مهاجرت، دلایل و پیامدها

عمده‌ترین دلیل مهاجرت من آن بود که حضور من بهانه‌ی شده بود برای مردم آزاری، تنش و جنگ افروزی. سه گروه در برابر من قرار داشتند: دولت کابل که از طریق نهادها و عوامل استخباراتی و امنیتی خود علیه من توطئه می‎کرد. این توطئه از طرح ترور تا دامن زدن به اختلاف میان مردم به نام قوم، پایگاه و گروه را شامل می‌شد. شهید قوماندان محمدحسن که در ورودی منطقه‌ی آهنگران، در سال 1362 برای ترور من کمین کرده بود و نیروهایش نتوانستند عمل کنند، چند ماه بعد ناخودآگاه در یک مجلس عام در مسجد کِرمِنج، اعتراف کرد که دولت به او پول داده بود تا مرا ترور کند و ادعا می‌کرد که این کار را نکرده است. در آن زمان گفته می‌شد که رابط او برای این کار وکیل عبدالرزاق ترکمنی بوده است. 

گروه دوم، نیروهای پغمانی از حزب اتحاد و جمعیت و سایر نیروهای خارج از منطقه بودند که حضور من مانع آزادی عمل و رفتارهای بی‌باکانه و ناهنجار آنها در منطقه بود. و گروه سوم و اصلی که زمینه ساز دخالت دو گروه اول بود، مسؤولان و فرماندهان حرکت‌اسلامی و برخی عناصر جاهل بودند.

  من برای رهایی از شر دوگروه اول، و شرارت‌های گروه‌ها و عناصر بومی، مجبور بودم که گروه سومی را سرکوب نمایم. این کار نیاز به جنگ و خونریزی داشت که هرقدر فرار کردم و کوتاه آمدم نتیجه نداد. من مجبور شده بودم که یا تسلیم شوم یا بجنگم، اما ترجیح دادم که نه بجنگم و نه تسلیم شوم و پایگاه امام حسین(ع) هم تا شکست حکومت کمونیست‌ها سقوط نکند. از اینرو، تصمیم گرفتم که مهاجرت کنم تا انرژی مردم و مجاهدین سنگلاخ بیهوده مصرف نشود و به خاطر رقابت‌های داخلی، اسیر قدرتهای خارجی نشوند و با اتحاد و یکپارچگی عزت و شرافت خود را حفظ کرده و قدرتمند شوند. من در هیچ یک از مشکلات، گرفتاری‌ها، اختلاف‌ها و بخصوص عقب ماندگی‌های مردم سنگلاخ در دوران جهاد نقشی ندارم. این وضع قبل از من شکل گرفته بود، من همان طوری که در بخش‌های پیشین نوشتم، می‌خواستم مردم سنگلاخ را از سرشکستگی و گرفتاری‎ها و اختلاف‌های داخلی نجات داده و به قدرت اصلی منطقه تبدیل کنم. اولین کاری که کردم رهایی مردم سنگلاخ از زیر فشار قوماندان‌های غریبداد بود. پای سیّد فروتن و دیگران را که خود را برای مردم اسطوره ساخته بودند، از سنگلاخ قطع کردم، و نگذاشتم خروارها چوب مردم فقیر سنگلاخ حیف و میل قوماندان‌های غریبداد و احزاب مستقر در سیاه‎خاک شود. اثبات این مطالب هرکدام داستانی دارد که نقل آنها به درازا می‌کشد و ضرورت هم ندارد. حفاظت من از ناموس و شرف مردم سنگلاخ در برابر نیروهای بی‌بند و بار پغمانی و تهاجم نیروهای جنگ افروز منطقه را، مردم با انصاف و نجیب سنگلاخ به خاطر دارند. من زجر می‌کشیدم تا عزت مردم سنگلاخ حفظ شود، اما نیروهای رقیب من با استفاده از مخالفت و قدرت من، از پاکستانی‌ها و نیروهای وابسته به آی‌اس‌آی در بدل واگذاری برخی مناطق، مانند دهن قلات، درسرای و دره‌ی ذاکر به آنها امتیاز می‌گرفتند. اگر ترس از من نبود آنها هیچ امتیازی به کوه و دشت فروشان سنگلاخ نمی‎دادند و شاید روزی خود آنها را هم از منطقه بیرون می‎کردند.

 دلیل دیگر مهاجرت من آن بود که من نه سیاسی، به معنای متداول آن بودم و نه روحیه‌ی نظامی‌گری داشتم. از اول قصد من جهاد فرهنگی و آگاهی بخشی بود، اما همان طوری که ذکر شد فرصت و امکان آن را نیافتم و بیشتر گرفتار مسائل اجتماعی و امنیتی شدم. امید هم نمی‎رفت که بدون پاکسازی منطقه از نیروهای مخالف و قطع دخالت بیگانگان، چنین فرصتی فراهم شود. از اینرو کاری از من ساخته نبود و باید صحنه را ترک می‌کردم. 

 سومین علت مهاجرت من، مسائل کلان جهادی در سطح مناطق آزاد شده بود. مجاهدین تمام احزاب و گروه‌ها در مناطق اطراف ما و در هزارستان گرفتار جنگ‎های داخلی و برادر کشی شده بودند. برای من مسلم شد که جنگ برادر کشی در هزارستان میان احزاب شیعه کاملاً بیهوده و به نفع نیروهای منحرف و سلطه طلب می‌باشد. اتحاد پاسداران جهاد و سازمان نصر برای سرکوب شورای اتفاق و حرکت اسلامی که آنها را منافقین می‎خواندند، هیچ توجیه شرعی و عقلی نداشت. بخصوص که پاسداران جهاد عملاً به نیروهای جاده صاف‌کن سازمان‎نصر تبدیل شده بود. هرجایی که توسط پاسداران جهاد از وجود شورای اتفاق و حرکت اسلامی پاکسازی می‌شد، سازمان‌نصر مستقر می‌شد و دیگر هیچ نتیجه‎ای نداشت. پاسداران جهاد نه طرحی داشتند و نه برنامه‌ای، گو این که وظیفه‌ی شان پاسداری از سازمان‌نصر بود که به اهداف خود در هزارستان دست یابد. از نظر من آقای استاد اکبری مسؤول این وضع بود و باید در دادگاه تاریخ و در پیشگاه خداوند روزی پاسخ دهد که چرا انگ منافق را بر شورای انقلابی اتفاق اسلامی و حرکت اسلامی و رهبران و مسؤولان این گرو‎ه‎ها می‌چسباند که در نتیجه‌ی آن صدها جوان مجاهد شیعه در خون غلتیدند. همین طور استاد زاهدی، هادی، فیضی(مشهور به فیضی قصاب) و سران و فرماندهان سازمان نصر در مناطق مختلف باید پاسخگوی تاریخ باشند. بخصوص شخص استاد مزاری و استاد محمد محقق بیشتر از دیگران مسؤولیت دارند.

  تأسف‎بارتر از همه، حضرت آیت‎الله محقق کابلی، در قم نشسته و جنگ با شورای اتفاق و حرکت اسلامی را بدون این‌که خودش در آن دخالتی داشته باشد، تأیید می‌کرد و آنها را متجاوز می‎دانست. روزی در منزل آیت‌الله محقق در نیروگاه قم در خدمت ایشان بودم که شیخی بنام...   از ناهور غزنی وارد شد. او از طرفداران شورای اتفاق بود و جنگ نصر و پاسداران را علیه شورای اتفاق نامشروع دانسته و محکوم می‎کرد. آیت‌الله محقق فرمود جنگ با شورای اتفاق و حرکت اسلامی مشروع است. شیخ پرسید که چطور؟ ایشان فرمودند که آنها متجاوز و منافق می‎باشند، و استدلال کرد که شورا و حرکت رهبری امام خمینی را قبول ندارند و از این جهت منحرف اند. شیخ، دست آیت‌الله محقق را گرفت و گفت، قول بده که آیت‎الله‎بهشتی و سیدحسن جکرن و رهبران شورا منافق هستند، آیت‌الله محقق گفت قول می‎دهم. بعد از قول دادن محقق، آن شیخ به گروه پاسداران جهاد، پیوست و من همان زمان از این پیوستن احمقانه تعجب کردم، ولی چیزی نگفتم. البته، من فکر نمی‌کنم که آیت‎الله محقق این کا را از روی هوای نفس و باند بازی و قدرت طلبی انجام داده باشد، بلکه او واقعاً مخالفان ولایت فقیه و رهبری امام را منحرف می‎دانست و از این جهت شاید گناهی مانند دیگران مرتکب نشده باشد، بخصوص که در جنگ برادر کشی هیچ دخالتی نداشت و حتی در سالهای بعد، جنگ میان اکبری و خلیلی را محکوم کرده و در حرمت آن فتوا صادر کرد.

  با توجه به وضع فوق من قبل از مهاجرت نامه‌ای به استاد اکبری که در بامیان در منطقه‌ی پیتاب‌جوی بود نوشتم، و بیهوده بودن جنگ‌های داخلی و خطر قدرت طلبی سازمان نصر را برای او گوشزد کردم و نامه‌ای هم در همین رابطه به آقای صادقی نیلی نوشتم که استاد اکبری برایش ارسال کند. استاداکبری در جواب من نوشته بود که اگر ممکن است مهاجرت نکنم. متن نامه چنین است:

 «باسمه تعالی- برادر متعهد و آگاه آقای مصباح و عموم همرزمان شان در آن نواحی، سلام علیکم!
 ناراحت هستم که چرا با نامه، قبل از این نتوانستم عرض ارادت کنم. با تشریف آوردن برادر راسخ و وصول نامه جناب عالی با همه گرفتاری فوری و آنی که برادر راسخ تفصیل آن را بیان خواهد کرد لازم دیدم چند کلمه به عنوان یک برادر دوست شما بنویسم.
  در هرجا می‌روم مشکلات فوق تحمل بالایم هجوم می‌آورد و آینده نیز پیچیده‎تر از گذشته پیش‌بینی می‌شود. وضع دوستان و هم رزمان در هرجای این کشور نیز بدین منوال و آسمان همین رنگ است. مایل بودم اگر منطقه خاصی برای ادامه‌ی فعالیت پرثمر شما مساعد نباشد، بصورت هیأت از همه پایگاه‌ها دیدن کرده به مسؤولین طرح های خویش را ارائه می‎دادید.
   اکنون که با همه قاطعیت که در تصمیم خود نشان داده‌اید باز هم همین مطلب را پیشنهاد می‎کنم. در خارج شما خدماتی ان‌شاءالله می‎توانید، ولی بازهم ناراحتی‎ها را لمس خواهید کرد. به هرصورت، هرجایی‌که نباشید جای شما خالیست. شاید نامه‌ی ارسالی شما را به مجاهد نستوه حاج آقای صادقی رسانیده بتوانم و به عملی شدن نکات مطروحه از جانب شما اهتمام می ورزم و من‎الله‏التوفیق. والسلام. امضا محمداکبری 31/6/63» (سند شماره23)

  به‌هرحال، من با دلی پر از درد با شش نفر از دوستان آن وقت، از جمله حاج آقای سیدحیدر جنتی، سیدآقا حیدری، حضرت‎گل رضوانی و مرحوم کربلایی علی‌جان راسخ، عازم پاکستان شدیم. قبل از حرکت سوگنامه‎ای سرودم و به زیارت جدم سید شاه‌قباد(ره) رفتم. بخش‌هایی از سوگنامه که به عنوان«نوای مهاجر» سروده شده از این‌قرار است:

 کشورم ای بستر خونین شهیدان
میهنم ای مهد دلیران مسلمان
تا ارتش سرخ است بخاک تو به جولان
ننگ است چنین زندگی بر ملت افغان
  * * * *
من می‌روم از دامن پر مهر و وفایت
چشمانِ پر آب، ناله کنانم ز برایت
از خاطرم هرگز نرود خاطره‎هایت
هرجا که روم از غم تو دیده‌ی گریان
   * * * * 
رفتم زبرت زاتش هجر تو بسوزم
افسوس نشد در ره‌ی عشق تو بمیرم
در راه دفاع از تو بسی رنج کشیدم
اما چکنم داد ز بیدادی دوران
  * * * *
رفتم که نبینم دیگر این نهضت اسلام
بازیچه‌ی هر احمقِ کور و کری بدنام
برجان و تن ملت رنجیده ز آلام
دندان ریاست طلبان تیز چو گرگان
   * * * *
هجرت نه فرارو نه به معنای قرار است
بل جلوه‌ا‎ی از رزم مناسب به شمار است
راحت طلبی ننگ مسلمانی شعار است
پیکار شجاعانه بود عزت انسان

   من و همراهانم ساعت دوازده‌ی شب چهارشنبه 17/7/1363، مطابق چهاردهم محر‌الحرام، از سنگلاخ حرکت کردیم و روز چهارشنبه ساعت چهار عصر در تنگی راقول پشه‌ای پغمان رسیدیم. قوماندان محمدبلال ‎نیرم، که در آن زمان قوماندان حزب اسلامی در پغمان بود، تعهد کرده بود که ما را به پیشاور برساند، اما زمانی که ما بر اساس دعوت او در قرارگاهش در راقول پشه‌ای رسیدیم از رفتن به پیشاور منصرف شد. علت انصراف او به ظاهر نامه‌ای بود که حکمتیار از پاکستان فرستاده بود. در این نامه بلال به اتهام حمایت از یک طرف در گیر در یک جنگ محدود میان دو گروه از مجاهدین پغمان، به شدت سرزنش شده بود. بلال با خواندن نامه چشمانش پر اشک شد و نامه را برای من داد که بخوانم و گفت این است نتیجه زحمت و فداکاری من برای حزب اسلامی!

  ما برای فراهم شدن زمینه‌ی سفر مدت هفت روز در قرارگاه بلال، ماندیم. سرانجام در تاریخ 24/7/1363، بلال ما را تحویل حضرت‎گل‏خان، قوماندان اتحاد که از دوستانش بود کرد تا باخود به پیشاور برساند. بلال نامه‌ای هم برای قوماندان عمراخان در ارغنده و سفارشنامه‌ای ویژه‎ای برای حکمتیار نوشت که در پاکستان با ما همکاری کند. قوماندان اتحاد تعهد کرد و سوگند خورد که ما را به مقصد برساند، ولی همین که به پایین دره‌ی پشه‎ای رسیدیم احساس خطر کرد یا به هردلیلی دیگری ما را تنها گذاشت و گفت شما بروید در ارغنده نزد قوماندان عمراخان، من از عقب شما می‌آیم. جان ما را علاوه بر نیروهای دولتی و شوروی، نیروهای حرکت انقلاب و اتحاد اسلامی سیاف نیز تهدید می‎کرد. عصر بود، از جاده‌ خاکی قدیم،‌ موازی با جاده کابل قندهار، بسوی ارغندی حرکت کردیم در حالی که راه را بلد نبودیم. امکان داشت هرلحظه گرفتار یکی از سه نیروی پیش گفته شویم.

  به هر سختی که بود خود را تا شام به ارغنده رساندیم و در مسجد محل، انتظار ماندیم که قوماندان عمراخان پیدا شود. عمراخان موقع نماز شام به مسجد آمد، در محراب ایستاد و امامت نماز را به عهده گرفت. بعد از ختم نماز من نزدیک او رفته و نامه بلال‌نیرم را برایش دادم. هیچ چیزی نگفت، فهمیدم که بیسواد است، نامه را از دستش گرفتم و برایش خواندم، گفت چه کار کنم، گفتم چند نفر با ما همراه کن که مارا به دره‌ی میدان نزد تورن امان‎الله قوماندان حزب اسلامی ببرد. او دو نفر را با ما فرستاد، اما همین که از ارغندی کمی دورشدیم افراد عمراخان مارا در سمت راست کوتل تخت رها کردند و گفتند همین طور مستقیم بروید و خودشان برگشتند. حیران ماندیم که اینها چطور مردم نامرد هستند، اما به امید خدا حرکت کردیم .آن سوی کوتل تخت نارسیده به میدان شهر در یک همواری نزدیک جاده چند خانواده کوچی چادر(خیمه) زده بودند. با توکل برخدا نزد آنها رفتیم تا راه را برای ما نشان بدهند. کوچی‌ها، کوهی روبرو که یک طرف آن میدان شهر و طرف دیگر آن ابتدای دره‌ی میدان می‌باشد را به ما نشان دادند و گفتند از فراز کوه در فلان نقطه بگذرید، به هدف می‌رسید.

  هرچند به راهنمایی کوچی‎ها شک کردیم ولی چاره‌ای نبود، بسوی کوه راه افتادیم. کوه سنگی بود و شیب تند داشت، در برخی جاها صعب‎العبور و در عین‎حال، پر از سنگریزه‌های شناور مانند ریگ(شن). در کمر کوه که رسیدیم باید با زاویه بسوی میدان شهر حرکت می‎کردیم تا در منطقه مورد نظر برسیم. میدان شهر را بوضوح می‎دیدیم، چون بر فراز کوهی بودیم که آن را از سوی شمال غرب احاطه کرده بود. رفت و آمد وسایل نقلیه، حرکت سربازان و نیروهای نظامی و حتی ساختمان‎ها را که با برق روشن بودند، می‌دیدیم. نورافگن‌های نظامی که از میدان شهر هدایت می‌شدند مداوم مسیر ما را روشن می‌کرد و حتی گاهی خود ما را نیز در بر می‌گرفت که سریع به زمین می‎خوابیدیم و دوباره بلند می‌شدیم.

 از بس خسته شده بودم و کف پاهایم آبله بسته بود، بدن خود را در آن کوهی ناآشنا و صعب‌العبور خوب کنترل نمی‌توانستم و سنگریزه‎ها در بعضی جاها زیر پاهای من و همراهانم شناور می‌شدند و باخود سنگ‌های بزرگتر را نیز به سوی پایین حرکت می‌دادند که هرلحظه امکان داشت توجه سربازان و افسران موظف را جلب کند و ما رابه کام مرگ فرستد. من نمی‎توانم خستگی، ترس، وحشت و نا آشنایی با منطقه و راه را در آن شب تاریک به تصویر بکشم، جز این‌که به تکرار بگویم انسان از سنگ سخت‌تر است.

به یاری خدا با هرسختی و مشقّتی که بود تا نماز صبح خود را آن طرف کوه در نزدیکی لیسه(دبیرستان) میدان، رساندیم و روز را در منطقه، مهمان تورن امان‎الله بودیم و شب با کاروانی بزرگی از مجاهدین و مسافرین که از مناطق مختلف به آنجا رسیده بودند، بسوی لوگر حرکت کردیم تا به پاکستان برویم. تورن امان الله‎خان هم سفارشنامه‌ای برای حکمتیار نوشت که با من در پاکستان همکاری کند. متن نامه تورن امان‎الله خان به آقای حکمتیار رهبر حزب اسلامی به این شرح است:‌

«حزب اسلامی افغانستان
آمریت عمومی جبهه مشعل حق مرکز میدان
شعبه اداری
برادر رزمنده و عالیقدر حکمتیار صاحب، السلام علیکم و رحمت‌الله و برکاته!
نخست صحت،عافیت و سعادت دارین شما و همه مجاهدین راه حق را از بارگاه رب‎العزت تضرع می‌نمایم.
اما بعد: برادر آقای مصباح زاده، مسئول جبهه اسلامی سنگلاخ، عضو فعال سپاه پاسدار[پاسداران جهاد اسلامی]، از جمله همکاران سنگر مشترک ما بوده و بخاطر رفع مشکلات نظامی خدمت شما تشریف فرما خواهد شد. لذا از حضور عالیقدر شما تقاضا می‌رود که برادر موصوف را نوازش و تشویق نموده در رفع مشکلات نظامی شان از عنایت خویش دریغ نفرموده، برادر خود را ممنون سازید. به امید استحکام سنگرهای توحید. والسلام
جگتورن امان‎الله خوژمند. امضا 226/7/1363.» (سند شماره 24 )

  در ادامه‌ی راه هم با خطراتی مواجه شدیم بخصوص در مرز افغانستان با پاکستان در نزدیکی تری‌منگل. در آنجا پایگاه نیروهای اتحاد قرار داشت که مستقیما تحت فرمان ارتش پاکستان بود و نیروهای شکست خورده و فراری از ترکمن، بهسود و غرنی در پست‎های دیده‌بانی اتحاد سیاف مستقر شده بودند تا افرادی مثل من را شکار کنند، بخصوص که برادران سنگلاخی من کسی را بنام انجنینیر .... برادر غلام رضا عمرانی، فرستاده بودند که گزارش مرا به نیروهای فراری مخالف ما که از دوبندی تا سرکوتل تری‎منگل در مناطق مختلف کمین کرده بودند، برساند که بخت با او یار نبود و ما قبل از رسیدن او از مناطق خطر عبور می‎کردیم. او تا ایران از پشت ما آمده بود و افسوس خورده بود که ما زنده به مقصد رسیدیم.

  ما در پاکستان به سراغ آقای حکمتیار و کسی دیگری نرفتیم و پس از چند روز اقامت در آنجا عازم ایران شدیم. در ایران من و آقای جنتی در مشهدمقدس ماندیم تا سرنوشت خانواده‌های ما معلوم شود. از اینجا به بعد فازی دیگری از زندگی سراسر رنج و عذاب من آغاز شد. این که در طی 28 سال آوارگی در ایران چه کشیدم و چه دیدم، داستانی است بس طولانی که اگر عمری بود و توفیقی در فرصت بی‌خطر آن را خواهم نوشت و اگر نتوانستم خاطرات آن را با خود به گور خواهم برد. همین قدر می‌گویم که خیلی بهتر بود در کشورم با همه‌ی سختی‌ها می‌مردم و به اصطلاح مهاجر نمی‎شدم. من این گفته‌ی ابو ایاد، یکی از رهبران فلسطین را خوب درک می‎کنم که می‎گوید: «خلق آواره، خلقی است بی‌پناه و در نتیجه بی‌دفاع».

 دعوت به بازگشت

 بعد از این‌که گورباچف، در شوروی سابق روی‌کار آمد، افغانستان را «زخم خونین» توصیف کرد. معنای این توصیف آن بود که نیروهای شوروی باید از افغانستان خارج شود و دولت طرفدار مسکو بتواند روی پای خود ایستاده شده و از خود دفاع کند، همین روش را در حال حاضر امریکایی‌ها با دولت کنونی افغانستان در پیش گرفته اند. با خارج ساختن ببرک‏کارمل از صحنه و روی‌کار آوردن دکتر نجیب، طرح آشتی ملی و آتش بس یکجانبه مطرح شد. برای پیروزی این طرح و وادار ساختن نیروهای مقاومت جهادی به سازش در سال 1364 و 1365، عملیات نظامی خونین و ویرانگری انجام شد که منجر به مهاجرت بیشتر مردم به خارج از کشور شد.

 در چنین شرایطی مسؤولان پایگاه امام حسین(ع) در سنگلاخ با ارسال نامه‎ها و پیام‌های متعدد خواستار بازگشت من به جبهه شدند و تهدید کردند که اگر برنگردم آنها هم مهاجر خواهند شد. من به هر ترتیبی که بود تلاش کردم تا به آنها روحیه داده و حضورشان را در جبهه حفظ نمایم. در مورخه‌ی 2/7/1365 استاد اکبری با ارسال نامه‌ای مرا دعوت به بازگشت نمود. متن نامه چنین است:

«باسمه تعالی- برادر دانشمند و متعهد جناب آقای مصباح زاده السلام علیکم؛
ضمن آرزوی سلامتی و توفیق آن جناب، قابل عرض است که افغانستان در آتشی که روسیه افروخته می‎سوزد و مردم مسلمان این سرزمین مقاومت می‎نمایند. امید است جناب شما و دیگر آقایان که استعداد خدمات بزرگ و ارزنده دارید به داخل تشریف آورده به کار جهاد ضد اشغالگران ملحد روسی رونق بخشید. خدا یار و مددکار شما باد. امضا محمد اکبری.» (سند شماره 25)

 در همین رابطه شهیدسیدحسین علوی از سنگر اونی(پایگاه امام مهدی) ، نیز در تاریخ20/11/1265، نامه‌ای مفصلی برای من فرستاد، که بخشهایی از آن را نقل می‎کنم:

 «بسم‌الله الرحمان الرحیم
پاسداران جهاد اسلامی افغانستان
پایگاه امام مهدی(عج)مقیم قول غلام حسین اونی
محضر مبارک استاد گرامی برادر مصباح زاده سلام علیکم و رحمت الله و برکاته!
نخست عافیت شما را و تأییدات و توفیقات هرچه مزید شما را در یاری دادن به تقواها و فضیلت‌ها از خداوند منان آرزو می‎کنم. امیدوارم با بهروزی و سعادت بسر آرید و در پیشبرد اهداف مقدس اسلامی تان مؤید و منصور باشید.
اما بعد،... مدتی کوتاهی بعد از اعلان آشتی ملی از جانب دولت شایعه‌ای در سنگلاخ پیچید که حاکی از ترور شما- که خداوند به دورش بدارد و وجود شما را حفظ کند- بود. این شایعه مدتی برای ما نگرانی سختی را بار آورده بود، پس از تحقیق و تلاش به ارتباط این شایعه معلوم شد که این تبلیغات و توطئه از جانب حرکتی‌ها طرح و منتشر شده بوده است. ولی با این هم اوضاع به نحوی معلوم نیست و دلهره و هراس ما هنوز کاسته نشده است. برای این که در اوضاع و احوال جمهوری اسلامی و تراکم نفوس در مشهد و خلع سلاح بودن شما و عدم وجود هرگونه شرایط مناسب حفاظتی برای شما بر نگرانی ما سخت افزوده است.
امیدواریم و صلاح می‎بینیم در صورتی که نگرانی ما و شرایط حساس حفاظتی خود را در نظر بگیرید چه بهتر و مطابق به میل ما خواهد بودکه به آغوش مام میهن بازگردید که در این صورت هم در جامعه محتاج و فقیر خود و هم برای همه رزمندگان و پیروان خط امام فوق‌العاده مؤثر خواهی بود. این بود درخواست ما که امیدواریم به آن پاسخ مثبت دهید. به امید نجات و سر افرازی مسلمین و سلامت و عافیت شما.
برادری یک عالم گرفتار غم و مظلوم شما علوی. مهر و امضا» (سند شماره 26)

   شهیدعلوی ضمیمه‎ی نامه فوق یک نامه خصوصی هم فرستاد که بخشی از آن را نقل می‏کنم:« ... شما میدان را خالی گذاشته رفتید، بنده را در مقابل رقیبان تنها گذاشتید. تا حالا در انتظار شما بودم اما معلوم شد که نمی‎آیید. بنده تصمیم دارم این سنگر مقدس و تنها را ترک نمایم. خدا قبول کند از قدرتم بالا تر است. چه کار کنم، با کی بگویم، و کجا بروم، تنها نمی‎توانم بمانم. خدا حافظ شما. برادر تنها و مظلوم شما علوی. امضا و مهر.»

  با خواندن نامه علوی قلبم آتش گرفت، چون او را به تمام معنی درک می‎کردم. قهرمانی که با هشت نفر با دوصد تانک و نفر بر زرهی و دو هزار سرباز روسی در دره‌ی اونی جنگید و دشمن را شکست داد، این چنین تنهاست. آری! او تنها بود، همان طوری که پیشوایش تنها بود. او توانست با من درد دل کند، اما اولین مظلوم عالم با چاه درد دل می‌کرد. ای وای از نامردی‌ها و نامرادی‌ها! من این مطلب را به دور از هرگونه حب و بغض می‌گویم، شهیدعلوی یکی از نخبگان جهاد مردم افغانستان بود که به‎دلیل نداشتن حزب و گروه منسجم و حامی خارجی، نه شناخته شد و نه توانایی‎هایش شکوفا. در گروه‌های جهادی شیعه من فرماندهی را به شجاعت، لیاقت، پاکی و دینداری او سراغ ندارم.

 

استعفای کربلایی راسخ   و پیامدهای آن

  مرحوم کربلایی‌راسخ که از نوجوانی با پدر و خانواده‌اش در گیر مسائل جهاد بود، بعد از من فرد اصلی و از مؤسسین پایگاه امام حسین(ع) به شمار می‎رفت. راسخ بازوی من در سنگلاخ و شهیدعلوی یاور من در منطقه و حاجی سیدابراهیم حامی من در میان مردم بود، و او بود که حاجی گل‌حسین و کربلایی راسخ را به من وصل کرد. راسخ با خانواده و برادرانش زحماتی زیادی را برای جهاد و استقرار پایگاه امام حسین(ع) مخلصانه به دوش کشیدند و نه‎تنها کوچکترین نفع مادی نبردند، بلکه از ابتدای تأسیس پایگاه تا آخر از جیب خود هزینه می‌کردند. مرحوم حاجی گل‎حسین حیدریار، قوماندان پایگاه و پدر کربلایی راسخ، مرد متدین و پابند به مسائل شرعی بود، که وجوهات شرعی و خمس را می‎پرداخت و در نماز و روزه و قرآن خواندن بسیار جدی بود. او در ماه مبارک رمضان به تنهایی چندین قرآن را ختم می‎کرد. روحش شاد.

  کربلایی راسخ با ارسال نامه‎ای خبرداد که برادران و خانواده‎اش با او همکاری نمی‎توانند و او به تنهایی از عهده‌ی‌ مسؤولیت پایگاه بر نمی‎آید. از من خواست که هرچه سریع به سنگلاخ آمده و برای پایگاه مسؤول تعیین کنم. غیر از مشکلات خودش دو عامل دیگر هم او را تشویق به کناره گیری کرده بود: یکی اصرار قندآغا شوهر خواهرش که از او خواسته بود دست از کارهای جهادی بردارد و به امریکا بیاید، و دیگری برادر ناتنی من زکی که از کابل رفته و خود را در کنار او گرفته بود و رضایت او  را چنان جلب نموده بود که حاضر شود مسؤولیت پایگاه را به او تحویل دهد. راسخ در نامه‌ای برای من نوشت که برادرت جوان خوبی است و می‎تواند از عهده‌ی کارهای پایگاه برآید. این از صداقت توأم با سادگی او بود، اما صداقت یک‌طرفه ره بجایی نمی‌برد و بلای جان انسان می‌شود. زکی بعد از رویکار آمدن، راسخ را به گلوله بست و بروی من نیز اسلحه کشید.

  من بناچار سال 1368، به سنگلاخ رفتم و همراهانم در این سفر حاجی سیدابراهیم قبادی از مؤسسین اصلی پایگاه امام حسین(ع)، کربلایی سید حضرت‎گل رضوانی، سید گل‎حسین رضایی و زلمی بودند. به پایگاه که رسیدیم مردم را جمع کردم تا مسؤول پایگاه را انتخاب کنند. من به دو نفر نظر داشتم یکی رضوانی و دیگری زکی، هرکدام را که مردم انتخاب کنند. مردم بر سر این دو نفر توافق نکردند و از من خواستند که کسی را خودم تعیین کنم. کربلایی راسخ عاشق زکی بود و از من به جد خواست که او را تعیین نمایم و من این کار را کردم، اما قبل از تعیین زکی کربلایی و برادرانش را در یک جلسه‌ی خصوصی جمع کرده و گفتم گه پایگاه را رها نکنند و اگر رها می‎کنند باید حتماً از سنگلاخ بروند، تا مورد آزار و اذیت کسی قرار نگیرند. آنها قبول نکردند و حاجی احمدحسین که در آن زمان جوان مغروری بود گفت، حاجی‎آغا، کسی زن من نیست که به ما چب نگاه کند، خاطر جمع باشید. من از این سخن خوشم نیامد، اما چیزی نگفتم و از جلسه بیرون شدم.

 من زکی را به چند دلیل به قوماندانی تعین کردم، اولتر از همه بخاطر درخواست کربلایی راسخ، دوم بخاطر جوانی و تازه‌نفسی و سوم بخاطر این که برادرم بود. این سه دلیل مرا از تفکر در عاقبت کار غافل ساخت، حتی استاد اکبری بعد از این که زکی را منصوب کردم اظهار نارضایتی کرد و گفت تنها کربلایی راسخ مورد اعتماد است و نباید او کنار می‎رفت.

 ضرب المثلی است که می‌گوید:« از دو سگ چوچه بگیر، از دو زن نه». من درستی این ضرب‌المثل را هم در زندگی خودم تجربه کردم و هم در تاریخ بشر خواندم. البته استثناهای در میان مردم عادی وجود دارد و در موارد غیرعادی مانند وفا داری حضرت ابوالفضل‎العباس به امام حسین(ع) معجزه آفریده است و کمال انسانیت را به نمایش گذاشته است.

  برادران ناتنی من هم استثنایی هستند،اما متأسفانه از جهت عکس. بجای این که من عقده‌ای باشم که به گفته‌ی مادر مرحومه‌ی شان«سیاه بخت» بودم و مزدوری آنها را می‌کردم و بر من ستم روا داشته می‌شد، آنها عقده‎ای هستند. چنان عقده‌ای که گویی من جز ستم و بدی هیچ کاری در حق آنها نکرده‎ام. آنها حتی نفس کشیدن آرام مرا تحمل نمی‌کنند و از هر فرصتی برای ضربه زدن به من دریغ نمی ورزند.

  قبل از دستگیری پدرم که سال آخر دانشگاه من بود، مادر اندرم توان تحمل اجباری مرا از دست داده بود. به من تهمت می‌بست، چیزهایی را از قول من به پدرم می‎گفت که من نگفته بودم و به محضی که پدرم از خانه بیرون می‎شد شروع می‌کرد به نق زدن و کنایه گفتن و چون من واکنش نشان نمی‌دادم عصبی می‌شد، همین طور که خانه یا دهلیز را جارو می‎زد با هر جارو زدن یکبار می‎گفت«سیاه بخت سفید بخت شد، سفید بخت سیاه بخت». من هنوز مصداق این گفته‌ی آن مرحومه را نمی‎فهمم. سیاه بخت که من بودم هرگز سفید بخت نشدم، پس آن سیاه بخت سفید بخت شده چه‎کسی بود که مادر اندر عزیزم را ناراحت کرده بود؟

مادر اندرم آن قدر به من سخت گرفت که من نتوانستم چندماه باقیمانده از درس‌هایم را تحمل کنم و روزی بی‌اختیار بغضم ترکید و با چشمان گریان از پدرم پرسیدم که چرا مرا به خانه‎اش جا داد تا این‎گونه زجر بکشم؟ واکنش پدرم را بخاطر مصلحت خودش ذکر نمی‌کنم.

  روزی که بغض بیست و سه ساله‎ام ترکید امتحان داشتم، از خانه که برآمدم بدنم می‌لرزید، اشک‌هایم بند نمی‌آمدند. به دانشگاه که رسیدم دیگر حال نداشتم، رفتم روی سبزه‌های روبروی کتابخانه دانشگاه دراز کشیدم و امتحان داده نتوانسم. یک ترم به پای من حساب شد و نمره‌ صفر گرفتم. بعد از امتحان مجبور شدم از خانه‌ی پدرم خارج شوم، در حالی که نه پول داشتم و نه جا و مکان. اتاقی را در«کارته چهار» پیدا کردم که مرحوم حاجی نایب‌شاه پدر زنم نگذاشت و مرا در خانه‌ی خود جا داد.

  بعد از شهادت پدرم، تمام دارایی او از خانه تا ماشین،کارخانه قالی و مغازه لباس‎فروشی در سرای رئیس‌لنگ، در اختیار برادران ناتنی‎ام بود. پول‌های نقد و قالی‌های انبار شده در خانه حکایت خود را دارند. پدرم یک ماشین شخصی والگای به اصطلاح قلفک‎چپات، داشت و یک اتوبوس بنز مسافربری و یک کارخانه‌ی قالی بافی با بیست کارگاه. کار قالی بافی بخوبی گرفته بود، طوری که مرحوم سیدظاهر شوهر خاله‌ی برادرانم که راننده بود، بعد از سقوط رژیم کمونیستی در کابل برایم گفت که هرشب یک بوجی(گونی) پول از عایدات فروش قالی را به خانه می‌بردم و تحویل مادر اندرت می‎دادم.

  برادرانم در طول دوران جهاد از تمام آن دارایی‎ها و در آمدها یک پول نه برای من به عنوان ذیحق که حتی برای امور جهاد و مجاهدین کمک نکردند. در حالی‌که شهید حاجی‌ملک شوهر عمه‌ام که یک ماشین باربری داشت، در ابتدا تمام ظرف و فرش پایگاه را خریداری نموده ارسال کرد و به مرحوم کربلایی ناظر گفته بود به فلانی بگو غصه نخورد، اگر هیج‎کس کمک نکند، خودم به تنهایی مصرف پایگاه را فراهم می‌کنم.

  برادرانم در دوران جهاد، نه تنها به من کمک نکردند بلکه تخریب هم می‎کردند و قرار گزارش‌هایی‎که من داشتم با خاد رابطه داشته و مسلح بودند. صرف نظر از صحت و سقم این گزارش‌ها من به آنها توجه نکردم و اگر واقعیت هم داشتند، برادران نابرادرم را مجبور فرض می‎کردم. در حالی‌که همرزمان من در شهرکابل خانه‎های تیمی داشتند و از طریق آنها می‌توانستم مخالفانم را سرکوب نمایم، اما هیچگاه از این ظرفیت علیه هیج کسی استفاده نکردم.

   با همه‌ی آنچه که از نامهربانی و نامردی برادرانم گفته شد، به محضی که آنها را می‌دیدم دلم شاد می‌شد و خوشحال می‌شدم که در کنارم باشند و هرخدمتی که از دستم بر می‌آمد از آنها دریغ نمی‎کردم. نامهربانی‎های آنها را ناشی از تلقینات ناروای مادر و جوانی و کم تجربگی می‎دانستم و فکر می‌کردم که اگر من به آنها خوبی کنم و مهربانی، آنها بخود آمده و قلوب شان نسبت به من مهربان خواهد شد. به همین دلیل خواستم بزرگترین مهربانی‎هایی که از دستم بر می‎آمد نثار آنها کنم.

در سال 1366 زکی و وحید به ایران آمدند بیشتر از یک ماه از آنها پذیرایی کردم و آنها را تشویق کردم که به ایران بمانند و درس بخوانند و وعده دادم که در این راه کمک‌شان کنم. مخصوصاً وحید که حالا ملا حسین‎همایون شده، حرف‌های بی‌ربطی می‎زد که مرا به شدت نگران ساخته بود. او تحت تأثیر هم صنفی‎اش پسر شهیدحسینی مالک داروخانه حسینی در سه راه شاه‎شهید شهرنو که سنّی شده بود، به مذهب تشیع انتقاد داشت و می‎گفت که مذهب تسنّن حق است بخاطری این که اکثریت مسلمانان سنّی‌ مذهب هستند. او بدلیل خصلت خودخواهی و خود بزرگ بینی توأم با ناآگاهی که داشت به هیچ استدلالی هم گوش نمی‎داد. بسیار متعجب ومتحیر شدم، با خود گفتم به هر قیمتی که می‎شود وحید باید درس طلبگی بخواند. بسیار اصرار کردم و تشویق که بماند ولی متأسفانه قبول نکرد و هردوی شان به کابل در زمان نجیب برگشتند. 

  در سال 1368 که با خروج نیروهای شوروی از افغانستان ناکامی حتمی رژیم کمونیستی مسجل شد، برادرانم تصمیم گرفتند که در صف مجاهدین قرار گرفته و از کابل خارج شوند. زکی در غیاب من به پایگاه رفت و کربلایی راسخ را بافت و بقیه‌ی شان تصمیم به مهاجرت به ایران را گرفتند. من که به دعوت کربلایی راسخ به سنگلاخ جهت تعیین مسؤول جدید رفتم، دیدم که مادر اندر و برادرانم در سنگلاخ در خانه‌ی ما اتراق کرده اند. من می‌توانستم آنها را بخاطری بدی که به من کرده بودند از خانه‌ام خارج ساخته و با انگ خلقی و پرچمی زدن از سنگلاخ فراری دهم، اما خواستم آنها را در نور مهربانی و برادری غرق کنم تا دلهای تاریک شان روشن شود. مادر اندرم را با دو برادرم ضیا و وحید (ملاحسین همایون) و خواهرم با حاجی سیدابراهیم قبادی و خانواده‌اش که عازم ایران بودند همراه ساختم و از وحید قول گرفتم که درس طلبگی را آغاز کند. در مشهد دوست من حاجی محمود او را به مدرسه‌ی امام باقر(ع) نزد علوی برادر شهید کاظمی فرستاد تا او را درس بدهد. من که از افغانستان برگشتم دیدم که وحید از درس طلبگی خوشش نیامده و قصد دارد ترک کند، اما من او را تشویق نمودم که استقامت کند و نگذاشتم که درس را ترک کند.

 هم زمان، همان طوری که گذشت زکی را فرمانده پایگاه مقرر کردم. در حقیقت ثمره‌ی ده سال رنج و مجاهدت خود و مردم را مفت و مجانی در اختیار کسی قرار دادم که نه مجاهد بود و نه حتی مؤمن متعهد و پابند به احکام شرعی. سلاح‎های را که با دندان جمع آوری و نگهداری کرده بودیم در اختیار او قرار دادم و از همه مهمتر مردم را، مردمی که او را نمی شناختند و اعتماد هم نداشتند. علاوه بر آن فرش و ظرف کامل خانواده‌ی من که در هنگام هجرت بجا مانده بود در اختیار او قرار گرفت.

  من در این نیمه‌ی شب که این خاطره را می‎نویسم، خداوند خبیر را شاهد می‎گیرم و سوگند می‌خورم که صادقانه،دلسوزانه و برادرانه می‎خواستم زکی با استفاده از فرصت به شهرت و قدرت دست یابد و مصدر خدمت بهتر به مردم شود و من به او افتخار کنم. انتظار من از او فقط این بود که این فداکاری مرا درک کند و درک این فداکاری مستلزم حمایت از همرزمان من که برای ایجاد پایگاه، خون دل خورده بودند، بود. اما او چه کرد؟

   زکی سال بعد ایران آمد که مصادف با ماه محرم بود،اما وضعش تغییر کرده و با غرور و تکبر رفتار می‌کرد. از دیدن او خوشحال شدم و در مجلس عزاداری سیدالشهدا(ع) که شبانه برادر ارجمندم حاج آقای جنتی با دوستان دیگر برگزار می‌کردند باخود می‌بردم. خاتم مجلس من بودم، او و آقای سیدمحمدعلی منور نیز صحبت می‌کردند.

  یک شب زکی که گرفتار خود بزرگ‎بینی جوانی شده بود با کلان‎کاری علما و روحانیت را مورد انتقاد قرار داد، انتقادی که از دهن او خیلی بزرگتر بود، آن هم در حالی‎که خودش ملازاده و برادرش طلبه بود و از نان ملایی ارتزاق کرده بود و هنوزهم می‌کرد. نوبت من که رسید به بسیار آرامی و ملایم بدون نام بردن به تعریف علما و روحانیت پرداختم و تضعیف آنان را در آن شرایط نادرست خواندم. فردای آن شب هرچه از دهن زکی برآمد بدون ذکر نام نثار من کرد و مرا ریاست طلب و خود خواه خواند که می‎خواهم هم قوماندان باشم و هم رئیس. همه‌ دوستان بسوی من نگاه کردند و من سکوت کردم. بعد از ختم مجلس حاجی محمدی گفت، حاجی آغا، زکی چه چرند می‎گوید، گفتم هدفش من نمی‎باشم.

  زکی علت آمدن خود به مشهد را مشوره با من در مورد معامله با دولت و خاد، عنوان کرد که من به شدت مخالفت کردم، اما بعداً معلوم شد که او معامله کرده بود و فقط می‌خواست مرا باخبر کند که در آینده اگر خودم خبر شدم-که حتماً خبر می‎شدم- گله نکنم.

  بعد از عاشورا، زکی را در خانه خواستم و به او گفتم که پدر ما شهید شد و مرگ به سراغ ما هم خواهد آمد، بیایید که میراث مشترک را هرچه که هست مشخص کنیم و حقوق هرکس را به خودش واگذار نماییم. گفتم این کار باید سالها قبل می‎شد، اما از این که من در آن زمان رئیس بخشی از مجاهدین بودم و قدرت داشتم و شما در کابل بسر می‎بردید نخواستم اقدام کنم تا سوء ظنی بوجود نیاید، حالا که قدرت را به تو سپرده‎ام و همه‌ی ورثه هم در ایران هستند، باید که مسأله را حل کنیم. زکی با ناراحتی گفت من نمی‎توانم این موضوع را مطرح کنم، مادرم ناراحت می‌شود. گفتم چرا ناراحت می‌شود، گفت میراث چی کاری چی، مصباح که چیزی نداشت. به این ترتیب، مرا جواب کرد و از خانه بیرون رفت و سرانجام به سنگلاخ برگشت. من که قبلاً نیز اتمام حجت کرده بودم اینبار هم اتمام حجت کردم تا در روز قیامت در پیشگاه خداوند مسؤول نباشم. برای من مسجل شد که این‎ها به فکر حق مردم و خدا و پیغمبر نیستند و نور مهربانی من نه تنها دل‌های سیاه شان را روشن نکرده بلکه بیشتر از پیش آنها را جری ساخته و از هیچ بدی در حق من خودداری نمی‎کنند.

   زمستان آن سال آقای تقدسی که از تشکیل حزب وحدت ناراضی بود و با جمعی دیگر از ناراضیان به پاکستان رفته و شورای ائتلاف تشکیل داده بودند از من دعوت کرد که به آن کشور سفر کنم، هرچند من از کار آنها ناراضی بودم، اما جهت سیاحت و مطالعه اوضاع با آقای پیروزی عازم پاکستان شدیم. دوستی از من خواست که خوب است در پاکستان همراه با هیأت حزب وحدت در رابطه با درگیری که میان هزاره‎ها و پشتون‌ها در ارزگان صورت گرفته بود همکاری کنم. نامه‌ای در این رابطه با امضای آقای عبدالعلی مزاری رئیس هیأت حزب وحدت به من داده شد.

  قبل از رفتن من به پاکستان زکی در آنجا رفته بود و با آمدن من او به افغانستان برگشت. بعد از رفتن زکی مرحوم کربلایی راسخ و سیدمحمد به پاکستان آمدند. کربلایی از دست زکی شکایت داشت که ارزشها را زیر پا گذاشته و به باند بازی و حیف و میل مشغول شده و بیست میل تفنگ را فرخته و بجای این که برای پایگاه سرمایگذاری کند به جیب خود زده است، و با خاد( استخبارات دولت دکتر نجیب) نیز رابطه برقرار کرده است. او افرادی را نام برد که اطلاع داشتند فرید، برادر زکی و علی اصغر، پدر مصطفوی از دولت کمونیست‌ها پول، برنج، روغن و اسلحه گرفته بودند، که در موقع انتقال به سنگلاخ، سلاح‌ها در میدان به دست حزب اسلامی افتاده بود. با توجه به شناختی که از زکی و فرید و علی اصغر داشتم و اشتباهی که در منصوب کردن زکی مرتکب شدم احساس می‎کردم که اتهام‎های مذکور می‌تواند صحت داشته باشد. چنان‌چه بعداً از قول یک منبع موثق برایم ثابت شد.

 زکی،علاوه برآن کربلایی و خانواده اش را هم تحت فشار قرار داده بود و با افرادی که با آنها به هر دلیلی مخالفت و دشمنی داشتند باند ساخته بود. زکی قصد تصفیه‌ی کربلایی را داشت تا هم او را بخاطر خودش که مانع کارهای ناصواب او بود از سر راه خود بردارد و هم بخاطر من او را از صحنه خارج سازد تا دست من از سنگلاخ و پایگاه کوتاه شود. این نیت شوم او را فرصت طلبان نابکار دیگر بخصوص دشمنان شخصی حاجی گل‎حسین خواندند و دست در دست یکدیگر دادند که کار حاجی گل حسین و خانواده‌اش را یکسره کنند و آنها را بیرحمانه بکشند؛ همان‎طوری که مرحوم اکبرعلی را با زن و پسر جوانش در گردنه بی‌گناه کشتند.

  من کربلایی را نصیحت کردم و گفتم همان طوری که قندآغا وعده داده بود که در صورت ترک پایگاه او را به امریکا می‌برد، به امریکا برود. او گفت وعده‌‎ی قندآغا دروغ بود، او حتی پدرم را تحمل نکرد و پس فرستاد، مرا چگونه می‌برد. گفتم اگر در سنگلاخ می‌مانی باید حتما در پایگاه با زکی همکاری کن تا کینه میان شما ایجاد نشود و زکی هم کنترل شود. کربلایی گفت، کار از اینجاها گذشته زکی باند درست کرده و باند او حتما علیه من اقدام می‌کند. من گفتم در این صورت هم باید در پایگاه حضور داشته باش و اگر زکی خود را کنترل نکرد، برای کنار زدنش از راه‌های مسالمت آمیز اقدام شود و در ابتدا باید مردم از توطئه آگاه شوند. به سیدمحمد هم گفتم که با کربلایی همکاری کند، نمی‎دانستم که او هم در باند زکی تنظیم شده بود و آگاهانه یا ناآگاهانه نادرست عمل می‎کرد.

  کربلایی راسخ و سیدمحمد که به سنگلاخ برگشتند، سیدمحمد بلافاصله زکی و باندش را در جریان صحبت‌های ما در پاکستان قرار داد و شاید حرف‎های اضافی و تحریک کننده هم گفته بود. زکی و باندش در خانه‌ی علی‌جان حبیبی، که از اقوام نزدیک حاجی گل‌حسین بود و به دلایلی شخصی با او مخالفت می‎کرد، گرد هم آمده و طرح تصفیه‌ حاجی گل‌حسین و خانوده‌اش را ریختند. این را قبل از ادامه‌ی موضوع باید بگویم که کربلایی هم اشتباهاتی کرده بود که برای زکی و مخالفانش تحریک کننده به نظر می‌رسید. او در واقع بعد از استعفا و میسر نشدن سفر به امریکا، پشیمان شده بود و حاکمیت دیگران را برخود بر نمی‎تابید و این اشتباهی بزرگی بود که آن مرحوم مرتکب شد، هم برای خود و هم برای من مشکلات زیادی ایجاد کرد.

  سرانجام زکی، فرید،علی‌اصغر و علی‌جان حبیبی، تصمیم گرفتند که خانواده‌ی حاجی گل‌حسین را بی‌گناه سرکوب و نابود نمایند، در تاریخ 31/1/1370، عملیات شان را آغاز کردند. آنها صبح زود کربلایی علی‌جان راسخ را به پایگاه خواستند و بعد از او برادرش حاجی احمدحسین را به بهانه‎ای احضار کردند. در پایگاه کسی محرمانه به کربلایی راسخ فهماند که شما را زندانی نموده و خلع سلاح می‌کنند. کربلایی با فهمیدن این مطلب از پایگاه فرار می‌کند که در موقع فرار از پایگاه تا درسرای او را به شدت تیر باران می‌کنند. برادر زن حبیبی در سال‌های بعد برایم قصه کرد که با گرینوف و کلاشنکوف به شدت روی کربلایی ضربه می‎کردیم، فاصله هم نزدیک بود،کربلایی در پایین قرار داشت و ما در موقعیت بالا و فکر می‎کردیم که با این تیرباران شدید کربلایی سوراخ سوراخ شده و از او اثری نماند، اما او زنده ماند و فقط دامن واسکت او سوراخ شده و اندکی زخم برداشته بود. بعد از تیرباران کربلایی و زندانی کردن احمدحسین، به خانه‌ی حاجی گل‌حسین حمله کردند و زن و بچه و صغیر و کبیر آنها را زیر آتش گرفتند. حاجی گل‌حسین با اسلحه از خانه فرار کرد، اما در حال فرار از خانه تا رودخانه او را از بالای تپه‌ی‌ پایگاه با گرینوف، هاوان، دهشکه و راکت آرپی‌جی‌هفت، چنان مورد حمله قرار دادند که جهنمی از آتش بوجود آورده بودند، اما حاجی گل‌حسین معجزه آسا نجات یافت و تنها ترکش راکتی که در داخل رودخانه کنار او منفجر شده بود، پایش را به شدت زخمی نمود. حاجی را زخمی دستگیر نمودند، اما کربلایی زیر باران مرمی از راقول تا نزدیکی‌های درسرای، خود را نجات داد. آن طوری که خود جنایتکاران بعداً اعتراف کردند، حاجی گل‌حسین و پسرش کربلایی راسخ باید زنده نمی‎ماندند و صدها مرمی به بدن شان اصابت می‎کرد، اما چنین اتفاقی نیافتاد. شکی نیست که لطف بیکران خداوند بخاطر مجاهدت‌شان شامل حال آنها شده‌ بود، اما همان قدر مصایب و زجری را که تحمل کردند هم، شاید جزای اشتباهات، گناه‎ها و غرورشان بوده باشد که قدر مجاهدت و لطف خدا در مورد خود را ندانسته با ترک جهاد به خواری و رنج و حتی سرشکستگی گرفتار شدند. کسانی آنها را تیر باران کردند که در طول حیات شان یک مرمی بسوی دشمن نینداخته بودند و افرادی مانند زکی و فرید در طول دوران جهاد رعیت دشمن متجاوز بودند. در این جنایت فرید، زکی، علی اصغر- قاتل مرحوم اکبرعلی و زن و پسرش- و برادرانش بخصوص سیدآقاحیدری قاتل ظابط غلام‎عباس، علیجان حبیبی، سیدشاه‌خان راقول و پسرانش، غضنفر برادر زاده و ..... پسر حاجی عادل کرمنج و سیدرحیم پسر شهید سیدمحسن، نقش اساسی داشتند. به جز از فرید و زکی، بقیه همه بخاطر عقده‎های خودشان از خانواده‌ی حاجی گل‎حسین، دست به این جنایت زدند؛ اما زکی و فرید بخاطر من، این جنایت را طرح کردند. این دو، در واقع مرا تیر باران کردند، نه کربلای راسخ و پدرش را. لعنت خدا برهمه‌ی جنایتکاران و جاهلانی که فقط نوک بینی شان را می‌بینند.

  کربلایی راسخ خود را به پایگاه امام مهدی(عج) در قول غلام‎حسین رساند، و توطه‌ی باند زکی شکست خورد. زکی مجبور  شد به آقای علوی نامه نوشته و از او تقاضا کند که برای حل مسأله اقدام نماید. شهیدعلوی فرماندهان حزب وحدت، شاخه‌ پاسداران را تحت عنوان شورای نظامی جمع کرده با خود به سنگلاخ برد و در آنجا با جمعی از ریش‌سفیدان منطقه فیصله نامه‌ای را در تاریخ 2/8/1370، تصویب کردند.

 در ماده‌ی اول این فیصله‌نامه زکی از مسؤولیت پایگاه برکنار شده و سیدباقر واعظی به عنوان سرپرست پایگاه تا آمدن من (سیدمحمدباقرمصباح زاده)منصوب شده است. در ماده‌ی چهارم فیصله‌نامه از زکی خواسته شده است که به ایران رفته و مرا برای حل مسأله به سنگلاخ بیاورد. در واقع حل تمام قضایا در فیصله‌نامه به عهده‌من گذاشته شده بود.

فیصله‌نامه را از جانب شورای نظامی، مسؤولان پایگاههای امام مهدی، پایگاه محمدیه و پایگاه ولی‎عصر، مهر و امضا نموده و از جانب ریش‎سفیدان پایگاه امام‎حسین(ع) مرحوم حاجی سیدعادل،مرحوم بابه غلام‎حسین، مرحوم حاجی محمدحسین و مرحوم حاجی دیدار شصت نموده بودند. هم‌چنین زکی و کربلایی راسخ نیز امضا کرده بودند.

شهید علوی و آقای یعقوبی فرمانده پایگاه شهید منصوری بعد از تصویب فیصله‌نامه‌ی فوق نامه‌‌ای برای من فرستادند که در آن زکی، علی اصغر و دیگر پسران مرحوم کربلایی علی حیدر محکوم و کربلایی راسخ و پدرش حاجی گل‌حسین مظلوم شناخته شده‌بودند. متن نامه به این شرح است:

«باسمه تعالی- استاد محترم و دلسوز مصباح زاده و سایر دوستان السلام علیکم و رحمت‌الله و برکاته!
امید است که حال شریف خوب و موفقیت روز افزون داشته باشید. و بعد تکراراً خدمت عرض شود که غرض مسائل روی داده و حل قضایای بوجود آمده در سنگلاخ تشریف آوری شما ضرور و ضرور است، و هم زمینه‌ی خوبی با آمدن شما مساعد است.
در معضله‎ی که در سنگلاخ در میان کربلایی راسخ و  زکی و پشتیبان‌های هردو جانب بوجود آمده طبق بررسی دقیق که از طرف مایان صورت گرفت برادران آقای زکی، علی اصغر، حیدری،عبدالحمید، سیدحسن و سیدحسین محکوم شناخته شدند و محکوم اند. راسخ،پدرش و برادرانش مظلوم بوده‎اند و حل مشکل دست شماست.السلام علی الحق.
امضای سیدحسین علوی و امضا و مهر یعقوبی، 25/2/1370.
» (سند شماره  )

  زکی براساس فیصله نامه به ایران آمد و من مجبور شدم با او بروم. از مشهد به پاکستان رفتیم و از کویته بسوی مرز افغانستان در ارگون حرکت کردیم. در منطقه‎ی سرحوضه که یک دره‌ی کوهستانی طولانی و مسیر رفت و آمد مجاهدین  به پاکستان بود، مورد حمله‌ی هوایی قرار گرفتیم. بمب در سه متری پیش‌ روی جیپی که در آن قرار داشتیم انداخته شد و گودالی ایجاد کرد که سنگ و خاک آن همه بر سر ما ریخت، اما به لطف خدا آسیبی ندیدیم و تنها یک نفر راننده موتر باربری که پایین تر از ما مورد حمله قرار گرفته بود کشته شد.

به هرسختی که بود به قول غلام حسین رسیدیم، از آنجا من شش نفر بادی‌گارد با خودم گرفتم که فرمانده شان شهید شیخ رمضان بود. به سنگلاخ که رسیدیم، بعد از مطالعه اوضاع در یافتم که یا به نفع زکی و باندش عمل کنم و یا منتظر اقدامات خصمانه‌ی آنها علیه خودم باشم. از جلساتی که برگزار ‎شد، این مطلب را بخوبی درک کرده بودم، بخصوص که پسر حاجی عادل و غضنفر برادر زاده‌اش و کربلایی سیدحسین و برادرش عبدالحمید با من رفتار توهین آمیز می‎کردند. من در ابتدا به خلع سلاح مسالمت آمیز باند زکی اقدام کردم و آقای رضایی، پهلوان شیرحسین و مرحوم سیدحسین ملنگ پدر آقای رضایی را هم به سنگلاخ فراخواندم. در پایگاه به اندازه‌ی کافی نیروی نظامی تحت امر خود را ایجاد کردم و سپس اقدام به برگزاری محکمه‌ی طرفین درگیری نمودم. با رضایت زکی قرار شد که کربلایی خودش یک ملا برای بررسی موضوع پیدا کند و او از بهسود یک ملای ناشناس را آورد.

کار تحقیقات آغاز شد و اکثر افرادی که شهادت ناحق علیه کربلایی راسخ دادند از  باند زکی بودند. وکیل زکی حاجی عادل و وکیل کربلایی راسخ، سیدعوض از قلعه‌ شاه بود که از هیچ چیز خبر نداشت و صحبت هم نمی‎توانست. جرم کربلایی تهمت به زکی بود که گفته بود او با دولت ارتباط برقرار کرده است و چون سند نداشت نمی توانست آن را به اثبات برساند. کسانی که به نفع زکی شهادت می‎دادند و ارتباط با دولت را منکر می‎شدند همان کسانی بودند که از طرف زکی به کابل رفته و با عوامل خاد و شورای ملیت هزاره معامله کرده و امکانات دریافت کرده بودند و حتی ساعت‎های اهدایی خاد و شورای ملیت زحمت‌کش هزاره در دست شان بود. جواد کاکو، عبدالحمید و علی اصغر از آن جمله بودند. من این مسایل را از طریق خواهر زاده‎ی سید منصوری نادری که در کابل با فرید، جواد کاکو و علی اصغر به نمایندگی از طرف دولت صحبت کرده بود و بعداً مسؤول امور کنسولی در سفارت افغانستان در تهران در زمانی که ناصر ضیا سفیر بود مقرر شد، خبر شدم.

افراد باند زکی، آن قدر بی‌خبر از خدا و بی‌وجدان بودند که شهادت دروغ می‌دادند و فکر می‎کردند کربلایی سندی برای اثبات اداعاهایش ندارد و بنا براین محکوم می‎شود و آنها دوباره به جنایت‌شان ادامه می‎دهند. از بدشانسی، قاضی که کربلایی آورده بود هم کم توان و هم ضعیف النفس بود و حاجی عادل نماینده زکی می‌توانست او را تحت تأثیر قرار دهد. دست من هم بسته بود، با وجودی که واقعیت را می‌دانستم، باید بی‌طرفی خود را حفظ می کردم. جناب قاضی می‌خواست حکم را به نفع باند زکی و محکومیت کربلایی صادر کند، مجبور شدم به او بگویم که دقت بیشتری کند، تنها قضیه‎ی اتهام نیست، تیرباران کربلایی و پدرش به قصد کشت و حمله به خانه‌ شان جرم سنگین‌تر است. قاضی هم‌چنان تمایل داشت که کربلایی را محکوم کند، تعجب کردم، به یک نحوی قضیه را پیچاندم تا بفهمم که چه خبر است، متوجه شدم که قاضی بخاطر من این کار را می‎کند تا زکی که برادرم هست محکوم نشود. غیرمستقیم به او فهماندم که بخاطر من این کا را نکند که هم خطرناک است و هم مسؤولیت شرعی دارد. قاضی که متوجه مسأله شد تصمیم به مصالحه گرفت و نمایندگان دو طرف را راضی ساخت که تن به مصالحه بدهند، بخصوص برای حاجی عادل تذکر داد که جزای ترساندن زن و بچه و حمله‌ی مسلحانه به خانه‌ی حاجی گل‎حسین جرم خیلی سنگین است که تمام افراد ذی‎دخل باید محاکمه شوند. در فیصله‎نامه، باند زکی مقصر شناخته شد و از آنها خواسته شد که از حاجی گل‌حسین عذرخواهی کنند.

باند زکی فیصله نامه را پذیرفت و حاضر شد که از حاجی گل‌حسین هم عذرخواهی کند، اما امید داشت که دوباره قدرت به آنها سپرده شود. من قوماندان پایگاه پهلوان شیرحسین را مقرر کردم، باند زکی در مخالفت به کوه برآمده سنگر گرفتند. پسران مرحوم کربلایی علی‌حیدر(کربلایی سیدحسین،عبدالحمید و حیدری)، حبیبی، سیدرحیم،حاجی‎عادل و ملک امیرحسین، زکی را بیشتر در برابر من تحریک کردند و در خانه‎ی‌ ملک امیرحسین در دهن آرمون، قرارگاه گرفتند. من ا ز اول می‎دانستم که اینها شرارت می‏کنند و به همان دلیل کسی را قوماندان مقرر کردم که بتواند جواب لامذهبان را بدهد و همان طور هم شد، هر قدر که تلاش کردند حریف سیدملنگ و برادرش پهلوان شیرحسین نشدند. البته من در شرایط عادی این کا را نمی‎کردم، اما در آن شرایط جز این کار چاره‌ای دیگری نبود.

از دست زکی کاری بر نمی‎آمد، او استفاده‌ی خود از پایگاه را کرده بود و دیگر برایش صرفی نداشت و گذشته از آن برای خود بناحق دشمن آفریده بود و جانش هم در خطر بود. بنابراین، تصمیم به ترک سنگلاخ و سفر به ایران را گرفته بود، اما هم بخاطر باندش و هم برای ریختاندن آخرین زهرش تلاش می‎کرد و وانمود می‌ساخت که مقاومت نموده و سنگلاخ را ترک نخواهد کرد. من برای جلوگیری از خونریزی که خواست برخی افراد باند زکی بود، در برابر شخص زکی کوتاه آمدم و در یک ملاقات خصوصی به او صادقانه و برادرانه فهماندم که ادامه‌ی خصومت به خونریزی می‎انجامد و او در هیچ صورت موفق نمی‎شود و خدای نخواسته جان خود را هم ممکن است از دست بدهد و یا این که سبب قربانی کردن من شود. زکی با جود همه‌ی شرارت‌ها، جوان هشیار و زرنگی بود که نه افراد باند خودش و نه کسانی دیگری مانند او نبودند. او تحلیل من از اوضاع را پذیرفت و به غائله پایان داد.

  خدا می‌داند من از این که زکی با این هشیاری و زرنگی با وجودی ستمی که برمن کرده بود، از صحنه خارج ساخته شود، راضی نبودم، اما بغض بی‌مورد و ناجوانمردانه‌ی‎ خود او و نیز روحیه‌ی استفاده جویانه و نه ایثارگرایانه و خداپسندانه‌اش، او را از صحنه خارج ساخت. او حتی بعد از سقوط حکومت کمونیست‌ها، با لانه کردن در اطراف مرحوم آقای فاضل و به دست آوردن امکانات زیاد در موقع غارت شهرکابل بنام حزب وحدت، با وجودی که زمینه‎های رشد سیاسی و اجتماعی برایش فراهم شده بود، بخاطر ناپاک رفتاری نتوانست جایگاهی برای خود ایجاد کند و تنها شکم خود را آباد کرد.

زکی به ایران آمد، اما باند خرابکار  آرام نه نشست. پسران علی حیدر از ابتدای تشکیل پایگاه امام حسین نابخردانه خودشان را موتور حرکت هرگونه فتنه و جنگ قرار می‌دادند. اینها اگر درصف حق واقع می شدند هم تندروی می‎کردند و اگر در صف فتنه و فساد قرار می‌گرفتند هم عاقبت نیندیشانه و ظالمانه عمل می‌کردند. کربلایی با آن همه ستمی که در حقش شده بود به سخنور و موحدی تسلیم نشد، اما این باند فتنه بعد از شکست به آقای سخنور تسلیم شده و حرکتی شدند. در مجلسی که برای اعلام حرکتی شدن خو در برج اسد برگزار کردند و از سخنور نیز دعوت نمودند، حیدری با شور و شوق مطلبی را که نوشته بود خواند و گفت که تا حالا در راه باطل قرار داشته اند و حالا به حق پی برده‎اند و به حرکت اسلامی پیوسته اند. این چنین سرافکندگی‎ها نصیب کسانی است که با خدا معامله نمی‎کنند. سیدحسین ملنگ که از این توبه فتنه‌گران و توبه پذیری سخنور خبر شد، بساط آنها را در هم ریخت و نگذاشت که در کرمنج پایگاه ایجاد کنند. او دلاوری بود که عکس امام خمینی را در سینه خود زده در جلریز و میدان در میان برادران اهل سنت گشت و گزار می‌کرد. پایگاه امام حسین(ع) به لطف خداوند تا سقوط حکومت دکتر نجیب در سنگلاخ برقرار ماند و در خواستی که از خداوند در مکه نموده بودم به اجابت رسید و مسؤولیت ما تا آن موقع در برابر مردم، دین و وطن به پایان رسید؛ و فاز دیگری از بحران کشور آغاز شد که هنوز ادامه دارد.