روایتی از یک زندگی(بخش دهم) پیامدهای دستگیری حاجینادر و ناسازگاری میرعباس
پیامدهای دستگیری حاجی نادر و ناسازگاری میرعباس
در روز دوم دستگیری حاجی نادر، کسانی مَلِکها و ریشسفیدان مربوط به پایگاه شهید قوماندان محمدحسن- بیشتر قوم نوازخانی- و پایگاه حرکت اسلامی به ریاست مرحوم حجتالاسلام سیدمیرآقا موحدی را تحریک کردند که تمام مردم سنگلاخ را علیه ما بشورانند. در حالی که آیتاللهتقدسی برای شاگردش آقای موحدی در تاریخ 18/6/61 نامه نوشته بود که با ما همکاری نموده و نگذارد کسی به تعبیر ایشان از جنایتکار حمایت کند. شاید نامه به دست آقای موحدی نرسیده باشد که اگر میرسید هم، او به دستور آقای تقدسی عمل نمیکرد.
تحریک شدگان، ما را تهدید کردند که ارباب غریبداد و سیّدجگرن(جنرال سیدحسن) آرام نمینشینند و قوای دولت هم برای رهایی حاجی نادر، سنگلاخ را بمباران نموده و کماندو پیاده میکند. مرحوم سیّد دادهشاه، به نمایندگی از بزرگان و ریشسفیدان مربوط به پایگاه امام حسین(ع) این غایله را خواباند و به آنها گفت شما بجایی این که با ما همدردی کنید، فقط ما را تهدید میکنید. حتی اگر اشتباه هم کرده باشیم وظیفهی شما رأی زنی با ما و حمایت از ماست، نه دشمنی باما. او فرموده بود، حالا که چنین است به شما ربطی ندارد، ما را از کسی نترسانید، به دست زدهایم به گردن جواب میدهیم.
همزمان بستگان زندانیان از کابل میآمدند تا از حال و سلامت زندانیشان اطمینان پیدا کنند، اما در مسیر راه آقای موحدی و همکارانشان و نیز قوماندان محمدحسن و اطرافیانش آنها را تهدید میکردند که فلانی آدمکش است، اگر به منطقهاش بروید شما را هم میکشد. زنان و مردان بیچاره با آه و ناله بر میگشتند. پدر یکی از افراد مسلح حاجی نادر که مرد میان سالی بود، تن به تقدیر الهی سپرده و گفته بود من میروم اگر پسرم را کشته مرا هم بکشد. او که به منطقهی ما آمد دوستان ما برایش اطمینان داده بود که هیج کس کشته نشده و فرزند شما سالم است و ما آدم کش نیستیم. او خواسته بود که مرا ببیند و فکر میکرد که چه کبکبه و دبدبهای دارم. به من که خبر دادند خودم تنهایی نزد او که در باغچه کربلایی معلم نشسته بود رفتم، کنارش نشستم و احوال پرسی کردم. گفت آمدم که فلانی را ببینم تا از حال پسرم خبر شوم. گفتم فلانی منم پسرت چه نام دارد، او ترس خورد از جایش بلند شد و زبانش بند آمد و گفت آمدی که مرا هم بکشی. از دستش گرفتم دوباره برزمین نشاندم و تفنگم را به دستش دادم و گفتم اگر فکر میکنی که من خدا نخواسته پسر تو را کشته ام مرا بکش. مرد میان سال اندکی راحت شد، صورتش را بوسیدم و تمام اتفاقاتی که افتاده بود برایش قصه کردم. میگویند سخنی که از دل میخیزد بر دل مینشیند. مرد از جایش بلند شد، دستهای مرا بوسید و گفت آغاجان ببخشید من شما را نشناختم، ما را بیانصافها بناحق ترسانده بودند.
مرد ترکمنی که متأسفانه نامش را بخاطر ندارم در حضور کربلایی معلم، میرعباس و یک نفر سرباز گفت که بعد از دستگیری حاجی نادر، سلطانعلی کشتمند ریشسفیدان و حاجیهای ترکمن را در مسجد کارته سخی جمع کرد و به آنها گفت که بروید خود شما از طریق مسالمت آمیز حاجی نادر را رها کنید و در غیر آن دولت وارد عمل خواهد شد. من به او گفتم که حاجی نادر در جایی نیست که دولت با فرستادن قوا او را پیدا کند و اگر دولت عملیاتی انجام دهد جان حاجی را به خطر میاندازد. من دوست داشتم محاکمه حاجی نادر در سنگلاخ انجام شود و این کار زمان لازم داشت که من از ترس توطئهها و خطری که جان او را تهدید میکرد نتوانستم این کار را انجام دهم. پسر آن مرد ترکمنی در گروه ضربت بود و به قول غلام حسین فرستاده شده بود. نامهای برایش دادم تا به سیاه خاک برود و پسرش را از نزدیک ملاقات کند.
بعد از دستگیری نادر تحرکات خصمانه برادران حرکت اسلامی سنگلاخ و قوماندان محمدحسن که خود را وابسته به شورای اتفاق و همسو با اربابها، سیدجکرن و حاجی نادر میدانست علیه ما در داخل سنگلاخ آغاز شد. حاجی ملک میرحسین، آقای سخنور، آقای موحدی، حاجی صادق، ملک نصرالله، مشهور به ملک نصرو، قوماندان محمدحسن و اعوان و انصارشان با ما بهخصومت برخاستند، و تبلیغات وسیعی مبنی بر کمونیست بودن من به راه افتاد و در مسائل اجتماعی و مشترک، بهانهجوییها و زورگوییها افزایش یافت. سید ابراهیمشاه قوماندان حرکت اسلامی در ترکمن دو نفر از افراد ما را که برای کار شخصی رفته بودند، در مسجد منطقهی خود بیگناه خلع سلاح کرد و دو قبضه اسلحه کلاشینکوف که یکی بیقنداق بود را غارت کرد. من شخصاً با تعدادی از مجاهدین به درهی ترکمن رفتم و در جایی میخواستم کمین کنیم و سید ابراهیم شاه را خلع سلاح نماییم که مرحوم حاجی صمدعلی حکمت خبر شد و نگذاشت. این در حالی بود که اواسط تابستان سال 1361 در حالی که حاجی نادر تصمیم به جمع کردن بساط گروهها گرفته بود و هر روز پایگاهی را خلع سلاح میکرد، سید ابراهیم شاه به استاد اکبری که در سنگلاخ بود و میخواست برای مقابله با نادر از طریق سنگلاخ به ترکمن برود، نامه فرستاد و او را دعوت نمود که به منطقهی او آمده و جنگ با حاجی نادر را سرپرستی کند.
یک گروه از افراد حاجی نادر که در موقع فرار به ناهور رفته بودند، در آنجا اقدام به راهگیری و آزار و اذیت مسافرین ترکمنی، سنگلاخی و بهسودی مینمودند و اربابهای بهسود هم که از قبل با نصریها درگیری داشتند تلاش میکردند که با پاکسازی بهسود از وجود گروههای مخالف به ترکمن حمله کنند و حاجی نادر را نجات دهند. آنها حتی از غزنی هم نیرو فرستاده بودند تا کار را یکسره نمایند. از سوی دیگر نصریها هم که در ترکمن قدرت یافته بودند، میخواستند با استفاده از موقع و در گیر شدن پاسداران با شورای اتفاق و اربابها حضور خود در بهسود را گسترش دهند و مناطق بیشتری را تحت کنترل خود در آورند. آقای اکبری و تقدسی از ترکمن برای جنگ در بهسود نیرو میفرستادند که در یکی از این جنگها محرمحسین مختار در منطقهی سرچشمه کشته شد. جنگ در بادآسیاب و وزیر و بسیاری نقاط بهسود به نفع سازمان نصر تمام شد.
ما با وجود بدرفتاری دوستان حرکتی و شورایی خود در سنگلاخ، تلاش کردیم که جنگ به این دره کشیده نشود و مردم سنگلاخ در مناطق دیگر نیز به بهانهی وابسته بودن به یکی از گروههای در گیر آزار و اذیت نشوند. بنا براین تلاش نمودم که مسؤولان پایگاهها را قانع نمایم که تعهدنامهای در این زمینه امضا کنند. متن این تعهدنامه از اینقرار است:
« باعث تحریر این که به تاریخ 9/9/1361 سه کمیته اسلامی سنگلاخ که عبارت از کمیته پاسداران (پایگاه امام حسین(ع)) و کمیته حرکت(پایگاه 16) و کمیته حزبالله گرد هم آمده و در مورد مسائل اجتماعی طور نمونه مسألهی رحمت گل منسوب به حزب اسلامی، چنین ابراز تعهد مینمایند که از این به بعد سه کمیته فوقالذکر در مسائل درگیری با سایر منطقه که پیش میآید تا جایی متحد باشند که در مورد شریعت مقدس اسلام حکم نافذ نموده و چهرهی مجرم و جنایتکار را آشکار نماید. بدین وسیله معاهده امضا و قرار گذاشته میشود که هیچ کدام از کمیته های مذکور حق پاکشی را ندارد. در صورت بروز چنان مسأله در یک صف واحد دست وحدت داده تا آخرین قطرهی خون از منافع اسلامی و اجتماعی خویش دفاع مینماییم، بدون تضّاد و درگیری گروهی. و منالله توفیق. امضای موحدی و مهر حرکت اسلامی، مهر پایگاه امام حسین و امضای مصباح زاده و مهر و امضای قوماندان محمدحسن.» (سند شماره 13 )
متأسفانه نه تنها به تعهدنامهی فوق کسی عمل نکرد بلکه تلاش کردند که ما را از درون منفجر کنند. زمینهی تخریب ما از درون را مرحوم میرعباسالماس و برادرش مرحوم آقای سیدجانعباس فراهم میکردند. میرعباس که خودش مرا وادار به تشکیل پایگاه و قبول ریاست آن نموده بود، قصد داشت که به شیوهی او و طبق دستور او عمل کنم و خواستار امتیازهای خاصی بود. از مسائل سیاسی و اجتماعی کلان چیزی نمیفهمید، اما فکر میکرد همه فن حریف است، به همین دلیل ادعا داشت که نامش در دروازه لندن ثبت شده است. آن مرحوم مانند اکثر فعالین اجتماعی به فکر انتفاع شخصی از فعالیتهای جهادی و اجتماعی بود، کاری که ما به دلیل نداشتن امکانات و فقر اقتصادی و بخاطر اعتقادات و آرمانهای دینی و اجتماعی از عهدهی آن بر نمیآمدیم. او به دنبال بهانه میگشت تا مرا تحت فشار قرار داده و به خواستههای خود برسد. یک روز افراد مؤثر و ریشسفید را جمع میکرد تا مرا مورد مؤاخذه قرار دهد که چرا وقتی در داخل منطقه گشت و گذار میکنم با خود چند نفر بادیگارد و خدم و حشم نمیگیرم. روزی دیگری بزرگان را جمع نموده و از من شکایت میکرد که چرا از کمکهای مردمی به پایگاه که آرد و روغن از کابل میفرستادند یک بوجی آرد برای خود و برای او که کلان قوم است بر نمیدارم و همه را به پایگاه برای مجاهدین میفرستم. این کار میرعباس از روی حسن نیت نبود، بلکه به این بهانه مرا تحت فشار قرار میداد.
این بهانهها که کودکانه و مغرضانه بودن آن را همه درک میکردند، نمیتوانست دست و زبان او را به اعتراض جدی وا دارد، تا این که برخی مسائل اجتماعی و جنگداخلی میان گروهها بهانههای جدی برای او فراهم کردند تا بتواند علیه من دست به کارهای نادرست و خصمانه بزند. بدترین کاری که او کرد سوء استفاده از قضیهی ساختگی ذاکرحسین، پسر غلامحسین علیه خانوادهی شهید حاجیملک بود. حاجیملک شوهر عمه و پسرعموی جدم بود که در مین گذاری روسها در ماشین حاجی میرآقا به شدت مجروح شده و بعداً به شهادت رسید. غلامحسین هم پسرعموی جدم میشد و هم پسر عموی حاجی ملک.
خبر رسید که قرار است دختر حاجیملک با سید غضنفر پسر عمهی دیگرم ازدواج کند. غلام سخی نجار برادر ذاکرحسین، غلامحسن مشهور به صغیرک و پسرانش از من خواستند که جلو این ازدواج را بگیرم، و ادعا کردند که دختر از قبل با موافقت خانوادهاش حاضر به ازدواج با ذاکرحسین شده بود. گفتم این موضوع به من ربطی ندارد شما خودتان بروید صحبت کنید. گفتند ما کابل رفته نمیتوانیم تو مادرت را بفرست تا معلوم شود که دختر با ذاکر حسین ازدواج میکند یا با غضنفر. ضمناً به من گفتند اگر این کار را نکنی و عروسی سر بگیرد به پای تو حساب میکنیم، زیرا اگر حمایت تو نباشد این کار را نمی توانند.
من ناچار شدم مادرم را کابل فرستادم خانه حاجیملک، تا حقیقت ادعای پسران غلامحسین را معلوم کند. آنها این ادعا را رد کرده بودند و کربلایی جواد پسر عمهام که برادر بزرگتر غضنفر است از این که من مادرم را برای این کار فرستاده بودم به شدت قهر شده و به مادرم گفته بود که پسرت با ما دشمنی میکند، مگر نمیداند که دختر را خود حاجیملک به ما داده بود.
متأسفانه کربلایی ناظر و پسرانش برای نشان دادن زور و غیرت خود به پسران غلامحسین و صغیرک بدون تأمل فوراً عروسی را برگزار کردند و بدون ضرورت عروس و داماد را به سنگلاخ فرستادند. اما بعد از اینکه اوضاع خراب شد و پسران غلامحسین و صغیر با میرعباس و عدهای دیگری علیه من اقدام کردند، غضنفر نامردانه از سنگلاخ فرار کرد و به کابل رفت. مادر من هم که بخاطر درمان دندانش چند روز در کابل مانده بود با ماشین عروسی به سنگلاخ برگشت. من که وضعیت را چنین دیدم مادرم را به خانه فرستادم و خودم نیز در عروسی شرکت نکردم.
پسران غلامحسین احمقانه مرا دشمن گرفتند که این عروسی را من بر ضد آنها راه انداختهام و مادرم را برای این کار فرستادهام. آنها نزد میرعباس که در عروسی هم شرکت کرده بود رفتند و از او مشورت خواستند. فرصت برای میرعباس فراهم شد. او بجای این که به عنوان یک فعال اجتماعی و مدعی کلانی قوم آنها را نصیحت کند، تحریک کرد که قوم را در مسجد جمع کند و ادعاهای خود را مطرح نماید، ادعایی که اگر راست هم میبود بعد از عروسی معنایی نداشت. میرعباس کسی را دنبال من فرستاد که به مسجد بروم که پسران غلام حسین از من شکایت کرده اند. به مسجد که وارد شدم دیدم همه را از صغیر و کبیر جمع کرده اند و غلام سخی به شکل نامردانه و غیر اخلاقی با نشان دادن مدارک زنانه و ساختگی دختر حاجیملک را متهم کرد و به من گفت که تو دختر حاجیملک را به پسر کربلایی ناظر دادهای، ما تو را نمیگذاریم. میرعباس، انگار گنجشک زیر باران گیر آورده با خوشحالی و غرور خطاب به من گفت شما چه میگویید؟ من گفتم دست از این کار بردارید، کار زشت و غیر اخلاقی است به من هیچ ربطی ندارد، تهمت میزنند. برای جلوگیری از رسوایی بیشتر خداحافظی کرده و تا خواستم که از مسجد بیرون شوم ظابط غلامعباس پسر صغیرک و خواهر زادهی غلامسخی که تفنگ پایگاه در دستش بود مرا تهدید کرد که تو را میکشم. سایر مخالفان من مانند مأمور امیرحسین هم فرصت یافتند و مرا متهم به جانبداری از کربلایی ناظر و مخالفت با پسران غلام حسین کردند.
با وجود تهدید و اهانتی که پسران غلامحسین و غلامعباس به من کرده بودند، فردای آن روز رفتم خانهی غلامحسن صغیرک که پسران غلامحسین هم آنجا بودند. عاجزانه گفتم که سوء تفاهم شده من هیچ نقشی در ماجرای عروسی ندارم اگر باور ندارید سوگند شرعی میخورم. غلام سخی گفت تو دشمن ما هستی، دروغ میگویی، قسم تورا قبول نداریم. ظابط غلام عباس هم که در دورهی خدمت عسکری چرسی شده و آثار آن هنوز در وجودش باقیمانده بود، مرا تهدید کرد و خواست تفنگ را گرفته به من شلیک کند که پدرش مانع شد. مجبور شدم از خانهی صغیرک بیرون شوم. از آن پس شنیدم که جلسات مخفی دایر میشود و هرکس که به هر دلیلی از من بدش میآید، برگرد میرعباس و جانعباس میچرخند. شیخکبیر، سیدکبیر، میراحمدشاه نظری و .. باهم نشستهای مخفیانه بر گزار میکردند و رابطهی شان را با پایگاه قطع کردند.
قابل ذکر است که غضنفر، پسر مرحوم کربلایی ناظر، که با پدر و برادرش کربلایی جواد، عامل اصلی این دشمنیها و گرفتاریها برای من شده بودند، موقعی که اوضاع را وخیم دید به کابل فرار کرد. کربلایی ناظر، با پسرانش از این که چه بلایی برسر من و خانوادهام به خاطر آنها خواهد آمد، هیچ رحمی به دل راه ندادند.
به هرحال، با توجه به اطلاعاتی که از قبل داشتم مبنی بر اینکه میرعباس، جانعباس، شیخ کبیر، صغیرک و پسرانش و غلام سخی و برادرش و برخی افراد دیگر با آقای موحدی خصوصی پیمان بسته کرده اند که علیه من اقدام کنند و حرکت اسلامی از آنها حمایت نماید، تصمیم گرفتم که قبل از اقدام آنها و احتمال خونریزی چاره اندیشی کنم. شبی در خانه مرحوم سیدحسن نایب همهی افراد پایگاه و مؤثر را که عبارت بودند از: کربلایی سیدحسین، سیدآقا حیدری، سیداصغر و عبدالحمید پسران مرحوم کربلایی علیحیدر، سید ناظرحسین و عبدالحسن پسران مرحوم محمد کرمنج، سیدحسن، سیداکرم و غضنفر پسران مرحوم نایب، برادر زادههای حاجیعادل، سید رضامنگل و شهید سیدباقر پسران سیدطیب، سیدعیسی نظری پسر مرحوم نظرشاه، سیداسحاق مشهور به فرمانده، شهید سیدمحسن، سیدعباس فرزند مرحوم سیدالف، سیدهاشم و چند نفر دیگر که نام شان یادم نیست جمع کرده و در رابطه با توطئههای میرعباس صحبت کردم و گفتم که من مردم را جمع میکنم و استعفا میدهم، شما میرعباس یا هرکسی دیگری را که صلاح میدانید به ریاست پایگاه انتخاب کنید تا غائله بخوابد. همه مخالفت کردند و گفتند ما بجز تو هیچ کسی دیگری را نمیخواهیم و نباید کنار بروی. من گفتم اگر کنار نروم مجبورم جلو توطئههای میرعباس را بگیرم و این کار ممکن است سبب خونریزی شود. همه گفتند ما حاضریم هر فرمانی که میدهی اجرا کنیم و توطئهگران را سر جایشان بنشانیم. اقوام نزدیک میرعباس و به اصطلاح اَودور زادهها(عموزادگان)یش، یعنی اولاد بابه محمود، همانها که بعد از سرکوبی میرعباس به جانبداری او برخاستند، بیشتر از دیگران از من حمایت میکردند و برای سرکوبی میرعباس آمادگی نشان میدادند.
در آن جلسه به اتفاق آراء تصمیم گرفته شد که فردا از توطئه گران و همه کسانی که در منطقهی قلعهشاه و ملک خیل از مربوطین ما هستند دعوت شود که با اسلحههای شان به پایگاه بیایند تا اسلحهها پاککاری و ارزیابی شوند. هدف خلع سلاح توطئهگران بود که اگر قصد جدایی و پیوستن به گروه رقیب را دارند باید اسلحههای ما را بدهند خودشان هرجا که میروند و هرکاری که میکنند مخیّرند. و اگر قصد توطئه نداشتند بعد از مدتی سلاحهای شان بخودشان برگردانده میشود.
سرانجام روز بعد همه آمدند در مسجد زیر پایگاه(مسجد اولاد محمود) که مسجد تاریکی بود جمع شدند بجز غلام سخی، غلام عباس و ذاکر حسین که نیامدند، و میرعباس، جانعباس و شیخ کبیر هم، سلاحهایشان را نیاوردند. بعد از این که همه آمدند من رفتم خدمت شان و بعد از احوال پرسی بسیار دوستانه و مؤدبانه گفتم که برادران در اینجا تصمیم گرفته اند که سلاحها را برای پاککاری و ارزیابی بطور موقت جمع آوری کنند. مرحوم سید دادهشاه که ریش سفید و کلان قوم بود اسلحهی خود را تسلیم نموده و با اظهار ناراحتی از مسجد خارج شد و گفت من کار دارم. او بازرنگی هم به ندای ما لبیک گفت و هم با ناراحت نشان دادن خود میرعباس را از خود راضی نگهداشت. چون آن دو باهم روابط فامیلی و رفیقانه داشتند. سیدکبیر و دیگران هم که اسلحههایشان را آورده بودند تحویل دادند. با رفتن سید دادهشاه، مرحوم سیدجانعباس شروع کرد به تحقیر و توهین من و گفت که تو چه حق داری اسلحهی ما را بگیری، سیدکبیر و شیخکبیر هم با او همنوا شدند و او بیشتر به داد و فریاد پرداخت. مجبور شدم دستور دادم او را از مسجد خارج کردند و بردند پایگاه. بعد از او صغیرک داد و بیداد راه انداخت، او را هم از مسجد خارج کردیم. لحظهای سکوت همهجا را فرا گرفت، اما یکبار میرعباس بر سر دو زانو شد و شروع کرد به توهین به من و اجدادم و فرمود که من خان و خانزاده ام و نامم به دروازهی لندن نوشته شده است. هرچه بد و بیراه گفت من تحمل کردم و چیزی برایش نگفتم. او اتهامهای دروغی به مجاهدین پایگاه بست که یادم نیست و برای ادعای خود میراحمدشاه نظری را شاهد آورد و خواست که او را به مسجد دعوت کنید. میراحمدشاه که به مسجد دعوت شد برخلاف انتظار، با میرعباس همنوا شد و شروع کرد به شکایت و انتقاد. معلوم شد که میراحمدشاه هم خواسته یا ناخواسته در توطئه شریک است و شاید میخواهد سهم خود را ادا نماید، اما من نگذاشتم که او درگیر این ماجرا شود و محترمانه گفتم، خیلی خوب، شما شهادت دادید، دیگر زحمت نکشید بروید بخانهی تان. من به او نیکی کردم ولی به نظر میرسد که او این نیکی را درک نکرده است.
میرعباس به داد و فریاد و سخنرانیاش ادامه داد، من بناچار بیرون رفتم و نخواستم که او را تحقیر کنم و از مسجد خارج نمایم. به کسانی که اسلحههای شان را آورده بودند هم ضمن تشکر گفتم که بروند به خانههایشان. همه رفتند جز سیدکبیر، کسی را نزد او فرستادم که برایش بگوید، برود خانه، اما او خودش امتناع کرد و گفت من با رفقایم میمانم، هرچه بر سر آنها آمد بر سر من هم بیاید.
بیرون که رفتم کسی آمد و گفت چند نفر مسلح در زردسنگ،کوه پشت پایگاه که آن زمان در کرمنج بود، در میان برفها دیده میشدند که رو بسوی پایگاه داشتند و بعد از مدتی رفتند. چند نفر از جمله مرحوم سیداسحاق را فرستادیم که بروند نگاه کنند که چه خبر است؟ آنها برگشتند گفتند که جای پای سه نفر در سر کوه و پشت یک سنگ دیده میشود که بسوی ترکرمنج رفته اند. در پی آن شدیم که بدانیم آنان کی بودند و از کجا آمده بودند. پیش از ظهر فردای آن روز خبر آوردند که آن سه نفر ظابط غلام عباس، ذاکرحسین و غلام سخی بودهاند که از طریق قول دره حصار به کوه پشت پایگاه رفته بودند. آنها قصد داشتند که مرا در حالی که از مسجد سوی پایگاه در «برج اسد» میروم هدف قرار داده و از بین ببرند، اما من در موقعیتی قرار نگرفته بودم که آنها بتوانند هدف قرار دهند و نا امید شده برگشته بودند.
تصمیم گرفته شد که غلام عباس دستیگیر شود تا آلت دست مخالفان و توطئهگران قرار نگیرد. شنیده بودیم که توطئهگران قصد داشتند پایگاه دیگری با استفاده از سلاحهاییکه در اختیار شان بود تشکیل دهند و به حرکتیها بپیوندند. آنها ضابط غلام عباس را در نظر داشتند که به عنوان قوماندان در برابر من علم کنند تا در صورتی که درگیری شود از هر دو طرف من ضرر کنم و همین کار هم متأسفانه شد.
حدود ده، دوازده نفر را فرستادم به منطقه ملک خیل که در مسجد سیدمیر بنشینند و هر وقت که غلام عباس غیر مسلح به آنجا آمد او را دستگیر نموده و به پایگاه بیاورند و به شدت تأکید کردم که اگر غلام عباس مسلح بود به او نزدیک نشوند و کاری به کارش نداشته باشند. این افراد که شامل شهید اکرم، علیجان حبیبی، سید آقا حیدری،سید نعیم مقصودی،شهید سیداکرم،سیدهاشم،کربلایی راسخ، سنگری، امیرحسین،عبدالرازق و ... میشدند تحت فرماندهی مرحوم کربلایی علیجان راسخ حرکت کردند. افراد مسلح را بخاطری فرستادم که اگر برادران حرکت و آقای موحدی دخالت کردند مانع شوند.
متأسفانه افراد اعزامی به مسجد که میروند منتظر میمانند غلام عباس نمیآید، بنا براین تصمیم میگیرند برگردند و در مسیر برگشت برخلاف دستور من خانهاش را محاصره کردند. غلام عباس و غلام سخی و ذاکر حسین که در خانه نبودند از پشت قلعهی الماس مسلح ظاهر شدند و افراد مسلح اعزامی را به ناسزا گرفتند. باز هم متأسفانه بر خلاف تأکید من شهید اکرم از راه زیر باغ شاه طلا صدا میزند به غلام عباس که سلاح خود را برزمین گذاشته و تسلیم شود. غلام عباس بلافاصله شلیک میکند، اما معلوم نشد که هوایی بود یا هدف گرفته بود، اما این کار اشتباهی بزرگی بود که سبب شد نیروهای اعزامی بترسند و بیدرنگ و بدون فرمان همه بسوی غلامعباس و همراهانش شلیک را آغاز کنند. هر دو طرف سنگر گرفتند و صفیر گلولهها مردم و خانوادهها را به وحشت افکنده بود، بخصوص اعضای خانوادهی غلامعباس را که در خانه در میان آتش گلولهها نفس میکشیدند. خدا میداند مادر مظلوم و محجوب غلام عباس در آن دقایق چه میکشید. او زن ستمدیدهای بود که اسیر آدم ظالمی چون غلامحسن صغیرک شده بود، و آرزوی دامادی غلامعباس که پسر بزرگش بود را با خود به گور برد. لعنت خدا بر توطئهگران و جاهلان. غلام عباس در اثری تیری که به سمت چپ سرش اصابت کرده بود در دم جان سپرد و همه را به عزا نشاند.
نزدیک غروب بود که افراد مسلح برگشتند و برادر غلامعباس و پسران غلام حسین را هم با خود آورده بودند. خبر کشته شدن غلامعباس دنیا را در نظرم تاریک کرد، یک لحظه احساس کردم که نفسم بند میآید، زمین و زمان در نظرم سیاه شده بود. دلم میخواست همه افرادی که برخلاف دستور عمل کرده و سبب کشتن او شدهاند را دیوانهوار به رگبار ببندم، اما کوشیدم که خود را نبازم تا فاجعه گستردهتر نشود. غلامعباس با من هیچ دشمنی نداشت، بلکه به علت عمو زادگی و هم دوره بودن در مکتب با هم رفیق و دوست بودیم. من قصد داشتم در آینده برای او پایگاهی دیگری در آهنگران تأسیس کنم که فرماندهیاش را به عهده داشته باشد، اما جنایت غلامسخی و ذاکرحسین و توطئهی میرعباس او را از من گرفت. چندی قبل از توطئه در سفری که به ترکمن داشتیم در بازگشت در مسیر درهی هلمند احساس خطر میشد، او خود را کنار من میگرفت، به شوخی گفتم دور برو که اگر من هدف قرار گرفتم به تو اصابت نکند. سرشار از محبت، گفت من جان خود را صدقهی تو میکنم. متأسفانه این جان جوان و دردمند قربانی توطئهی میرعباس و جنایت ذاکرحسین شد.
شب تحقیقات را از افراد مسلح اعزامی آغاز کردم، ثابت شد که تیر سیدآقا حیدری که در سه راه زیر باغچه من در پشت زمین عبدالحسین سنگر گرفته بود، به شقیقهی چپ ظابط غلامعباس اصابت کرده است. حق آن بود که تمام افراد مسلح اعزامی هریک به قدر اشتباه و جرم احتمالی شان مجازات شوند، اما آنها، افراد اصلی پایگاه و نیروی مسلح من بودند و نیروی دیگری نبود که با اتکا به آنها، هم اینها را و هم باند توطئهگر میرعباس را مجازات کنم. مجازات و محاکمهی نیروهای اعزامی خاطی حتماً منجر به قتل و خونریزی میان مردم و طوایف مختلف میشد. مجبور شدم با مشورهی برخی دوستان دلسوز باند میرعباس که عامل اصلی این فاجعه بودند را توسط همین نیروهای مسلح خاطی زندانی نمایم تا در فرصت مناسب محاکمه شوند.
اما درد آور این بود که مجبور بودم سیدغلامحسن پدر و سیدمحمدحسن برادر غلامعباس را نیز که در باند میرعباس بودند زندانی نمایم. زندانی کردن کسانی که کشته داده و داغدارند- هرچند مجرم باشند- خیلی منصفانه نیست و من از این بابت رنج میبردم، اما باز هم مجبور بودم این کا را بکنم و بر احساسات خود غلبه نمایم. اگر این کار را نمیکردم در همان ابتدا جاهلان طایفهی میرعباس تحریک میشدند و و ضع بحرانیتر میشد. چنانچه سال بعد در مورد سید دادهشاه چنین اتفاق افتاد و سیداسحاق و پسران مرحوم کربلایی علیحیدر یکجا جمع شده و مرا متهم کردند که به گفته آنها نژادپرستی کردهام، دادهشاه را احترام گذاشته و به میرعباس توجه نکردهام. این مشکلات در داخل بود، از بیرون هم برادران بیانصاف حرکت اسلامی در کمین نشسته و منتظر فرصت بودند که ما را بیگناه به تباهی بکشانند.
توطئهی میرعباس در روز چهارشنبه مورخ 22/10/1361 منجر به کشته شدن ظابط غلامعباس شد و من بخاطر مسائل امنیتی و نبود امکانات، تصمیم گرفتم که مجرمین را به قول غلامحسین منتقل کنم. بعد از نماز صبح میرعباس،جانعباس، شیخ کبیر، سیدکبیر، ذاکرحسین، غلامحسن صغیرک، محمدحسن و غلامسخی را با جیپ پایگاه به قول غلامحسین برای شهیدعلوی فرستادم تا از آنها نگهداری کند. به آیتالله تقدسی جریان را از طریق شهیدعلوی اطلاع دادم و از اوخواستم که جهت محاکمه شرعی مجرمین به سنگلاخ یا قول غلامحسین تشریف بیاورد، اما او تا تابستان سال 1362 نیامد.
از سوی دیگر بستگان برخی زندانیان از طرق مختلف مستقیم و غیرمستقیم مرا تحت فشار قرار میدادند که آنها را آزاد کنم. مرحوم کربلایی غریب پدر سیدکبیر که مرد شریف و دوست من بود و پسرش را بخاطر شرکت در توطئهی میرعباس ملامت میکرد، از من خواست که او را عفو نموده آزاد کنم. من گفتم او خودش خواست زندانی شود، من او را مرخص کرده بودم، اما از رفقای خود جدا نشد. حالا که کار به اینجا کشیده است من نمیتوانم بدون محاکمه او را آزاد کنم. کربلایی بسیار اصرار کرد و گفت یک کاری کن که به محاکمه کشانده نشود. من دیدم چارهای نیست او متوجه مسؤولیت من و پیامدهای این کار نمیشود، گفتم اگر او به اشتباه خود اعتراف کند و حساب خود را از میرعباس جدا نماید، من میتوانم او را آزاد نمایم و با اعتراض کسی مواجه نشوم. کربلایی غریب گفت این کار را حتماً باید بکند، تو نامه بنویس که بعد از اعتراف به اشتباه او را آزاد کنند. من نامه نوشتم و کربلایی رفت قولغلام حسین با پسرش سیدکبیر ملاقات کرد. او نه تنها به اشباهش اعتراف نکرد که پدرش را هم تحریک به مخالفت نمود. بار دیگر خودم رفتم قول غلامحسین و از او خواستم که حساب خود را از میرعباس جدا کند او را رها میکنم. ایشان گفت، اگر خواسته باشی که میان ما جدایی بیندازی کورخواندهای، من با آنها میمانم. میرعباس و همکارانش در محاسباتشان اشتباه کرده بودند، فکر میکردند، خیلی مهم هستند و ممکن است کسانی به آنها کمک کنند و بعد بتوانند مرا محکوم نمایند و انتقام بگیرند.
مرحوم سیدهاشم که یارغار میرعباس و دوست نزدیک او بود، تلاشهای زیادی کرد تا مرا از طریق دیگران بطور غیر مستقیم تحت فشار قرار دهد که نتیجه نداد. سرانجام با کربلایی معلم، سید دادهشاه و آقای حسنی قاضی پایگاه از من خواستند که زمینهی آزادی میرعباس فراهم شود. آنها هم مانند کربلایی غریب نظرشان این بود که مجرمین محاکمه نشوند. من به آنها که دو نفر شان ملا بود گفتم که از نظر شرعی آنها مجرم هستند یانه، اگر نیستند شما بنویسید که مجرم نیستند من آزاد میکنم هرچه شد بشود. اگر مجرم هستند و شما میخواهید به آنها کمک کنید، از آنها بخواهید که به گناهشان اعتراف کنند تا مستمسکی باشد برای من که آنها را آزاد کنم. آنها فرمودند، که میرعباس و باندش صددرصد مجرم هستند و باید به گناهشان اعتراف کنند. آنها تصمیم گرفتند که نامهای برای میرعباس و همکارانش بفرستند و از آنها بخواهند که اعتراف به اشتباهشان کنند تا محاکمه نشوند. در صورتی که چنین نکنند به اتهام مفسد فیالارض محاکمه خواهند شد که در آن صورت مجازات شان سنگین خواهد بود. متن نامه و در حقیقت حکم قضایی مرحوم شیخ گلحسین شریفی(کربلایی معلم) و مرحوم حجتالاسلام سیداسحاق حسنی و مرحومین سید دادهشاه و سیدهاشم قولک به این شرح است:
«باسمه تعالی- از طرف سید دادهشاه و سیدهاشم و کربلاییمعلم
1- برای میرعباس و جانعباس و شیخکبیر و سیدکبیر، راجع بر احوالی که میرعباس توسط میرحسین برای ما سه نفر راجع به خلاص شدن خود نموده بود.
دیدگاه شرع مقدس از جهت ندادن اسلحه و تعرض به کمیتهی اسلامی این است که اگر مسألهی مفسد فیالارض در بالای شما تطبیق شود محکوم به اعدام هستید و در غیر آن محکوم به حبس سنگین میباشید.
2-در بارهی چهار نفر دیگر که عبارتند از غلام سخی و ذاکر و غلامحسن و محمدحسن پسرش.
ایشان بروی افراد پایگاه اسلامی اسلحه کشیده و ابتدا به فیر نمودند،آنها محارب شناخته شدهاند و محکوم به قتل میباشند.
اینک، تذکر داده میشود، اگر پیش از تطبیق شدن حکم شرعی، به جرم خود اعتراف کرده و توبه نمایید، از نظر شرع و حکم حاکم شرع یا وکیل حاکم شرع، ممکن است قتل به جریمهی نقدی و یا به حبس تبدیل شود. این بود حکم شرع مقدس در بارهی شما. فقط مورخه 7 حوت 1361.
محل امضای معلم کربلایی(شیخ گلحسین)، سید محمداسحاق حسنی و سیدهاشم
محل شصت سید دادهشاه.» (سند شماره 14)
سرانجام آقای تقدسی در اواخر بهار 1362 قبول زحمت فرموده به سنگلاخ آمد و از مردم، شاهدان عینی و مجاهدین تحقیق نموده و بعضی افراد را حتی قسم شرعی داد. نتایج تحقیق سنگلاخ را گرفته با من و جمعی از ریشسفیدان به قول غلامحسین رفت تا از مجرمین نیز تحقیق بگیرد. پس از این که تحقیقات تمام شد، آقای تقدسی با همکاران خود مشوره نموده و سپس حکمی را صادر کرد. در این حکم میرعباس و باندش مجرم تشخیص داده شده و برای شان تقاضای عفو شده بود. از این که قبل از صدور حکم از من و همکارانم و نیز از مجرمین تعهد کتبی گرفته شده بود که حکم صادره، هرچه باشد را قبول میکنیم، من مخالفتی نکردم و مجرمین هم به ظاهر پذیرفتند. در واقع حکم شرعی صادر نشد، بلکه اصلاح صورت گرفت، در حالی که من خواستار محاکمه شرعی بودم. این کار آقای تقدسی دلیلی داشت که ذکر آن را لازم نمیدانم، چرا که هرچند برداشت قطعی خودم هست، اما مدرک اخلاقی ارائه کرده نمی توانم.
مجرمین آزاد شدند، فیصله نامه نزد آقای تقدسی ماند و ما با خداحافظی از تقدسی همراه با مجرمین از قولغلامحسین حرکت کردیم. تازه به سرک عام رسیده و عازم سیاهخاک بودیم که آقای قاسمی با یک سرباز دویده آمد و گفت فیصله نامه را چه کسی گرفته است؟ میرعباس به سرعت به بهانهی رفع حاجت خود را کنار کشید و روی زمین نشست، و چند لحظه بعد برخاست. قاسمی متوجه کار میرعباس شده بود و سرباز را فرستاد در جایی که میرعباس نشسته بود و فیصله نامه را از زیر سنگ بیرون کشید و آورد. میرعباس فیصله نامه را از زیر تشک آقای تقدسی مخفیانه برداشته و به جیب خود گذاشته بود. قاسمی با عصبانیت میرعباس را با قنداق تفنگ هل داد و با جانعباس یکجا به قولغلامحسین برگرداند. آنها چند روز دیگر به زندان ماندند تا این که آزاد شدند.
بعد از آزادی مجرمین من برای غلامعباس مجلس ختم قرآن و فاتحه برگزار کردم و پدر و برادرانش را متصدی آن قرار دادم. در نظر داشتم که در فرصت مناسب بزرگان و ریشسفیدان را جمع نموده و کمکی برای غلامحسن صغیرک بابت خسارتی که متقبل شده فراهم کنیم، اما به محضی که میرعباس آزاد شد، توطئه را از سر گرفت با صغیرک و پسرانش و پسران غلام حسین بطوری علنی از سوی آقای موحدی و حرکت اسلامی مسلح شده و به مانور دادن پرداخت. در حالی که در فیصله نامه آیتالله تقدسی در یک بند ذکر شده بود که مجرمین بعد از آزادی حق ندارند به هیچ حزب و گروهی دیگری بپیوندند.
میرعباس که همیشه سنگ قوم سیدمیر را به سینه میزد و خود را حافظ منافع این قوم معرفی میکرد، حالا تیشه را برداشته بر ریشهی این قوم، بیباکانه میزند. در جریان جنگ داخلی میان گروهها در میدان و جلریز که حرکت اسلامی سنگلاخ نیز مشارکت داشت و ما بخاطر کشانده نشدن جنگ در سنگلاخ از عبور نیروهای پنجشیری که نا آگاهانه در جنگ شرکت داده میشدند، جلوگیری کردیم. مسؤولان حرکت اسلامی از آقای موحدی تا جناب سخنور و همکارانشان تصمیم گرفتند به کمک انوری که او را بخاطر مقابله با ما در سنگلاخ جا داده بودند به پایگاه امام حسین(ع) که آن را پایگاه اولاد سیدمیر میخواندند حمله کنند و با کمک پنجشیریها و اتحاد سیاف بساط ما را از منطقه جمع کنند. به این منظور مرکز فرماندهی مشترک در درسرای تشکیل دادند که در آنجا میرعباس و صغیرک نیز حضور داشتند و بیشتر از دیگران اصرار داشتند که هرچه زودتر به پایگاه اولاد سیدمیر(پایگاه امام حسین(ع)) حمله کنند. میگفتند، آنها به شوخی یا راستی با یکدیگر بحث میکردند که زنان ما را بعد از کشته شدن ما چطور میان خود تقسیم کنند. سپاس خدا را که ما را از شر جنایتکاران حفظ کرد.