشت برخلاف دستور من خانه‌اش را محاصره کردند. غلام عباس و غلام سخی و ذاکر حسین که در خانه نبودند از پشت قلعه‎ی الماس مسلح ظاهر شدند و افراد مسلح اعزامی را به ناسزا گرفتند. باز هم متأسفانه بر خلاف تأکید من شهید اکرم از راه زیر باغ شاه طلا صدا می‌زند به غلام عباس که سلاح خود را برزمین گذاشته و تسلیم شود. غلام عباس بلافاصله شلیک می‌کند، اما معلوم نشد که هوایی بود یا هدف گرفته بود، اما این کار اشتباهی بزرگی بود که سبب شد نیروهای اعزامی بترسند و بی‌درنگ و بدون فرمان همه بسوی غلام‎عباس و همراهانش شلیک را آغاز کنند. هر دو طرف سنگر گرفتند و صفیر گلوله‌ها مردم و خانواده‌ها را به وحشت افکنده بود، بخصوص اعضای خانواده‌ی غلام‎عباس را که در خانه در میان آتش گلوله‌ها نفس می‌کشیدند. خدا می‌داند مادر مظلوم و محجوب غلام عباس در آن دقایق چه می‌کشید. او زن ستمدیده‌ای بود که اسیر آدم ظالمی چون غلام‎حسن صغیرک شده بود، و آرزوی دامادی غلام‎عباس که پسر بزرگش بود را با خود به گور برد. لعنت خدا بر توطئه‌گران و جاهلان. غلام عباس در اثری تیری که به سمت چپ سرش اصابت کرده بود در دم جان سپرد و همه را به عزا نشاند.

   نزدیک غروب بود که افراد مسلح برگشتند و برادر غلام‎عباس و پسران غلام حسین را هم با خود آورده بودند. خبر کشته شدن غلام‎عباس دنیا را در نظرم تاریک کرد، یک لحظه احساس کردم که نفسم بند می‌آید، زمین و زمان در نظرم سیاه شده بود. دلم می‌خواست همه افرادی که برخلاف دستور عمل کرده و سبب کشتن او شده‌اند را دیوانه‌وار به رگبار ببندم، اما کوشیدم که خود را نبازم تا فاجعه گسترده‌تر نشود. غلام‎عباس با من هیچ دشمنی نداشت، بلکه به علت عمو زادگی و هم دوره بودن در مکتب با هم رفیق و دوست بودیم. من قصد داشتم در آینده برای او پایگاهی دیگری در آهنگران تأسیس کنم که فرماندهی‌اش را به عهده داشته باشد، اما جنایت غلام‎سخی و ذاکرحسین و توطئه‌ی میرعباس او را از من گرفت. چندی قبل از توطئه در سفری که به ترکمن داشتیم در بازگشت در مسیر دره‌ی هلمند احساس خطر می‎شد، او خود را کنار من می‌گرفت، به شوخی گفتم دور برو که اگر من هدف قرار گرفتم به تو اصابت نکند. سرشار از محبت، گفت من جان خود را صدقه‌ی تو می‎کنم. متأسفانه این جان جوان و دردمند قربانی توطئه‌ی میرعباس و جنایت ذاکرحسین شد.

شب تحقیقات را از افراد مسلح اعزامی آغاز کردم، ثابت شد که تیر سیدآقا حیدری که در سه راه زیر باغچه‌ من در پشت زمین عبدالحسین سنگر گرفته بود، به شقیقه‌ی‌ چپ ظابط غلام‎عباس اصابت کرده است. حق آن بود که تمام افراد مسلح اعزامی هریک به قدر اشتباه و جرم احتمالی شان مجازات شوند، اما آنها، افراد اصلی پایگاه و نیروی مسلح من بودند و نیروی دیگری نبود که با اتکا به آنها، هم اینها را و هم باند توطئه‌گر میرعباس را مجازات کنم. مجازات و محاکمه‌ی‌ نیروهای اعزامی خاطی حتماً منجر به قتل و خونریزی میان مردم و طوایف مختلف می‎شد. مجبور شدم با مشوره‌ی برخی دوستان دلسوز باند میرعباس که عامل اصلی این فاجعه بودند را توسط همین نیروهای مسلح خاطی زندانی نمایم تا در فرصت مناسب محاکمه شوند.

  اما درد آور این بود که مجبور بودم سیدغلام‏حسن پدر و سیدمحمد‌حسن برادر غلام‏عباس را نیز که در باند میرعباس بودند زندانی نمایم. زندانی کردن کسانی که کشته داده و داغدارند- هرچند مجرم باشند- خیلی منصفانه نیست و من از این بابت رنج می‎بردم، اما باز هم مجبور بودم این کا را بکنم و بر احساسات خود غلبه نمایم. اگر این کار را نمی‎کردم در همان ابتدا جاهلان طایفه‎ی میرعباس تحریک می‌شدند و و ضع بحرانی‌تر می‌شد. چنانچه سال بعد در مورد سید داده‌شاه چنین اتفاق افتاد و سیداسحاق و پسران مرحوم کربلایی علی‌حیدر یکجا جمع شده و مرا متهم کردند که به گفته‌ آنها نژادپرستی کرده‎ام، داده‌شاه را احترام گذاشته و به میرعباس توجه نکرده‌ام. این مشکلات در داخل بود، از بیرون هم برادران بی‌انصاف حرکت اسلامی در کمین نشسته و منتظر فرصت بودند که ما را بی‌گناه به تباهی بکشانند.

 توطئه‎ی میرعباس در روز چهارشنبه مورخ 22/10/1361 منجر به کشته شدن ظابط غلام‎عباس شد و من بخاطر مسائل امنیتی و نبود امکانات، تصمیم گرفتم که مجرمین را به قول غلام‎حسین منتقل کنم. بعد از نماز صبح میرعباس،جان‌عباس، شیخ کبیر، سیدکبیر، ذاکرحسین، غلام‌حسن صغیرک، محمدحسن و غلام‎سخی را با جیپ پایگاه به قول غلام‎حسین برای شهیدعلوی فرستادم تا از آنها نگهداری کند. به آیت‎الله تقدسی جریان را از طریق شهیدعلوی اطلاع دادم و از اوخواستم که جهت محاکمه شرعی مجرمین به سنگلاخ یا قول غلام‌حسین تشریف بیاورد، اما او تا تابستان سال 1362 نیامد.

از سوی دیگر بستگان برخی زندانیان از طرق مختلف مستقیم و غیرمستقیم مرا تحت فشار قرار می‎دادند که آنها را آزاد کنم. مرحوم کربلایی غریب پدر سیدکبیر که مرد شریف و دوست من بود و پسرش را بخاطر شرکت در توطئه‌ی میرعباس ملامت می‌کرد، از من خواست که او را عفو نموده آزاد کنم. من گفتم او خودش خواست زندانی شود، من او را مرخص کرده بودم، اما از رفقای خود جدا نشد. حالا که کار به اینجا کشیده است من نمی‌توانم بدون محاکمه او را آزاد کنم. کربلایی بسیار اصرار کرد و گفت یک کاری کن که به محاکمه کشانده نشود. من دیدم چاره‌ای نیست او متوجه مسؤولیت من و پیامدهای این کار نمی‌شود، گفتم اگر او به اشتباه خود اعتراف کند و حساب خود را از میرعباس جدا نماید، من می‏توانم او را آزاد نمایم و با اعتراض کسی مواجه نشوم. کربلایی غریب گفت این کار را حتماً باید بکند، تو نامه بنویس که بعد از اعتراف به اشتباه او را آزاد کنند. من نامه نوشتم و کربلایی رفت قول‎غلام حسین با پسرش سیدکبیر ملاقات کرد. او نه تنها به اشباهش اعتراف نکرد که پدرش را هم تحریک به مخالفت نمود. بار دیگر خودم رفتم قول غلام‌حسین و از او خواستم که حساب خود را از میرعباس جدا کند او را رها می‌کنم. ایشان گفت، اگر خواسته باشی که میان ما جدایی بیندازی کورخوانده‌ای، من با آنها می‎مانم. میرعباس و همکارانش در محاسبات‌شان اشتباه کرده بودند، فکر می‎کردند، خیلی مهم هستند و ممکن است کسانی به آنها کمک کنند و بعد بتوانند مرا محکوم نمایند و انتقام بگیرند.

  مرحوم سیدهاشم که یارغار میرعباس و دوست نزدیک او بود، تلاش‌های زیادی کرد تا مرا از طریق دیگران بطور غیر مستقیم تحت فشار قرار دهد که نتیجه نداد. سرانجام با کربلایی معلم، سید داده‎شاه و آقای حسنی قاضی پایگاه از من خواستند که زمینه‌ی‎ آزادی میرعباس فراهم شود. آنها هم مانند کربلایی غریب نظرشان این بود که مجرمین محاکمه نشوند. من به آنها که دو نفر شان ملا بود گفتم که از نظر شرعی آنها مجرم هستند یانه، اگر نیستند شما بنویسید که مجرم نیستند من آزاد می‌کنم هرچه شد بشود. اگر مجرم هستند و شما می‎خواهید به آنها کمک کنید، از آنها بخواهید که به گناه‎شان اعتراف کنند تا مستمسکی باشد برای من که آنها را آزاد کنم. آنها فرمودند، که میرعباس و باندش صددرصد مجرم هستند و باید به گناهشان اعتراف کنند. آنها تصمیم گرفتند که نامه‌ای برای میرعباس و همکارانش بفرستند و از آنها بخواهند که اعتراف به اشتباه‎شان کنند تا محاکمه نشوند. در صورتی که چنین نکنند به اتهام مفسد فی‎الارض محاکمه خواهند شد که در آن صورت مجازات شان سنگین خواهد بود. متن نامه و در حقیقت حکم قضایی مرحوم شیخ گل‎حسین شریفی(کربلایی معلم) و مرحوم حجت‌الاسلام سیداسحاق حسنی و مرحومین سید داده‌شاه و سیدهاشم قولک به این شرح است:

 «باسمه تعالی- از طرف سید داده‌شاه و سیدهاشم و کربلایی‎معلم
1- برای میرعباس و جان‎عباس و شیخ‎کبیر و سیدکبیر، راجع بر احوالی که میرعباس توسط میرحسین برای ما سه نفر راجع به خلاص شدن خود نموده بود.
دیدگاه شرع مقدس از جهت ندادن اسلحه و تعرض به کمیته‎ی اسلامی این است که اگر مسأله‎ی مفسد فی‌الارض در بالای شما تطبیق شود محکوم به اعدام هستید و در غیر آن محکوم به حبس سنگین می‌باشید.
2-در باره‌ی چهار نفر دیگر که عبارتند از غلام سخی و ذاکر و غلام‎حسن و محمدحسن پسرش.
ایشان بروی افراد پایگاه اسلامی اسلحه کشیده و ابتدا به فیر نمودند،آنها محارب شناخته شده‎اند و محکوم به قتل می‎باشند.
اینک، تذکر داده می‌شود، اگر پیش از تطبیق شدن حکم شرعی، به جرم خود اعتراف کرده و توبه نمایید، از نظر شرع و حکم حاکم شرع یا وکیل حاکم شرع، ممکن است قتل به جریمه‌ی نقدی و یا به حبس تبدیل شود. این بود حکم شرع مقدس در باره‎ی شما. فقط مورخه 7 حوت 1361.
محل امضای معلم کربلایی(شیخ‎ گل‎حسین)، سید محمد‎اسحاق حسنی و سیدهاشم
محل شصت سید داده‌شاه.»
(سند شماره 14)

سرانجام آقای تقدسی در اواخر بهار 1362 قبول زحمت فرموده به سنگلاخ آمد و از مردم، شاهدان عینی و مجاهدین تحقیق نموده و بعضی افراد را حتی قسم شرعی داد. نتایج تحقیق سنگلاخ را گرفته با من و جمعی از ریش‌سفیدان به قول غلام‎حسین رفت تا از مجرمین نیز تحقیق بگیرد. پس از این که تحقیقات تمام شد، آقای تقدسی با همکاران خود مشوره نموده و سپس حکمی را صادر کرد. در این حکم میرعباس و باندش مجرم تشخیص داده شده و برای شان تقاضای عفو شده بود. از این که قبل از صدور حکم از من و همکارانم و نیز از مجرمین تعهد کتبی گرفته شده بود که حکم صادره، هرچه باشد را قبول می‎کنیم، من مخالفتی نکردم و مجرمین هم به ظاهر پذیرفتند. در واقع حکم شرعی صادر نشد، بلکه اصلاح صورت گرفت، در حالی که من خواستار محاکمه شرعی بودم. این کار آقای تقدسی دلیلی داشت که ذکر آن را لازم نمی‎دانم، چرا که هرچند برداشت قطعی خودم هست، اما مدرک اخلاقی ارائه کرده نمی توانم.

  مجرمین آزاد شدند، فیصله نامه نزد آقای تقدسی ماند و ما با خداحافظی از تقدسی همراه با مجرمین از قول‎غلام‎حسین حرکت کردیم. تازه به سرک عام رسیده و عازم سیاه‎خاک بودیم که آقای قاسمی با یک سرباز دویده آمد و گفت فیصله نامه را چه کسی گرفته است؟ میرعباس به سرعت به بهانه‎ی رفع حاجت خود را کنار کشید و روی زمین نشست، و چند لحظه بعد برخاست. قاسمی متوجه کار میرعباس شده بود و سرباز را فرستاد در جایی که میرعباس نشسته بود و فیصله نامه را از زیر سنگ بیرون کشید و آورد. میرعباس فیصله نامه را از زیر تشک آقای تقدسی مخفیانه برداشته و به جیب خود گذاشته بود. قاسمی با عصبانیت میرعباس را با قنداق تفنگ هل داد و با جان‎عباس یکجا به قول‎غلام‎حسین برگرداند. آنها چند روز دیگر به زندان ماندند تا این که آزاد شدند.

بعد از آزادی مجرمین من برای غلام‎عباس مجلس ختم قرآن و فاتحه برگزار کردم و پدر و برادرانش را متصدی آن قرار دادم. در نظر داشتم که در فرصت مناسب بزرگان و ریش‎سفیدان را جمع نموده و کمکی برای غلام‎حسن صغیرک بابت خسارتی که متقبل شده فراهم کنیم، اما به محضی که میرعباس آزاد شد، توطئه را از سر گرفت با صغیرک و پسرانش و پسران غلام حسین بطوری علنی از سوی آقای موحدی و حرکت اسلامی مسلح شده و به مانور دادن پرداخت. در حالی که در فیصله نامه‌ آیت‎الله تقدسی در یک بند ذکر شده بود که مجرمین بعد از آزادی حق ندارند به هیچ حزب و گروهی دیگری بپیوندند.

  میرعباس که همیشه سنگ قوم سیدمیر را به سینه می‌زد و خود را حافظ منافع این قوم معرفی می‎کرد، حالا تیشه را برداشته بر ریشه‌‎ی این قوم، بی‌باکانه می‌زند. در جریان جنگ داخلی میان گروه‎ها در میدان و جلریز که حرکت اسلامی سنگلاخ نیز مشارکت داشت و ما بخاطر کشانده نشدن جنگ در سنگلاخ از عبور نیروهای پنجشیری که نا آگاهانه در جنگ شرکت داده می‌شدند، جلوگیری کردیم. مسؤولان حرکت اسلامی از آقای موحدی تا جناب سخنور و همکارانشان تصمیم گرفتند به کمک انوری که او را بخاطر مقابله با ما در سنگلاخ جا داده بودند به پایگاه امام حسین(ع) که آن را پایگاه اولاد سیدمیر می‎خواندند حمله کنند و با کمک پنجشیری‎ها و اتحاد سیاف بساط ما را از منطقه جمع کنند. به این منظور مرکز فرماندهی مشترک در درسرای تشکیل دادند که در آنجا میرعباس و صغیرک نیز حضور داشتند و بیشتر از دیگران اصرار داشتند که هرچه زودتر به پایگاه اولاد سیدمیر(پایگاه امام حسین(ع)) حمله کنند. می‎گفتند، آنها به شوخی یا راستی با یکدیگر بحث می‌کردند که زنان ما را بعد از کشته شدن ما چطور میان خود تقسیم کنند. سپاس خدا را که ما را از شر جنایتکاران حفظ کرد.